ک

                  به نام خدا

       ( سالگرد )

حسین (ع) پس ازپدروبرادر

که آن دونیز درراه خدا شهید شدند

زیرچکمه ی استبداد

جان داد .

یارانش هفتاد ودوتن بودند

ودشمنانش ده هزار

واو همسروفرزندانش را

درپس تپه ای پناه داده بود .

ازآسمان آتش می بارید وزمین سوزان بود .

مردان تشنه ی افتخار بودند

وکودکان تشنه ی آب ...

سرانجام حسین (ع)که همه ی یاران وفرزندانش را ازدست داده بود

خود نیزبا پیکر خونین وچاک چاک  برزمین افتاد .

ازآن پس هرشامگاه آسمان خون می گرید

ووحوش کوه وصحرا نالان اند .

من  اما  نمی گریم .  برعکس  برآن رادمردانی که

آن روز  درصحرای کربلا

و درراه عشق بی پایان به خدا

زندگی وهستی خود را ازدست دادند

رشک  می برم ...

             شعر از : (  آرمان رنو) شاعرفرانسوی قرن 19

وی کتابی نیز دارد به نام   (  شب های ایرانی )

            

  

قرآن

 

 

 

                                                         به نام خدا

  ( شهادت پوست )

 دلایل فروان براعجازقرآن وجود دارد :

یکی ازجنبه های اعجازقرآن کریم رازگفته های علمی آن  است . مثلا درقرآن (حدود هزاروچهارصد سال قبل)  ازشهادت پوست سخن به میان آمده است : حتی اذا ما جائوها شهد علیهم سمعهم وابصارهم وجلودهم  بما کانوا یعملون . سوره فصلت آیه 20.

      یعنی هنگامی که انسان ها برانگیخته شود . گوشها وچشم ها وپوست آنها به آن چه انجام داده اند گواهی می دهند .  امروزه به راحتی این مسئله قابل درک است  زیرا پلیس آگاهی به سادگی می تواند مجرمان را ازاثر انگشت آنان شناسایی نماید . 

  دانشمندان می گویند :  هرکدام ازسلول های بدن ما میلیون ها اطلاعات ژنتیکی دارد و...  شاید دانش بشر روزی به آن جا برسد که هر سلول تمام اعمال فرد را بازگوکند . واین رازگویی علمی قرآن کریم کاملا تحقق پیدا کند .

                             ( برگرفته شده  ازکتابچه ی همراه باقرآن . نوشته ی علم الهدی )

                                                                  ***       

قرآن

           

                  به نام خدا

 ( کوروکرهای به ظاهر بینا وشنوا )

 قرآن کریم ازدوسطح بینایی وشنوایی سخن می گوید . یکی بینایی ظاهری که میان انسان وحیوانات مشترک است . اما سطح دیگرازبینایی وشنوایی این است که علاوه بردیدن وشنیدن ظاهری  قدرت بینایی وشنوایی حقیقت اشیاء را داشته باشیم .

 این گونه دیدن وشنیدن صرفا درانسان های خردمند ومومن وجود دارد وکافران چون به شنیدن ودیدن ظاهری خود اهمیت داده وبه آن اکتفا می کند قرآن کریم آنان را مورد انتقاد قرارداده است : لهم اعین لایبصرون بها ولهم اذان لایسمعون بها اولائک  کالانعام بل هم اضل اولائک هم الغافلون .       سوره اعراف / آیه 179

  کافران چشم دارند اما نمی بینند  . گوش دارند اما نمی شنوند  .  آنان چون چهارپایان هستند بلکه بد تر . آنان درغفلت به سر می برند .

 بنابراین باید انسان راه های شناخت بهتری پیدا کند تا به جهان بینی درستی دست یابد . وازحواس ظاهری خودش فراتر رود . زیرا(ماتریالیست ها ) می گویند اگرخدا هست باید دیده شود درحالیکه انسان های مومن به خوبی می داند که هرموجودی الزاما دیده نمی شود مثل  : با د   هوا و  جریا الکتریسته   نیروی جاذبه   وروح   و...درحالی

که واقعا وجود دارند ولی با حواس ما قابل درک نیستند . اما می شود با تفکر عقلانی به وجود آنها پی برد .

                                                                  ****

خبر

 

 

 

                    به نام خدا

    شهید مطهری ازمنظر بزرگان  :

  آیه الله جعفرسبحانی : آنچه من درزندگی آیه الله شهید مطهری مشاهده کردم  انسانی متهجد ومتعبد بود وهیچ وقت نمازشب را ترک نکرد .  علم ودانش وسیله ای برای فهم معارف است وبرای فهم معارف باید ارتباط معنوی با خدا را حفظ کنیم .  شهید مطهری فردی متفکر والگویی برای همه ی ما بود  کم حرف می زد وبیشتر فکر می کرد . وقتی دردرس حضرت امام خمینی (ره) اشکال می کرد اما راحل درآن مطلب تردید می کرد .

   درحوزه  برای شهیید مطهری یک محبوبیت عمومی وجود داشت وتمام طبقات  فضل ودانش ایشان را قبول داشتند .  شهید مطهری درنجات نسل جوان کوشید ونقاب ازچهره ی گروهک هایی که به نام اسلام پیدا شده بودند برداشت ودردانشگاه نیزمراقب اساتید بود که برخلاف اسلام سخن نگویند . 

     ( درمراسم تجلیل ازپژوهشگران موسسه آموزشی تحقیقاتی امام صادق )

 آیه الله مصباح یزدی : شهید مطهری درآسمان حوزه علمیه مثل خورشید می درخشید  آثار ایشان با عمر کوتاهی که داشتند قابل مقایسه با دیگران نیست .  وی فرموده است : هراندازه درباره ی شخصیت ایشان سخن گفته شود حق مطلب ادا نخواهد شد وراز برجستگی آثار ایشان ریشه درشخصیت ومنش او دارد .

 با اینکه کتاب های شهید مطهری ده ها بار چاپ ومنتشر شده ولی هنوز تازگی وطراوت خود را حفظ کرده است . فعالیت های علمی ایشان برحسب احساس وظیفه درجهت رفع کمبود ها درجامعه بود .  هنوز جایگزینی برای کتاب ها وبیانات شهید مطهری پیدا نشده و ما وظیفه داریم این آثار را نگه داریم تا دراختیاردیگران قراربگیرد وازآن استفاده نمایند .   

            ( دردیدار با تعدادی ازبانوان طرح مطالعاتی شهید مطهری جامعه الزهراء )

  آیه الله نوری همدانی :شهید مطهری فردی جامع ودارای صفات وفضایل نفسانی  فقیهی فرزانه وفیلسوفی برجسته وواعظی حکیم ونویسنده ی زمان شناس بود . وی تصریح کرده است که : ازشاگردان امام هیچ یک به اندازه ی شهید مطهری دارای آثار وتالیفات علمی نیستند واین یک امتیازبزرگی برای ایشان است که با قلم پربارخود خدمات بسیاربزرگی انجام داده است . وی افزوده است : رسالت شهید مطهری ایجاد بیداری درمردم بود وآنان را برای تحقق انقلاب اسلامی آماده می کرد .

 آیه الله خامنه ای :عصرچهارشنبه یازده اردیبهشت ماه  دردیدار هزاران نفرازمردم استان فارس فرموده است: مسئولیت روحانیون وطلاب درتحقق اهداف معنوی جمهوری اسلامی بسیارسنگین است . ایشان یادآورشدند : روحانیون به ویژه طلاب جوان  باید خود سازی وتهذیب نفس را بسیارجدی بگیرند  چرا که انسان بی تقوانمی تواند دیگران را هدایت کند . معظم له فراگرفتن دانش ومعارف دین را دومین نیازعمیق روحانیت برشمردند وبا اشاره به سالروز شهادت استاد مطهری افزودند :  آن شهید بزرگوار با معارف وحقایق دین آشنا بود وکتاب های گرانقدرش  نشان دهنده رزق واسعه وتفضلات الهی به آن شهید بزرگواراست ولازم است جوانان  حتما  یک دوره ازکتاب های استادمطهری را مطالعه کنند تا با بخش هایی ازمعارف اسلام آشنا شوند.   

ایشان فرمودند: نجات ذهن بشر درمقابل نظریات انحرافی نیازمند پرورش متفکران نظریه پردازاست .  

                                                       ***

کودک

         به نام خدا

   ( توپ  طلایی )

 یکی بود یکی نبود . درروزگاران قدیم  حاکمی بود که هفت دختر داشت . کوچکترین دختر حاکم ازبقیه دخترهایش زیباتر ودوست داشتنی تر بود . وپدرش که خاطر او را خیلی می خواست . یک توپ طلایی برایش گرفته بود تا با آن بازی کند  یکی ازروزها که دختر هفتمی توی باغ مشغول بازی با توپش بود . توپ توی چاه افتاد دختر خیلی ناراحت شد وبنا کرد به گریه کردن . درهمین موقع صدای شنید که انگار با او حرف می زد . دوروبرش را نگاه کرد فقط یک قورباغه سبزآن دوروبرها بود .

  دختر ترسید وگفت : تو بودی که حرف زدی ؟  قورباغه گفت : بله می خواستم بگویم اگر بخواهی توپت را ازچاه درمی آورم . دختر حاکم خیلی خوشحال شد . قورباغه گفت : ولی یک  شرط دارد. آن شرط هم این است که اگر توپت را بیرون آوردم با ید قول بدهی که زن من بشوی . دختر که خیال می کرد قورباغه با او شوخی می کند گفت باشد . به تو قول می دهم .

 قورباغه توپ را بیرون آورد ودختر بدون هیچ حرفی آن را گرفت وبا سرعت به قصر برگشت .

 سرظهر بود وهمه داشتند غذا می خوردند  . دختر هم پای سفره نشسته وهمه چیزرا فراموش کرده بود که یکمرتبه درزدند . نوکرها درخانه را بازکردند وبا کمال تعجب قورباعه سبزی را پشت دردیدند . قورباغه وارد شد وسلام کرد وموضوع قولی را که دختر به او داده بود  برای حاکم تعریف کرد .

 حاکم که آدم با انصافی بود به جای این که ازحرف قورباغه ناراحت شود ازدست دختر خودش عصبانی شد وبه او گفت : یا باید قول نمی دادی یا اگر قول دادی باید سرقول خودت بایستی  وبه آن عمل کنی . قورباغه که صحبت های حاکم را شنید  شروع کرد به حرف زدن وخواهش کردن :  من گرسنه هستم می خواهم ازظرف مخصوص دختر تان غذا بخورم  اجازه می دهید ؟

  دختر ومادرش ناراحت بودند اما شش تا خواهر برای این که زهر چشمی ازخواهر کوچکتر بگیرند  همراه پدر یکصدا گفتند : باشد عیبی ندارد .  شب که شد بعد ازخوردن شام  قورباغه که حالا خودش را ازاعضای خانواده ی حاکم می دانست گفت : اگر اشکال ندارد می خواهم دراتاق دختر تان بخوابم .

  حاکم وزنش ناچار موافقت کردند وقورباغه دررختخواب  پرقوی  دختر حاکم خوابید ودختر هم روی زمین دراز کشید .  او تا سحر گریه می کرد وازخدا مرگ خود را می خواست  تا این که دم دمای صبح خوابش برد .

 وقتی ازخواب بیدار شد وباترس ولرز روی تخت خود را نگاه کرد  جوانی را خوابیده دید . فریاد زد : تو کی هستی؟ مرد جوان غافل ازهمه جا بلند شد وبادیدن دختر  ماجرای روزقبل را به خاطر اورد وگفت : من قورباغه سبزهستم . چطورمرا نمی شناسی ؟ دختر رفت وآینه ی آورد وبه دست مرد داد وگفت : چرا دروغ می گویی؟ یعنی خودت را نمی شناسی ؟

 تا چشم جوان به آینه افتاد ازجا پرید وبا خوشحالی زیاد خدا را شکر کرد . دختر حاکم  مات ومبهوت نگاهش می کرد .

  جوان گفت :  من پسری بودم که مادر وپدرو اطرافیانم را اذیت می کردم وخواسته ونا خواسته  باعث  نا راحتی وغصه ی آنها می شدم .  آنها هم پیش خدا ازمن شکایت کردند وتبدیل به قورباغه شدم . اما حالا که تو حاضرشدی با من ازدواج کنی ومرا دوست داشته باشی . طلسم من باطل شد ودوباره به شکل اول خودم درآمدم .

  وقتی حاکم قضیه را شنید خوشحال شد وازآنجا که پسری نداشت تا جانشین او شود  داماد جوان را به جانشینی خودش انتخاب کرد وهمگی خوشحال وخرم سالهای سال درکنار هم زندگی کردند .    قصه ی ما به سررسید اما کلاغه به خانه اش نرسید . 

 برگرفته شده ازکتاب افسانه های ایرانی    ( زهرا مهاجری )

 

 روی جلد این کتاب آمده است :

اهمیت قصه به عنوان ابزار موثر تربیتی وآموزشی اززمانهای قدیم  مورد توجه وتاکید علمای تعلیم وتربیت بوده وهست  زیرا :

1-     زیرا  قصه های کودکان همچون پلی  دنیای افسانه ای – تخیلی کودک را به دنیای واقعی بزرگسالان پیوند می دهد .

2-      گوش دادن به قصه ها . خواندن وبازگویی آنها توسط کودک . موجب گسترش گنجینه ای لغات ورشد قوه ای بیان وی می شود . به اندیشه ای او نظم منطقی می دهد وعواطف واحساساتش را لطیف می کند .

3-     کودک ازطریق قصه ها با مشکلات ومسایل زندگی آشنا می شود  وبه رشد اجتماعی مطلوبی دست می یابد .

4-     قصه ها وافسانه ها درساخت شخصیت  اخلاقی وانسانی کودک  موثرند  زیرا درهرقصه وافسانه  شخصیت های  ( خوب وبد ) باهم درگیرند وکودک با توجه ودقت درگفتار وکرداراین شخصیت ها   به خوبی  می تواند درست بودن یا نادرست بودن سخنان واعمال آنها را درک کند   ونکته های مهمی بیاموزد .

5-     گوش دادن به قصه ها وافسانه ها درسنین کودکی  یکی ازموثرترین  راههای انس با کتاب وایجاد شوق وعلاقه به مطالعه درکودک به شمار می رود .

                                                                  ****

ازچنین کسان مباش

                                                        به نام خدا

         ازچنین کسان مباش !

 ازکسانی مباش که بدون عمل صالح به آخرت امیدواراست . وتوبه را با آرزوهای دراز به تاخیر می اندازد .  دردنیا چونان زاهدان سخن می گوید . اما در رفتار همانند دنیا پرستان است.

  اگر نعمت ها به اوبرسد سیرنمی شود . ودرمحرومیت قناعت ندارد و...دیگران را پرهیزمی دهد اما خود پروا ندارد . به فرمانبرداری امر می کند اما خود فرمان نمی برد . نیکو کاران را دوست دارد اما مانند آنان رفتارنمی کند . گناهکاران را دشمن میدارد اما خود یکی ازگناهکاران به شمار می رود و...

 اگربیمار شود پشیمان  واگرتندرست شود سرگرم خوشگذرانی می شود . درسلامت مغرور ودرگرفتاری ناامید شده وبا زاری خدارا می خواند .

                                                                    (  نهج البلاغه حکمت 150)

 چنان که قرآن کریم می فرماید : بعضی ازکشتی سواران هرگاه دریا طوفانی شود مخلصانه خدا را می خواند تا به  سلامت به ساحل برسد . اما به محض که به ساحل رسید خدارا کاملا فراموش می کند .  

                                                  ***

کفش های آهنین

          

               به نام خدا

 

                               (  کفش های آهنین )

       

روبه روی کامپیوترش با نگرانی ایستاده بود وبه نوشتن پایان نامه اش که باید با برنامه ی (ورد) می نوشت فکر می کرد .

 مادرش پرسید :

1-     چه شده ؟

2-     جوادگفت : خراب شده  دیگه اصلا روشن نمی شه .

3-     کار اکبره . ازبس با آن بازی می کنه .

4-     حالا چه کارکنم ؟

5-     ببرش تعمیرگاه .

6-     نه مامان اصلا .

7-     چرا؟

8-     چون که دفعه قبل بردم بعد ازیک هفته امروزبرو فردا بیا نزدیک بود به جای تعمیرآن را خراب کنه .

9-     پس ببرش پیش حسین آقا دوستت .

10- باشه .

   گوشی را برداشت تا به حسین زنگ بزنه که : همین الآن من دارم میام خونه تون .

1-     هلو .

2-     سلام .

3-     شما خواهرحسین هستید ؟

4-     بله کاری داشتید ؟

5-     به به   خوبید شما ؟  آقا رضا خونه است ؟

6-     نه خیررفته با بابام سرکار اما سرظهربرمی گرده خونه .

  بابای حسین سنگ کار ماهری است . ساختمان های درب وداغون با نماکاری او ارزش فوق العاده ی پیدا کرده وجان تازه ی می گرد ودرضمن چشم اندازشهرنیزبسیارزیباودیدنی می شود. کارش مثل مراسم (گاوبازی ایتالیایی ها ) بازی با مرگ است . زیرا اوبا وزن هشتاد کیلویی خود  سنگ های  چهل کیلویی را روی تخته چوبی داربست آن هم درارتفاع تقریبا دویست  متری ازسطح زمین  ازصبح خروس خوان  تا بعد ازنمازمغرب جا به جا می کند  . تخته چوب های که هم نازک است وهم بعضی ازآنها کهنه و ترک خورده است  .

 

  جواد که تازه موتورش را ازپارکینگ کلانتری باپرداخت جریمه ی سنگین ( نداشتن کارت بیمه وکلاه ایمنی ) معادل قیمت آن  به خانه آورده بود روشن کرد . اکبربرادرکوچکش هم آمد.

 

  

باهم کیس کامپیوتر را روی موتور گذاشتند .

  مامان گفت : اکبررا هم باخودت پیش حسین آقا  ببر . جواد گفت : نه مامان . آنجا بریم ما را اذیت می کنه . البته حسین آقا به مهندس مشهوراست. چون او با اینکه درکلاسهای پرهزینه ی کامپیوتر حتی یک روز هم شرکت نکرده . اما تمام سخت افزارونرم افزار کامپیوتر را به صورت تجربی کاملا یاد گرفته است .  ازمبانی گرفته تا میکس ومنتاژ وعیب یابی وتعویض قطعات . حسین کامپیوترش رادریک اطاق کوچک  روی بکس فلزی که جهیزیه ی  مامانش است قرارداده وخودش خیلی ساده بدون میزوصندلی روبه روی آن نشسته با آن کار می کند. او به دلیل آشنایی با زبان انگلسی  با محیط گرافیکی ویندوز خیلی را حت است .

 

  جواد جلودرب منزل دوستش حسین رسید . ازموتورش پیاده شد . چندین بار زنگ در را زد

اما کسی جوب نداد .  کمی آن طرف تر دوجوان با موهای که به سمت بالا ژل وشانه خورده بود را دید که دارد به سمت او می آید . یکی ازآنها داشت سیگار می کشید ودیگری با زنجیری که ازدورتسبیح به نظرمی رسید  بازی می کرد وآواز می خواند.

جواد موبایلش را درآورد تا باحسین تماس بگیرد که کجاست . ناگهان یکی ازآن دوجوان مثل یک گربه  به سمت موبایل جواد پرید وآن را محکم گرفته کشید وباسرعت فرارکرد . جواد به دنبال او می دوید تا موبایلش را پس بگیرد اما نتوانست . دست ازپا درازتر برگشت .اما دید کیس کامپیوترش را نیز برده اند .

                                                    ***

 جواد با موتوروجیب خالی می خواست به خانه برگردد . از مسجدی درهمان نزدیکی اذان ظهرپخش می شد  . رفت داخل مسجد تا نمازبخواند  . اونفر دهم بود که دریک صف  پشت سرامام جماعت ایستاده بودند  . بعد ازنمازونیایش برگشت دید  کفشها یش با یک دمپایی رنگ ورو رفته عوض شده است .  به آرامی باخود می گفت  :

(آی مادراسب وزین من کجاست ؟ * کفش های آهنین من کجاست ؟)

 

  او مانند لشکر شکست خورده به خانه برگشت . ماجرا را برای مادر وبرادرکوچکش تعریف کرد . اما مادرش برخلاف انتظار عکس العمل شدیدی ازخود نشان نداد . زیرا اوشدیدا تحت تاثیریک خبری جدی دیگرقرارداشت که چند لحظه پیش آن را شنیده بود .

 مادرش گفت : جواد  !  همین الآن ازگاوداری  زنگ زدند که پلیس با لباس شخصی ازروی در پریده توی گاوداری وپدرت را به جرم نداشتن کارت شناسایی مجوزکار با خود به کلانتری برده وبرای آزاد کردنش مبلغ یک میلیون تومان شیرینی خواسته است .

       

 جواد گفت : مامان ! خدامهربونه غصه نخوردرست می شه . آنها  مقداری ازوسایل خانه ازقبیل تلویزیون  وموتور وفرش را فروختند تا اینکه مبلغ یک ملیون تومان جورشد . شب همه جا تعطیل بود . فردا صبح جواد با شیرینی رفت کلانتری تا بابا را آزاد کند .  اما نگهبان دم در گفت :  آنها همین الآن با اتوبوس رد مرز شدند .

                                             ***

  بعد ازیک ماه چشم به راهی وگوش به زنگی بابا زنگ زد . اما صدایش کاملا خشک وبیگانه بود وبه سختی بیرون می آمد . پرسیدند که خدا بد نده چرا صدات اینجوری شده ؟ گفت  : دربازداشتگاه با دوستام یه کمی سیگارکشیدم . اما متاسفانه بعدا فهمیدند که اوکاملا معتاد شده است .

 

                                           ***

حکمت

                                                      به نام خدا

امام علی (ع) می فرماید :

 

حسد آتشی است که هرگاه زبانه کشد ایمان را مانند هیزم خشک نابود می کند . ***

تعریف

               به نام خدا

  

  سید محمد حسین بهجت تبریزی معروف به ( شهریار) ( 1367-1285 تبریز) ازبرجسته ترین شاعران معاصرایران است . کلیات اشعاروی درپنج جلد انتشاریافته است .

 

 شهریارشعری معروفی دارد به نام ( همای رحمت ) دروصف حضرت علی (ع) . جالب است بدانید که قبل ازانتشاراین شعر شورانگیز دررسانه های جمعی . حضرت آیه الله مرعشی نجفی (ره) درقم شبی آن را به صورت کامل حتی بانام شاعرش درخواب می بیند وحفظ می کند .

        ( همای رحمت ) :

علی ای همای رحمت توچه آیتی خدا را * که به ماسوا فکندی همه سایه ی هما را

 

دل اگر خدا شناسی همه دررخ علی بین * به علی شناختم من . به خداقسم . خدا را

 

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ * به شرارقهر سوزد همه جان ما سوا را

 

بروای گدای مسکین درخانه ی علی زن  *  که نگین پادشاهی دهد ازکرک گدا  را ...

 

... نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت * متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را ...

 

چه زنم چونای هردم زنوای شوق او دم ؟  * که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

 

( همه شب دراین امیدم که نسیم صبحگاهی * به پیام آشنایی بنوازد آشنا  را )

 

زنوای مرغ یاحق بشنو که دردل شب * غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا

                                       

                                             ***

بیشتر بدانیم

 

 

حکمت

                           به نام خدا

 

  امام علی (ع)  به فرزند بزرگوارش امام حسن (ع) نامه ای نوشته است.

درقسمتی ازآن نامه این چنین آمده است :

 

  فرزندم خود را حاکم بین خود ودیگران قراربده . آنچه برای خودت دوست

می داری برای دیگران نیزدوست بدار وآنچه برای خود نمی پسندی برای

دیگران نیز نپسند .  همانطور که دوست داری به تو خوبی شود به دیگران

خوبی کن .  آنچه دردیگران بد می دانی درخودت هم بد بدان .

 باکسی که با تو بدرفتاری می کند خوشرفتاری کن زیرا اوهم به زودی

نسبت به تو نرم خواهد شد و...

                                              

                                                 ***

شعر

 

 

 

 

 

                                    به نام خدا       

 

         محمد کاظم کاظمی متولد 1346 ه ش شاعرافغانستانی است که درادبیات مقاومت این کشور نقش ممتازی داشته است.

  اینک شعری ازایشان که دررثای یکی ازهمسنگرانش سروده است :

 

وآتش چنان سوخت بال وپرت را * که حتی ندیدیم خاکسترت را

 

به دنبال دفترچه ی خاطراتت *  دلم گشت هرگوشه ی سنگرت را

 

وپیدا نکردم درآن کنج غربت * به جز آخربن صفحه ی دفترت را :

 

همان دستمالی که بسته بود ی * درآن مهر وتسبیج وانگشترت را

 

همان دستمالی که یک روزبستی * به آن زخم بازوی همسنگرت را

 

همان دستمالی که پولک نشان شد * وپوشید اسرار چشم ترت را

 

سحر  گاه رفتن  زدی  بالطافت * به پیشانی ام بوسه ی آخرت را

 

وبا غربت کهنه تنها نهادی *  مرا   آخرین پاره ی پیکرت را

 

وتا حال می سوزم ازیادروزی * که تشییع کردم تن بی سرت را

 

کجامی روی ؟ ای مسافر درنگی* ببرباخودت پاره ی دیگرت را

 

                            ****

این شاعرتوانا ومتعهد  مجموعه شعری به نام  ( پیاده آمده بودم ) نیزدارد

                                  

                                      **

کودکانه

       

         (دکتر )

دکتر چه مهربونه * درد منو می دونه

با شوخی وبا خنده * زخم منو می بنده

من دکترو دوست دارم * هدیه براش میارم

دکتر دوا میاره * بچه ها را دوست داره

بچه ی خوب می دونه * اگه به حرف دکتر

گوش بکنه همیشه * هیچ وقت مریض نمیشه

کوچولوی مهربون * دکتر که ترس نداره

دوا واستراحت *  سلامتی میاره

                 ****    

      ( پلیس )

اونکه شبا بیداره * لباس سبزی داره

مواظب شهرماست * مراقب خونه هاست

پلیس مهربونه * همیشه خوش زبونه

اونکه تفنگ داره * کلاه قشنگ داره

با آدمای بد کار * با دزدای خطا کار

دشمنه ومی جنگه * آقا پلیسه بیداره

            *********

    (کودکان شیرین سخن )

ما کودکانیم * شیرین زبانیم

مثل قناری * آوازمی خوانیم

درکودکستان * شادیم وخندان

چون گل که دارد * جا در گلستان

خوبیم وبا هوش * حرف می کنیم گوش

نمی کنیم هیچ * چیزی فراموش

گفتار ما خوب *  رفتار ما خوب

با شد همیشه * هرکار ما خوب

             ****

کودکانه

                       به نام خدا

کتری آب جوشم   *   روی چراغ می جوشم

وقتی که داغی داغم * هیچ کس نیاد سراغم

این کار کاری مامانه * مامان مهربانه

 

                                    

 

ای بچه ای بی دندون * نروسراغ قندون

این قد نخورشیرینی * شب خواب بد می بینی

خواب یه موش گنده  * که دندوناتو خورده

 دکتر چه مهربونه * درد منو می دونه

با شوخی وبا خنده * زخم منو می بنده

من دکتررو دوست دارم * برا ش هدیه میارم

دکتر دوا میاره * بچه ها رو دوست داره

هرکه به حرف دکتر * گوش بکنه همیشه

هیچ وقت مریض نمی شه

دکتر که ترس نداره * دوا واستراحت سلامتی میاره

                    ***

تعریف

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                            به نام خدا

    امام خمینی (ره)

 

 اودراصل وریشه ازاعراب مکه است  که درآغاز قرن بیست ویکم (بیستم جمادی الثانی 1320ه ق )  درخمین( یکی ازمناطق مرکزی ایران )   دیده به جهان گشود .

 

 سفر اجداد امام خمینی ازمکه تا خمین که هزاران کیلومترراه است  بیش ازهزارسال طول کشید .

 اجداد امام خمینی هزاروچهارصد سال پیش درمکه زندگی می کردند . نسب امام خمینی به امام موسی بن جعفر(ع) نوادهء پنجم پیامبراسلام (ص) می رسد .

 

 امام موسی بن جعفر (ع) امام هفتم  شیعیان  شبه جزیره ء عربستان را بنا به درخواست(المهدی ) خلیفه ء عباسی ترک می کند ودرعراق می رود ودرآنجا توسط عباسیان زندانی می شود تا اینکه به شهادت می رسد  . هم اکنون مرقد مطهرش درکاظمین عراق زیارتگاه مردم است .

 نواده های امام موسی بن جعفر(ع) به موسوی معروف می شوند . مدتی بعد گروه ازآنان به شهر نیشابوردرشرق ایران مهاجرت می کنند . آنها پس ازمدت زمانی به کشمیرهند می روند .

خاندان موسوی درکشمیرعهده دار تبلیغ ونشر دین اسلام شده ودرهمانجا مستقر می شوند . تا اینکه  نسل این خاندان به سید میرحامد حسین موسوی می رسد  این همان جد سوم روح الله است .

   250 سال قبل ازولادت خمینی  (حامد ) صاحب پسری می شود به نام دین علی شاه . بعدها حامد ودین علی شاه به دست اربابان وزورمندان کشمیر به قتل می رسند که مزارآنها هنوز درکشمیرموجوداست .

 دین علی شاه پسری داشت به نام احمد که برای تحصیل وتکمیل علوم دینی راهی حوزه ء علمیه نجف درعراق شد . درحوزه ء علمیه ء نجف چون احمد ازهند آمده بود دربین دوستان وهم کلاسانش به هندی معروف می شود .

 

 درآن زمان خمین که یک  روستایی کوچک دروسط ایران قرارداشت  زیرسلطه ء خاندان صفوی بود  واربابان وزمین خواران خمین مردم را مورد ظلم وستم فراوان قرارمی داد .تا اینکه مردم خمین گروهی را  به نجف فرستادند تا وضعیت اسفناک مردم را به اطلاع رهبردینی آن زمان یعنی آیه الله شیرازی  برسانند .

 

 آیه الله شرازی ازسید احمد موسوی می خواهد که همراه مردم به خمین برود . احمد هندی موسوی اطاعت کرده همراه مردم خمین وارد آن سرزمین می شود .

 درخمین مردم احمد هندی موسوی را به عنوان قاضی تعیین می کنند . به او خانه ای می دهد که بیشتر شبیه قلعه بود ودرهمانجا جلسات حل اختلاف نیزکه بیشتر درمورد تقسیم اراضی بود تشکیل می گردید .

 

  درسال 1864 میلادی سید احمد هندی موسوی صاحب پسری می شود .   نام او را مصطفی می گذارند. مصطفی بعدها به مصطفی خمینی معروف شد .  واین گونه اجداد امام خمینی درایران پس ازسفری که بیش ازهزارسال طول کشید مستقرشدند .

 نام خانوادگی ایشان  براثر تغییر جاومکان عوض شد  لذا بعد ازموسوی وهندی حالا به علت اسکان درخمین به خمینی معروف شد .اسمی که تاکنون برجای خود باقی است ویکی ازشوق انگیزترین وآشناترین نام های دنیا به شمار می رود . 

  سید مصطفی با هاجرخانم دختر آیه الله میزا احمد مجتهدی ازدواج می کند وصاحب دو فرزند پسربه نام های مرتضی ونورالدین می شود . سید مصطفی به مسافرت می رود اما قبل ازبرگشتن او فرزند سومش به دنیا می آید که نامش را روح الله می گذارند .

 مادروفرزند به انتظارمی نشینند اما آغا برنمی گردد ودربین راه توسط اربابان وماموران دولت به شهادت می رسد .

   آری    !  امام خمینی ( ره) که هم فرزند شهید وهم پدرشهید است با صراحت اعلام  می کند  : ملتی که شهادت دارد اسارت ندارد .

                                                      والسلام

                                                                              

                                                                                                               برگرفته شده از(روح الله )          

 

 

 

                                                                            

دیوار

 

                                     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                       به نام خدا

 

       ( دیوار)  داستانی است ازجمله داستانهای خواندنی جمال میرصادقی (1312)

 

 

  ازروی پله ها با چشم های خواب آلود وبا تعجب نگاه می کرد .  امروز همه چیزعوض شده بود.

 بهمن پسرهمسایه را می دید که توی باغچه ای حیاط کار می کند . منیژه خانم خواهربزرگ اونیز کنارحوض مشغول مسواک زدن بود .

 

 هنوزاول صبح بود وتازه خورشید مثل توپ قرمز بالامی آمد .  چند پله که پایین آمد خیلی تعجب کرد  دید حیاط خانه های شان ریخته به جای آن خورده های آجر بود که روی هم انباشته شده بود .  به سمت مادرش رفت با خوشحالی به اوگفت که  دیشب باد دیوار را خراب کرده است .

 

 پدرش با ناراحتی گفت : همین امروز باید بنا بیارم که دیوار را بسازه تو این دور وزمونه به کسی نمی شه اطمینان کرد .! سیروس برادر بزرگش  صدایش را صاف کرد وگفت : بله بابا ! عجب روزگاریه !

 

 دراین لحظه بهمن پسرهمسایه به دنبالش آمد که باهم بازی کنند  . بهمن گفت : می دانی ناصر؟دیشب باد دیوار را خراب کرده ! ناصر باخند پرسید : باد؟ چطوری خراب کرده ؟ !

 

  بهمن وناصر به مناسبت فروریختن فاصله بین دوحیاط جشن مفصلی گرفتند .گفتند وخندیدند . وقتی به خانه برگشت باخنده همه چیزرا به مامانش تعریف کرد.

                                             ***

 

حالا ازپشت پنجره با غصه به حیاط نگاه می کرد . دنبال بهانه گیری بود که گریه کند . چون دیوارنو مثل گذشته داشت بین دوحیاط بالامی آمد . فکر می کرد که بازهم داره زندانی می شه.

چشم ها ی او با کینه وتنفر به  بنا ها ودیوار خیره شده بود .

 

 

  بارها بناها اورا صداکرده بود : آقا کوچولو . آقا پسر ...  یک چکه آب خوردنی برای ما بیار. اما او بی اعتنا یی می کرد . ودردلش آرزو می کرد : الهی بنا وعمله ها زیردیوار شوند.

 

 او دیگه نمی توانست به حیاط دوستش برود . چندین بار با بغضی که گلویش را گرفته بود . به طرف درکوچه رفت تا با بهمن بازی کند امنا دستش به قفل در نمی رسید .  با غصه واندوه به دیواروبناها نگاه می کرد . حتی گاهی با مشت شن وخاک به سروصورت آن ها می زد وفرار می کرد زیرا همه فاصله ها وبدبختی ها را ازچشم آنها می دید .

 

 او معنی احتیاج به دیوار را نمی فهمید . آن چند  روزی که دیوار خراب شده بود احساس خوبی داشت  چون حتی بزرگترها باهم مهربان شده بودند . با هم سبزی پاک می کردند  می گفتند ومی خندیدند . اما پیش ازآن که دیوار را باد خراب کند .  همه باهم غریبه بودند . زورکی با  صدای خشک وبی آهنگ  صحبت می کردند .

 دیوار داشت به بلندی گذشته ای خود می رسید . ناصر داشت کم کم ازآمدن دوباره ای باد وخراب شدن دیوار روی سر بناها نا امید می شد .

 

مامانش بی آنکه سرش را برگرداند گفت :

-         آهای ... بابات آمده ؟

-         نه.

-         هروقت اومد مراخبرکن.

-         کجا می خواهید بروید ؟

-         خواستگاری

-         ...

ناصرمثل این که حرفی به ذهنش رسیده بود اما جرئت گفتن آن را نداشت  به صورت مامانش که سرخ وسفید شده بود نگاه کرد وبا دودلی گفت :

- - مامان !

- بله .

-         چرا این ها دارند میان خانه ی ما وهمسایه دیوار می کشند ؟

-         آخه همینطوری که نمی شه .

-         چطوری ؟

-         خانه ها مون بی دیوار باشه .

-         چرا نمی شه ؟

-         ... این قدراز زیر زبون من حرف نگیر . بچه .

ناصر ساکت شد وچیزی دستگیرش نشد .او به بنا ها ودیوار نگاه کرد وبه بادکه دیگه میان درختان ( سی سی ...) آوازنمی خواند .

    

 

     آمد توی حیاط . همان طور که با بی اعتنایی وحتی کینه ازکنار بناو عمله ها می گذشت به سرطاس وقرمز بنا نگاه کرد . سپس خم شد وتکه اجری را برداشت وبا دلهره  ونگرانی به این ور وآن ور نگاه کرد . یک پایش را جلو ویک پایش را عقب گذاشت ودستش را به نشانه ای سر بنا بالا برد وبه گردش در آورد.

   درهمان لحظه ای که می خواست تیکه آجر را شلیک کند احساس کرد دیوار ناگهان تکان خورد وبا چشم گنده وسرخش چپ چپ به او نگاه کرد و به طرفش را ه افتاد . دستش لرزید وشل و بی حس پایین آمد وپاره آجر روی زمین افتاد . با چشم ها ی بیرون زده جیغ کشید : دیو ... دیو...

دیوار ...

                                                                  

                                              با تصرف وتلخیص

                                                   *

هدیه

 

 

 

          به نام خدا

  (هدیه ی سال نو) اثر اهنری متولد 1862م  متولد امریکا .

ترجمه مستوفی.

 

 برای چندمین بار دلا پول ها را می شمرد  . تمام پولش همین بود  . یک دلار وهشتادوهقت سنت ! فردا هم روز عید است .

 دلا می فهمید که زندگی معجونی است ازشادی ها ی زود گذر واسترس واندوه مداوم . اودریک خانه ی شبیه به کلبه ای درویشان زندگی می کرد .

 

درراهرو یک صندوق پست نصب شده بود که هیچ پستچی نامه ای درآن نیداخته بود .ودکمه ای زنگ  کنار در که دست هیچ کسی آن را فشار نداده بود با پلاکی که نام جیمز همسرعزیزش روی آن حک شده بود .

 

دلا درحال که پشت پنجره ایستاده بود باخود می گفت : فردا روز عید است ومن پس ازماه ها پس انداز کردن فقط یک دلار وهشتادوهفت سنت دارم  واین برای خرید یک هدیه ای زیبا که لایق جیمزباشد کافی نیست .

 

 دلا ازپشت پنجره به جلو آیینه آمد وگیسوان براق وبلندش را به جلو سینه اش ریخت .  جیمزودلا دوچیزداشتند که همواره به آن دو می بالیدند :

یکی ساعت جیبی طلایی جیمزبودکه ازپدربزرگش به ارث رسیده بود .  دیگری گیسوان بلند دلا که مثل آبشارطلایی رنگی می درخشید وتا زیرزانویش می رسید .

 

دلا با عجله ازخانه خارج شد ودرمقابل آرایشگاه ( مادام سوفیا ) ایستاد وتابلوی ( همه رقم موی مصنوعی موجود است ) توجهش را جلب کرد . ازپلکان به سرعت بالا رفت ووارد سالن شد وبا پیرزن سفید مویی روبرو شد وگفت : مادام موی سرمرا می خری ؟ پیرزن جواب داد :  آری    کلاهت را بردار ببینم چه شکلی است . دلا کلاهش را برداشت واززیرآن آبشارطلایی رنگی سرازیرشد . مادام سوفیا با خونسردی گفت :

( بیست دلار)  دلا سراسیمه گفت :  باشه حاضرم .

                                                    ***

دلا پس ازساعت ها سرکشی به مغازه ها برای خرید هدیه ای جیم   بالاخره آن را پیدا کرد . زنجیری ازطلای سفید که بسیارزیبا ودرخور ساعت جیم بود .

 دلا آن را به بیست ویک دلار خرید وبا هشتادوهفت سنت باقی مانده به خانه بازگشت . هنگامی که دلا به خانه برگشت درآیینه عکس خودش را که به مردان شباهت پیدا کرده بود نگاه کرد . با خود گفت ( جیم مرا خواهد کشد ) .

  لحظه ای آمدن جیم بود . او هیچ وقت دیرنمی کرد . دلا قهوه را درست کرد وغدا را در فر گذاشت تاگرم شود . زنجیررا دردستش گرفت ومنتظر آمدن همسرش درگوشه ای نشست .

 دلا صدی پای جیم را شنید که ازپلکان داشت بالا می آمد .دردل دعا می کرد : خدایا کاری کن که دزنظرش نیفتم وهمچنان زیبا به نظر بیایم .

 

 وقتی جیم وارد شد دم درمثل مجسمه خشک شد وبا چشمانی که هیچ چیزی درآن دیده نمی شد به دلا خیره شده بود . دلا فریاد زد : جیم عزیزم مرا این طوری نگاه نکن . موهایم را برای خریدن عیدی برای تو فروختم . باورکن عزیزم غصه نخور موهایم دوباره بلند خواهد شد .

  جیم مثل اینکه هنوز به این حقیقت آشکارپی نبرده بود پرسید : موهایت را زدی ؟ دلا جواب داد : آن ها را زدم وفروختم . آیا مرا دیگه مثل سابق دوست نداری ؟ من خودم هستم  همان دلای قدیم تو .

 

جیم ناگهان به هوش آمد . بسته ای را ازجیب خود بیرون آورد وگفت دلای عزیزم هیچ یک ازاین چیزها نمی تواند علاقه ای مرا نسبت به تو کم کند . اما اگربسته را بازکنی علت بهت اولیه ای مرا می فهمی .

 دلا باسرعت بسته را بازکرد  وازشوق فریادی کشید   سپس شروع کرد به گریه کردن  زیرا یک دسته شانه ای که مدتها داشتن آن را آرزو کرده بود درون بسته قرارداشت .

 

  دلا درحال که شانه را به سینه ای خود چسبانده بود سرش را بلند کرد وبا چشمانی اشک آلود ولبخندی گفت : جیم ! موهایم خیلی زود بلند خواهد شد .  سپس ناگهان مثل گربه ای برای دادن عیدی جیم  به او ازجایش پرید  جیم هنوزعیدی زیبایش را ندیده بود . مشتش را مشتاقانه جلو برد وبازکرد   زنجیرطلای سفید بود که به زیبایی خاصی می درخشید .  با لحنی خاصی گفت : قشنگ نیست جیم !  ساعتت را بده ببینم بهش میاد یانه ؟

 

 

  جیم خود را روی نیمکت انداخت وخنده را سرداد وگفت :  دلای عزیزم من هم ساعتم را فرختم  وباپول آن شانه ای مورد علاقه ات را خریدم  .                       

 

                                                                                            با تلخیص وتصرف 

 

                                                             *

احکام

 

                            به نام خدا

امام هفتم موسی بن جعفر(ع) فرمودند که گفته اند : روزی شخصی نابینایی ازحضرت فاطمه (س) اجازه خواست که وارد خانه شود  هنگام ورود آن شخص فاطمه زهرا (س) پشت پرده رفت . پیامبراکرم نیزکه آنجا تشریف داشتند فرمودند دخترچرآنطرف پرده رفتی ؟ این شخص که تورا نمی بیند !فاطمه  عرض کرد : اگراومرا نمی بیند اما من اورا می بینم واوبوی مرا استشمام می کند .

 حضرت  رسول اکرم (ص) فرمودند که : توحقیقتا پاره ای تن من هستی

                                                                     بحارالانوار/ج104/ص38

 

 زنان نسبت به مردان از سه راه محرم می شوند:

الف  :ازراه نسب  مثل پدرومادر...اولادخواهروبرادروعمووعمه ودایی وخاله و...

ب  :ازراه رضاع وشیردادن .

ج  :ازراه ازدواج   مثل مادرزن .... دخترزن ... زن پدر... زن پسر...

                  *

  

نیایش

 

         به نام خدا

 خواجه عبدالله انصاری ملقب به شیخ الاسلام ومعروف به پیرانصار وپیرهرات ازدانشمندان وعارفان قرن پنجم است که درسال 481  ه ق  درهرات افغانستان  درگذشت .

 ازآثارمشهوراو : الهی نامه . زادالعارفین . مناجات نامه . رساله ای دل وجان را می توان نام برد .

  مناجات های خواجه عبدالله انصاری دلنشین وعارفانه است . وی  مانند امامان معصوم (ع) روش اظهاربندگی وارادت را نسبت به خدای متعال به ما می آموزد . یکی ازآن مناجات ها این گونه است :

 

 به نام آن خدای که نام او راحت روح است وپیغام او مفتاح فتوح است وسلام او دروقت صباح مومنان را  صبوح است وذکر او مرهم دل مجروح است ومهر او بلا نشینان را کشتی نوح است .

 ای کریمی که بخشنده عطایی وای حکیمی که پوشنده ای خطایی وای صمدی که ازادراک خلق جدایی وای احدی که درذات وصفات بی همتایی وای خالقی که راهنمایی وای قادری که خدایی را سزایی .

 جان مارا صفای خود ده ودل مارا هوای خود ده وچشم مارا ضیای خود ده ومارا آن ده که آن به ومارا مگذاربه  که  و مه .

 

الهی عبدالله عمربکاست  اما عذرنخواست .

الهی عذرما بپذیر برعیب های ما مگیر.

الهی ترسانم ازبدی خود  بیامرزمرا به خوبی خود.

الهی دردلهای ما جزتخم محبت مکار  وبرتن وجان ما جزالطاف ومرحمت خود منگار وبرکشته های ما جزباران رحمت خود مبار.