به نام خدا
( دیوار) داستانی است ازجمله داستانهای خواندنی جمال میرصادقی (1312)
ازروی پله ها با چشم های خواب آلود وبا تعجب نگاه می کرد . امروز همه چیزعوض شده بود.
بهمن پسرهمسایه را می دید که توی باغچه ای حیاط کار می کند . منیژه خانم خواهربزرگ اونیز کنارحوض مشغول مسواک زدن بود .
هنوزاول صبح بود وتازه خورشید مثل توپ قرمز بالامی آمد . چند پله که پایین آمد خیلی تعجب کرد دید حیاط خانه های شان ریخته به جای آن خورده های آجر بود که روی هم انباشته شده بود . به سمت مادرش رفت با خوشحالی به اوگفت که دیشب باد دیوار را خراب کرده است .
پدرش با ناراحتی گفت : همین امروز باید بنا بیارم که دیوار را بسازه تو این دور وزمونه به کسی نمی شه اطمینان کرد .! سیروس برادر بزرگش صدایش را صاف کرد وگفت : بله بابا ! عجب روزگاریه !
دراین لحظه بهمن پسرهمسایه به دنبالش آمد که باهم بازی کنند . بهمن گفت : می دانی ناصر؟دیشب باد دیوار را خراب کرده ! ناصر باخند پرسید : باد؟ چطوری خراب کرده ؟ !
بهمن وناصر به مناسبت فروریختن فاصله بین دوحیاط جشن مفصلی گرفتند .گفتند وخندیدند . وقتی به خانه برگشت باخنده همه چیزرا به مامانش تعریف کرد.
***
حالا ازپشت پنجره با غصه به حیاط نگاه می کرد . دنبال بهانه گیری بود که گریه کند . چون دیوارنو مثل گذشته داشت بین دوحیاط بالامی آمد . فکر می کرد که بازهم داره زندانی می شه.
چشم ها ی او با کینه وتنفر به بنا ها ودیوار خیره شده بود .
بارها بناها اورا صداکرده بود : آقا کوچولو . آقا پسر ... یک چکه آب خوردنی برای ما بیار. اما او بی اعتنا یی می کرد . ودردلش آرزو می کرد : الهی بنا وعمله ها زیردیوار شوند.
او دیگه نمی توانست به حیاط دوستش برود . چندین بار با بغضی که گلویش را گرفته بود . به طرف درکوچه رفت تا با بهمن بازی کند امنا دستش به قفل در نمی رسید . با غصه واندوه به دیواروبناها نگاه می کرد . حتی گاهی با مشت شن وخاک به سروصورت آن ها می زد وفرار می کرد زیرا همه فاصله ها وبدبختی ها را ازچشم آنها می دید .
او معنی احتیاج به دیوار را نمی فهمید . آن چند روزی که دیوار خراب شده بود احساس خوبی داشت چون حتی بزرگترها باهم مهربان شده بودند . با هم سبزی پاک می کردند می گفتند ومی خندیدند . اما پیش ازآن که دیوار را باد خراب کند . همه باهم غریبه بودند . زورکی با صدای خشک وبی آهنگ صحبت می کردند .
دیوار داشت به بلندی گذشته ای خود می رسید . ناصر داشت کم کم ازآمدن دوباره ای باد وخراب شدن دیوار روی سر بناها نا امید می شد .
مامانش بی آنکه سرش را برگرداند گفت :
- آهای ... بابات آمده ؟
- نه.
- هروقت اومد مراخبرکن.
- کجا می خواهید بروید ؟
- خواستگاری
- ...
ناصرمثل این که حرفی به ذهنش رسیده بود اما جرئت گفتن آن را نداشت به صورت مامانش که سرخ وسفید شده بود نگاه کرد وبا دودلی گفت :
- - مامان !
- بله .
- چرا این ها دارند میان خانه ی ما وهمسایه دیوار می کشند ؟
- آخه همینطوری که نمی شه .
- چطوری ؟
- خانه ها مون بی دیوار باشه .
- چرا نمی شه ؟
- ... این قدراز زیر زبون من حرف نگیر . بچه .
ناصر ساکت شد وچیزی دستگیرش نشد .او به بنا ها ودیوار نگاه کرد وبه بادکه دیگه میان درختان ( سی سی ...) آوازنمی خواند .
آمد توی حیاط . همان طور که با بی اعتنایی وحتی کینه ازکنار بناو عمله ها می گذشت به سرطاس وقرمز بنا نگاه کرد . سپس خم شد وتکه اجری را برداشت وبا دلهره ونگرانی به این ور وآن ور نگاه کرد . یک پایش را جلو ویک پایش را عقب گذاشت ودستش را به نشانه ای سر بنا بالا برد وبه گردش در آورد.
درهمان لحظه ای که می خواست تیکه آجر را شلیک کند احساس کرد دیوار ناگهان تکان خورد وبا چشم گنده وسرخش چپ چپ به او نگاه کرد و به طرفش را ه افتاد . دستش لرزید وشل و بی حس پایین آمد وپاره آجر روی زمین افتاد . با چشم ها ی بیرون زده جیغ کشید : دیو ... دیو...
دیوار ...
با تصرف وتلخیص
*