حجت الاسلام شهید عبدالعلی مزاری عامل بیداری در افغانستان معاصر.

تاریخ بشری با مجموعه فراز و نشیب­ها، شکست و پیروزی­ها، تلخی­ها و شیرینی­های خود، آوردگاهی است برای تبارز و تبلور قوا و استعدادهای نهفته انسان و ظهور رجال، نوابغ، قهرمانان و شخصیت­هایی که در اثر قوت اراده، استحکام ایمان، دقت نظر، سعه صدر و برجستگی­های فکری و اخلاقی خود، جامعه بشری را از حضیض ذلت به اوج عزت و سعادت رهبری می­کنند و غالباً خود نیز در این راه قربانی می­شوند و همچون شمعی می­سوزند اما محفل بشریت را روشن و گرم نگه می­دارند.

پیامبران الهی، پیشوایان معصوم، رهبران انقلابی، سرداران و قهرمانان ملی، همگی از این دسته هستند و در تاریخ هر قوم و ملتی  می­توان تنی چند را نام برد که همواره در کنار مردم و در برابر حکمرانان فرعونی بوده اند.

در تاریخ کشور ما افغانستان مخصوصاً در میان شیعیان مظلوم این سرزمین با همه قتل عام­ها، تخریب­ها، نسل کشی­ها و ستمگری­های رژیم­های سفاک، باز هم در هر دوره و زمانی رجالی ظهور کرده­اند که هر یک در مقطع خود، برای مردم اسوه و الگو و عامل بیداری و تحرک و تپش جامعه بوده­اند.

گرچند با قتل عام مردم هزاره جات توسط امیر عبدالرحمان جابر در یک صد سال پیش، احتمال این می­رفت که دیگر به این زودی­ها در این جامعه، مردی قد بلند نکند و قهرمانی، از مادر زاده نشود اما از آنجا که نمی­توان با سنت­های حکیمانه الهی مبارزه کرد، می­بینیم که همواره از میان قشرهای مختلف این مردم، مردان بزرگی برخاسته­اند؛

همچون دانشمند و مورخ مشهور فیض محمد کاتب

 و دانشجوی قهرمان شهید عبدالخالق

و شجاع مرد مبارز ابراهیم خان گاو سوار

و علامه شهید سید اسماعیل بلخی و...

آری، در راستای همین رجال بزرگ است که در دوران معاصر، پس از سپری شدن یک قرن کامل از ضربت خوردن هزاره جات توسط عبدالرحمان خان خائن و در نتیجه تضعیف و عدم اعتماد به نفس این مردم، مرد سترگ و بیدارگر دیگری  قدم در صحنه می­گذارد که واقعاً به حیث یک رهبر دلسوز، انقلابی، مقاوم، نشکن، با درایت و خردمند و در عین حال ساده زیست، احیاگر هویت و شخصیت انسانی مردم خود می­شود؛ در دل­های آنان شلعه­های امید و بیداری بر می­افروزد، به آنان درس عملی عزت و سربلندی و مناعت طبع و علو همت و راه و رسم چگونه زیستن را می­آموزد.

او شهید قهرمان، رهبر فرزانه و خردمند، فرمانده لایق، سیاستمدار ورزیده، انقلابی آگاه، مجاهد نستوه، چهره استوار و نامدار انقلاب اسلامی افغانستان، حضرت حجت الاسلام والمسلمین استاد شهید عبدالعلی مزاری دبیر کل حزب وحدت اسلامی افغانستان است که به تاریخ 22/12/ 1373 هجری شمسی به دست «گروه طالبان» به طرز فجیعی همچون حسین بن علی (ع) با کمال مظلومیت  به شهادت رسید.

قاطعیت، نستوهی، متانت، قناعت و ساده زیستی، تعهد، تدین، عشق به مردم، سعه صدر، مقاومت، پارسایی و پایمردی و ایمان و اراده ی مستحکم و خلل ناپذیر، مجموعه اوصافی است که از وجود او یک شخصیت مقتدر انقلابی و یک پشتوانه و تکیه گاه استوار و مطمئن برای مردم ساخته بود و از همین جهت مردم مسلمان ما و مخصوصاً شیعیان محروم افغانستان به ایشان به عنوان یک قهرمان ملی و سردار رشید اسلام می­نگریستند.

اکنون به طور اجمال زندگانی آن رهبر فرزانه را مرور می­کنیم:

1-     دوران کودکی و محیط خانواده

استاد شهید عبدالعلی مزاری فرزند حاج خداداد در سال 1326 هجری شمسی در قریه نانوائی چهار کنت از توابع ولایت بلخ متولد گردید و دوران کودکی را در محیط گرم خانواده متدین و مذهبی به سر برد و از آنجا که پیشه ی پدر و برادر استاد، زراعت و مال داری بود، از کودکی با مشکلات جامعه آشنا شده و شرایط سخت زندگی مردم را با تمام وجود خود لمس کرد.

حاج خداداد غیر از استاد مزاری، دو پسر دیگر نیز داشت که یکی به نام حاج غلام نبی بزرگتر از استاد و دیگری به نام سلطانعلی کوچکتر از ایشان بود.

برادر کوچک ایشان در دورۀ جهاد در جنگ با سربازان دولت کمونیستی- مورد حمایت اتحاد جماهیر شوری سابق- به شهادت رسید، ولی خود حاج خداداد که از موی سفیدان و بزرگان و متنفذین منطقه به حساب می­آمد، در سال 1361 هجری شمسی توسط عوامل ضد انقلاب دستگیر شده همراه با فرزندش حاج غلام نبی و خواهر زاده خود محمد اسحاق ایلاقی تیرباران و به فیض عظیم شهادت نائل شدند.

استاد مزاری تحصیلات ابتدائی خود را در مدرسه «نانوائی» آغاز کرد و از همان آغازین لحظات تحصیل، با پشتکار و مناعت و قناعت در راه نیل به هدف گام بر می­داشت و در بیشتر سال­ها، ماه­های رجب ، شعبان و رمضان را بدون فاصله روزه می­گرفته است آن هم با استفاده از حد اقل وسائل معیشتی و غذایی و غالباً بدون غذای سحری که تا همین دوره اخیر این عادت همچنان در ایشان دیده می­شده است.

گویا استاد مزاری در اوایل دوره جوانی خود، اولین الهام­ها را از علامه سترگ شهید سید اسماعیل بلخی گرفته است؛ زیرا این مطلب را بارها تکرار می­کرد که در اولین ملاقات با بلخی تحت تأثیر او قرار گرفته و این دیدار سرنوشت ایشان را تغییر داده است. به طور نمونه استاد فرموده است:

 «چند روز که بلخی در قریه ما و در مهمانخانه ما بود از صحبت­های او خیلی چیزها یاد گرفتم، بلخی مرا به درس خواندن و عسکری رفتن تشویق می­کرد.» و همچنین می­فرمود: «من به دستور و تشویق بلخی به عسکری رفتم و او برای من می­گفت: اگر ملا می­شوی باید مجتهد شوی و اگر روضه خوان می­شوی باید واعظ و خطیب شوی و اگر سیاستمدار می­شوی باید رئیس و وزیر شوی نه مأمور و...»