کارت ملی

-         هنگام اذان مغرب ، یک نفرافغانی ازخادم مسجد پرسید : این صدای را که شما ازبلند گوی مسجد پخش می کنی ، می دونی چه می گه؟

-         خادم گفت : یوخ بابا.

-         افغانی گفت : حالا احتمالابگو؟

-          خادم  گفت : احتمالا برای حمایت ازکسانی است که کارت ملی دارند .  

 

 

بهار

مولوی وتواضع :

سال ها تو سنگ بودی دل خراش

آزمون را  یک زمانی خاک باش

دربهاران کی شود سرسبز سنگ ؟

خاک شو  تا گل بر اید  رنگ رنگ ...

خاتمه پایان نامه

 

واژگان همچون شفاعت و عبادت و وهابيت و توحيد از واژگان کليدي بحث نقد ديدگاه وهابيت درباره شفاعت از منظر علامه طباطبايي است.

شفاعت در لغت: در تاج العروس شفع را برخلاف وتر و به معني جفت معني کرده است.[1] ابن اثير در معناي شفاعت چنين مي‌نويسد: در گفتگوها از شفاعت سخن زياد به ميان مي‌آيد. هم در امور اخروي و هم در امور دنيوي. شفاعت درخواست عفو و اغماز است نسبت به گناهان و جرايمي که انجام گرفته است.[2] راغب اصفهاني مي‌نويسد: شفاعت به معني ضميمه شدن چيزي به ديگري است به منظور مدد و ياري رساندن. بيشتر موارد استعمال شفاعت آنجاست که حرمت مقام بالاتر به کسي که پايين‌تر است ضميمه شود. شفاعت در قيامت نيز از همين باب است.

 شفاعت در اصطلاح: علامه در اين زمينه نوشته است: شفاعت از ماده شفع اخذ گرديده است در برابر واژه وتر. در حقيقت شخصي که متوسل به شفيع مي‌شود مي‌داند که نيروي خودش به تنهايي براي نيل به آرزوهايش کافي نيست. از اين رو نيروي خود را با نيروي شفيع گره مي‌زند و در نتيجه آن را دو چندان نموده به آنچه مي‌خواهد مي‌رسد.[3]

محمد تقي مصباح يزدي در تعريف شفاعت مي‌نويسد: شفاعت که از ريشة شفع به معني جفت گرفته شده است در محاورات عرفي بدين معني به کار مي‌رود که شخص آبرومندي از بزرگي بخواهد که از کيفر مجرمي در گذرد يا بر پاداش خدمتگذاري بيافزايد.[4]

برخي شفاعت را به شکل عام‌تري تعريف کرده‌اند و هرگونه وسيله و واسطه‌ي که باعث بخشودگي گناهان انسان و تقرب او به درگاه خداي متعال مي‌شود را نوعي شفاعت تلقي کرده‌اند از جمله در تفسير نمونه.[5]

در اکثر تعاريف اصطلاحي همان معني لغوي و مبدأ اشتقاق آن که زوج باشد منظور گرديده است؛ زيرا اگر به ميانجي‌گري و درخواست عفو و اغماز شفاعت اطلاق مي‌شود به دليل آن است که شخص آبرومندي به ديگري دست به دامن و متوسل مي‌شود تا خداي متعال از سر تقصيرات او درگذرد. از اين رو وهابيان در قالب طرح بحث شفاعت مجموعه‌ي از آموزه‌ها مانند توسل و استغاثه و زيارت و... را نقادي کرده‌اند.

اما تعريف علامه جامع‌تر به نظر مي‌رسد. ايشان شفاعت را بر دو قسم تکويني و تشريعي تقسيم کرده و توسل به اولياي الهي را که هريک وسيله و واسطه‌ي ابلاغ و تبيين کننده‌ي احکام و آموزه‌هاي وحياني هستند نوعي شفاعت به شمار آورده‌اند؛ زيرا مردم به مدد آنان است که مي‌توانند به احکام واقعي دست يافته راه رستگاري و نجات را طي نمايند.

وهابيت در لغت و اصطلاح:

وهابيت در لغت از ريشه هبه و در اصطلاح فرقه شناسان شعبه‌ي از مسلمانان است که در عربستان در ناحيه «نجد» توسط محمد بن عبدالوهاب حنبلي در اواخر قرن دوازدهم هجري تأسيس گرديده است. از ويژگي بارز آنان آن است که براي تفکر عقلاني در فهم درست متون ديني هيچ گونه ارزشي قائل نيستند و تنها به ظاهر آيات و احاديث اکتفا مي‌کنند و تمام فرق و مذاهب اسلامي را که افکار آنان را نپذيرند مشرک تلقي مي‌نمايند.[6]

توحيد در لغت و اصطلاح:

توحيد در لغت: صاحب تاج العروس در تعريف توحيد نوشته است: توحيد ايمان به خداي يگانه است. ابن منصور گفته است: واژه‌ي «واحد» به معني منفرد بالذات و واژه‌ي «احد» به معني منفرد بالمعني است. جامع اين اوصاف تنها خداي متعال است.[7] در المعجم الوسيط توحيد را اين گونه تعريف شده است: توحيد اعتقاد قلبي است به خداي يگانه و در اصطلاح اهل حقيقت مقدس و منزه دانستن خداي متعال است از هر آنچه که در ذهن بشر تصور شود. چنان که امام علي(ع) فرموده است: «التوحيد ان لاتتوهمه.»[8]

 توحيد در اصطلاح انديشمندان اسلامي آن است که انسان هرچيزي را که تصور مي‌کند خدا را نيز همراه آن تصور کند يعني همه‌ي عالم را مظهر او و در محضر او بداند. علامه در کتاب رسائل توحيدي مي‌نويسد: آن ذات پاک از هرگونه تعيين اسمي و وصفي و تقيد مفهومي منزه و مبرا بوده و مقيد به هيچ قيدي نيست حتي قيد اطلاق. سپس با استناد به برخي آيات و روايات در پي اثبات آنند که اسلام در امر توحيد پيشتاز است؛ چرا که توحيد اسلام که همان توحيد اطلاقي است آخرين درجه‌ي توحيد و اوج آن است.[9]

علامه در جاي ديگر مي‌نويسد: خداي متعال واحد است يعني محدود به هيچ حدي از حدود نمي‌باشد تا تصور شود که خارج از اين حد فرد دومي نيز وجود دارد. اين همان معناي «قل هو الله احد» است؛ زيرا لفظ «احد» در مواردي استعمال مي‌شود که تعددي در کار نباشد. روشن است که در مورد امرنا محدود و نامتناهي نمي‌توان «عدد» فرض نمود؛ زيرا هر دومي که فرض شود غير از اولي خواهد بود. پس در نتيجه هر دو محدود و متناهي خواهند بود و به واقعيت همديگر مرز خواهند داد.[10]

متفکران اسلامي براي توحيد اقسامي را بر شمرده‌اند: از جمله علامه توحيد را بر سه قسم يا مرحله تقسيم کرده است: ذاتي، اسمي، فعلي. به اين معني که هرچيزي از جهت ذات و اسم و فعل قائم و وابسته به خداي متعال است.[11]

جعفر سبحاني توحيد را در چهار بخش: ذاتي، صفاتي، افعالي، عبادي. پيگيري و تبيين کرده است.[12] محمد بن الامير الصنعاني توحيد را دو قسم مي‌داند: توحيد ربوبي، توحيد عبادي.[13]

عبادت در لغت و اصطلاح:

عبادت در لغت: به معني پرستش و بندگي و نهايت ذلت به کار رفته است. در لسان العرب و مانند آن واژه عبادت به پيروي همراه با فروتني تفسير شده است.[14] راغب اصفهاني عبادت را به نهايت ذلت و خواري معني کرده و مي‌نويسد: اين عمل سزاوار کسي نيست جز خداي متعال.[15]

عبادت در اصطلاح: نوعي سپاسگزاري است چنان که علامه مي‌نويسد: اگر انسان بفهمد که تمام نعمت‌ها را موجودي به نام خدا آفريده است فطرتاً به پرستش و تواضع او خواهد پرداخت. چون اين يک قانون کلي است که ضعيف در برابر قوي همواره رفتار متواضعانه دارد.

علامه همه اي اين خضوع‌ها را داراي يک حقيقت دانسته و مي‌نويسد: نزد غير خداي متعال چيزي که ما را وادار به خضوع کند وجود ندارد. بنابراين در برابر غير خدا خضوع کردن جايز نيست مگر اين که اين خضوع‌ها نيز برگشتش به خضوع در برابر خداي متعال و امتثال اوامر او باشد.[16]

در اغلب موارد مع الاسف عبادت به خضوع و تزلل تفسير شده است. اما حقيقت آن است که بگوييم فصل مقوم عبادت در واقع همان نيت و قصد انسان است. از اين رو از منظر علامه حتي «سجده» که بالاترين درجه‌ي تزلل و خضوع است به تنهايي عبادت محسوب نمي‌شود.

برخي از جمله رشيد الدين ميبدي در تعريف عبادت نوشته‌اند: عبادت همان دعاست. اما با کمي تأمل مي‌توان گفت که اين سخن با توجه به آيه شريفه 6 سوره نوح قابل قبول نيست. بر اين اساس عبادت از دو رکن تشيکل يافته است:

1. يکي تزلل قولي، فعلي.

2. ديگري عقيده و نيت.[17]

از زمان تشکيل مذهب وهابيت تاکنون مشاهد متعددي تخريب شده است. براساس ديدگاه وهابيت اکثر مسلمانان به دليل اعتقاد به شفاعت و توسل و استغاثه از اموات و مانند آن کافر گشته‌اند. از اين‌رو صراحتاً خون و مال آنان را حلال اعلام شده است. آنان با همين رويکرد به تخريب گسترده‌ي مقابر و مشاهد ائمه و اولياء الله دست زدند که نمونه بارز آن تخريب قبرستان بقيع است.[18] آنان براي اثبات مدعاي خود دلايلي را ارايه کرده‌اند که برخي از آن‌ها در ذيل مي‌گذرد:

1. شفاعت و مدد خواهي و استعانت مخصوص خداست. به قول صنعاني هرکس از مخلوقي ياري و کمک بخواهد اين عمل او شرک در عبادت به شمار مي‌رود و کننده‌ي اين کار پرستنده‌ي آن شخص تلقي خواهد شد. اگرچه به زبان موحد باشد. چون مشرکين نيز به وجود خدا اعتراف داشتند ولي با اين حال اين اعترافات آنان را از نتائج شرک دور نساخت و مانع از آن نشد که خون شان ريخته و فرزندان شان اسير وا موال و دارايي‌شان به غارت رود.[19]

محمد بن عبد الوهاب در رساله‌ي اربع القواعد مي‌نويسد: شفاعت دو قسم است: شفاعت منفي و شفاعت مثبت. شفاعت منفي شفاعتي است که کاري که مخصوص خداست و جز او برانجام آن قدرت ندارد از غير خدا خواسته شود. از آنجا که شفاعت از اموري است که «لايقدر عليه احد» طلب آن از غير خدا نفي شده است. زيرا اگرفعلي که فقط ازآن خدا باشد ازغيرخدا درخواست کنيم لازمه‌ي اين درخواست اعتقاد به الوهيت غير خداست. چون اين غير را قادر به آن فعل دانسته‌ايم. اين همان شرک است.[20]

2. شرک مشرکان صرفاً به دليل شفاعت خواهي بوده است نه شرک در خالقيت و مانند آن. چنان که ابن تيميه در رساله اول از مجموعه رسائل «الهديه السنيه» نوشته است: آنچه بر هر مسلماني واجب است آن است که همتش را صرف پروردگارش بکند و با استعانت و توکل به او حق بندگي را عملاً ادا کند. برخلاف کسي که ايمانش زباني است و وظيفه‌ي عبوديت را ترک نموده ضد آن را مرتکب مي‌شود. مثل اين که به غير خدا روي مي‌آورد و به او پناه مي‌برد و از او طلب شفاعت مي‌کند. چنين عملي عيناً همان عمل مشرکان عصر جاهلي است.[21]

وهابيان معتقدند که درگيري اصلي رسول اکرم(ص) با عقايد مردماني بود که برخي آفريده‌ها را ميان خود و خدا به عنوان واسطه و شفيع تلقي مي‌کردند؛ زيرا در مسئله توحيد ربوبي مشکلي با مشرکان وجود نداشت. اما اين اعترافات توحيد ربوبي آنان به تنهايي هيچ گونه ارزشي نداشت؛ زيرا از منظر صنعاني توحيد دو قسم است: ربوبي و عبادي. توحيد ربوبي را حتي شيطان و فرعون و ابليس قبول داشته‌اند. بر اين اساس نمي‌تواند داعي ارسال رسل باشد. پس اين همه سر و صدا صرفاً براي تبيين و اثبات و عملياتي کردن توحيد عبادي است.[22]

خلاصه استدلال آن در اين خصوص آن است که: شيعيان با تضرع و زاري در برابر قبور ائمه و اولياء زمينه‌ي فروکاهش مفاهيم بلندي هم چون توکل و استعانت را به توسل و شفاعت خواهي فراهم مي‌آورند و در مقام توجيه مي‌گويند ما بدين وسيله مي‌خواهيم به خداي خود نزديک‌تر شوم. اين در حالي است که تلقي مشرکين از پرستش بت‌ها نيز همين بوده است.[23]

3. واسطه همان «اله» است. براساس آيه شريفه: «و لقد بعثنا في کل امه رسولا ان اعبدوالله واجتنبوا الطاغوت.»[24] پيامبران الهي همواره مردم را به عبادت خداي يگانه دعوت مي‌کردند و آنان را از عبادت غير خدا برحذر مي‌داشتند. از سوي ديگر برخي از محبت و اطاعت‌ها نيز نوعي عبادت به شمار مي‌رود. چنان که قرآن کريم اطاعت از هواي نفس يا شيطان را نوعي عبادت و پرستش آن‌ها تلقي کرده است.

بنابراين هرگونه ابراز محبت‌هاي افراطي و تزلل نسبت به غير خداي متعال نوعي شرک است. آنان در اين زمينه شاهد خود را آن مي‌داند که در جمله «لااله الاالله»، «اله» همان واسطه و وسيلة است که مشرکان بدان معتقد بودند و به آن‌ها تقرب مي‌جستند و در زمان ما شيعيان از آن به عنوان شيخ و سيد و قبر و مشهد و مانند آن ياد مي‌کنند و ضمن ابراز محبت‌هاي افراطي چيزهاي خارق العاده و غير طبيعي از آن‌ها مي‌خواهند.

مشرکان عرب زبان و مورد خطاب رسول اکرم(ص) نيز همين معني را فهميدند.[25] ابن تيميه نيز در هيمن راستا نوشته است: کلمه «اله» در شعار معروف مسلمانان يعني «لااله الاالله» به معني خالق نيست. چون مشرکين به خالقيت خدا معتقد بودند. بلکه به معني کسي است که سزاوار خضوع و محبت افراطي و تزلل است.[26]

4. اساساً نيت واقعي بنيان گذاران مسجد و بنا روي قبور چيزي جز فراهم آوردن بستر و زمينه‌ي مناسب براي اجتماع گسترده‌ي مردم براي شفاعت خواهي و استغاثه و توسل و عتبه بوسي و مانند آن نيست.

وهابيان مي‌گويند لازمه‌ي اين کار شرک است هرچند خود سازندگان اين بناها به اين لازم ملتزم نباشند. از اين رو علماي وهابي مرتب مي‌نويسند: هرگونه تبرک و توسل و شفاعت خواهي و استغاثه در برابر قبور ائمه عيناً همان اعمالي است که مشرکين پيشين در برابربت‌ها انجام مي‌دادند. دقيقاً از همين جهت است که رسول گرامي اسلام اين کار را نهي کرده است.[27]

دکتر صالح بن فوزان مي‌نويسد: در بعضي از کشورها اکنون مقابر به شکل بت درآمده و رسماً مورد پرستش قرار مي‌گيرد. وي از علماي اسلام خواسته است که با اين شرک به مبارزه برخيزد و از حاکمان اسلامي نيز خواسته است که هرچه زودتر اين بت‌ها (قبور ائمه) را تخريب کنند.[28]

 در فصل سوم ديدگاه وهابيان و استدلال‌هاي مورد اشاره آنان از منظر مرحوم علامه طباطبايي مورد نقد و ارزيابي قرار گرفته است. گرچند وي نامي از وهابيت به ميان نياورده است و سلوک تعليمي و تفسيري ايشان به گونه اي است که غالباً هنگام نقادي يک نظريه نام صاحب آن را متذکر نمي‌شود.[29]

1. علامه براساس نوع نگاه و رويکرد فلسفي خود مدعاي اول وهابيان را که شفاعت ازآن خداست پذيرفته و مي‌نويسد: اين سخن که شفاعت مال خداست جاي شگفتي ندارد؛ چون يک نظريه و کشف تازه‌ي نيست؛ زيرا براساس برخي آيات شريفه تمام امور عالم از آن خداست.[30] روشن است که اين ملکيت اعتباري و موهومي نيست که مردم براي تنظيم امور اجتماعي خويش ناگزير از وضع و اعتبار آن‌هاست. بلکه يک نوع رابطه حقيقي است. در رابطه‌ي حقيقي ميان مالک و مملوک وابستگي ذاتي وجود دارد.

و باز براساس رواياتي که در توحيد و خصال و معاني الاخبار مرحوم شيخ صدوق با سند متصل از شريح بن‌ هاني رسيده است که جملگي حاکي از آن است که وحدت خداي متعال عددي نيست و اين به روشني بيانگر آن است که ملکيت اشياء از جمله براي خداي متعال ملکيت حقيقي به شمار مي‌رود؛ زيرا از منظر فلسفي وجود او صرف الوجود و خالص است و بر هر وجود ديگري ولايت و اشراف دارد. چون اگر در کنار وجود او چيزي باشد که حقيقتاً معناي وجود بر آن صدق کند بالبداهه شمارش بر آن عارض گرديده و گفته مي‌شود: اين يکي است و آن ديگري دوم.

بر اين اساس از منظر علامه نه تنها شفاعت بلکه تمام عالم امکام مال خداست و در کنار وجود خداي متعال در واقع وجودي نيست مگر آن که وابسته و قائم به وجود اوست.[31]

پس اين سخن که شفاعت مخصوص خداست در است. اما برخي آيات شريفه شفاعت را عموميت داده و براي غير خدا نيز اثبات کرده است منتهي با اين شرط که خدا به او اذن بدهد و از شفاعتش راضي باشد و مانند آن.

علامه با اسلوب تفسيري ويژه‌ي که دارد و با عنايت به تحدي قرآن در فصاحبت و بلاغت و عدم وجود تناقض و اختلاف و مانند آن در صدد جمع بين اين آيات شريفه بر آمده و مي‌نويسد: نسبتي که اين دو دسته آيات باهم دارند نظير نسبتي است که دو دسته آيات مربوط به علم غيب با هم دارند.

توضيح آن که: يک دسته آيات علم غيب را منحصر در خداي متعال مي‌داند و دسته‌ي ديگر آن را براي غير خدا نيز اثبات نموده و قيد رضاي خدا را نيز شرط دانسته است.[32] و نيز نسبت ميان آن دو دسته آيات شفاعت نظير نسبتي است که ميان دو دسته آيات راجع به مرگ و نيز دو دسته آيات راجع به خلقت و رزق و امثال آن وجود دارد[33] که در قرآن کريم اين اسلوب فراوان به چشم مي‌خورد.

بنابراين از منظر علامه آيات شريفه‌ي که شفاعت را نفي مي‌کند صرفاً شفاعت به طور بالاستقلال را نفي مي‌کند؛ زيرا جز خداي متعال هيچ موجودي مستقلاً و بالذات مالک هيچ يک از کمالات از جمله شفاعت نيست.[34]

2. علامه در نقد مدعاي دوم وهابيان که شرک مشرکان صرفاً به دليل شفاعت خواهي بوده است مي‌نويسد: انحراف اصلي بت پرستان تنها شفاعت خواهي و استغاثه و توسل در برابر غير خدا نبوده است. بلکه منشأ شرک آنان اين بوده است که بت‌ها را حقيقتاً ارباب خود تلقي مي‌کردند. کساني که قائل به الوهيت حضرت عيسي(ع) بودند و او را «اله» مي‌دانستند نيز اين گونه نبوده است که صرفاً از او طلب شفاعت کنند بلکه قائل به اقنوم ثلاثه متساوي الجوهري يعني خداي پدر و خداي پسر و روح القدس بودند و مسيح را واقعاً خدا مي‌انگاشتند.[35] علامه در ادامه‌ي اين نقادي به برخي آيات شريفه نيز استناد نموده است.[36]

3. در پاسخ دليل سوم وهابيان که مدعي‌اند منظور از الوهيت در جمله «لا اله الا الله» همان معناي است که در زمان ما شيعيان از آن به عنوان واسطه و شفيع ياد مي‌کنند و باورمندند که واسطه‌ها داراي سلطه غيبي و تصرف مافوق طبيعي هستند از اين‌رو به آن‌ها روي مي‌آورده مدد و شفاعت مي‌خواهند. در حالي که مشرکان نيز نسبت به بت‌ها و بزرگان خود عين همين تلقي را داشتند. آنگاه پيامبر گرامي اسلام(ص) با فصاحت و بلاغت و بيان همه فهم و اعجازآميز خود خطاب به آنان فرمود: «قولوا لااله الاالله تفلحوا.» اما آنان با تعجب پرسيدند: «اجعل ال‍آلهه الها واحدا ان هذا لشيء عجاب.» اين تعجب بيانگر آن است که مراد رسول گرامي اسلام از کلمه «اله» برخي واسطه‌هاي مورد تقديس و تکريم آنان است نه خالق جهان و گرنه جاي تعجب نبود.[37]

 علامه ابتدا اين استدلال را پذيرفته و مي‌نويسد: درست است که قرآن نور است.[38] و در مقام تحدي نيز از مردم خواسته است که در آيات تدبر کنند آنگاه خواهند ديد که هيچ گونه اختلاف و تناقضي در آن وجود ندارد. بديهي است که اگر قرآن همه فهم نبود الزاماً اين گونه تحدي گسترده و عمومي معني نداشت.

اما در ادامه مي‌نويسد: البته نبايد در کنار اين مطلب که قرآن نور و همه فهم است از مطلب ديگر که مفسران واقعي قرآن معصومين(ع) هستند غفلت ورزيم؛ زيرا بخشي از معارف و آموزه‌هاي وحياني به صورت کلي مطرح شده است که مسلماً فهم مضامين ملکوتي آن‌ها نياز مبرم به احاديث ائمه دارد. چنان که رسول اکرم(ص) فرموده است: قرآن ظاهر انيق و باطن عميق دارد.[39]

خداي متعال ضمن آوردن مثالي[40] به تفاوت فهم و دريافت متفاوت افراد بشر از آموزه‌هاي ديني تصريح کرده است. پس فهم مشرکين براي ما حجيت ندارد.

از آنجا که علامه معتقد است که در قرآن کريم بسان يک معجزه ذره‌ي تناقض وجود ندارد مي‌نويسد: اگر «اله» طبق مدعاي وهابيان به معني واسطه و شفيع باشد مسلما با ساير آيات سازگاري ندارد. در نتيجه منظور از «اله» بت‌هاي مشرکان است که معتقد بودند آنان اربابان مستقل و بالذات هستند. نه اولياء الله و مقربين درگاه خداي متعال که هريک واسطه‌هاي فيض الهي به شمار مي‌روند.

4. اما در نقد دليل ديگري وهابيان که مي‌گويند: رسول گرامي اسلام(ص) از ايجاد بناء روي قبور شديداً نهي کرده است تا مردم مانند مشرکين براي انجام يک سلسله مناسکي از قبيل زيارت و توسل و شفاعت خواهي اجتماع نکنند.[41] مي‌توان گفت موضوع نهي رسول گرامي اسلام(ص) از احداث بناء روي قبور صرفاً بناهاي است که مشرکان روي قبور بزرگان خود مي‌ساختند و به تقديس و پرستش آن‌ها مي‌پرداختند.[42] نه بناهاي که موحدين صرفاً براي عبادت خداي متعال و زنده نگهداشتن نام و ياد اين اسوه‌هاي انساني احداث مي‌کنند.

از منظر علامه احداث بناء روي قبور هيچ گونه منع عقلاني و شرعي ندارد و در طول تاريخ اين مسئله وجود داشته است و از آنجا که خداي متعال بناء و مسجد سازي روي قبور اصحاب کهف را رد نکرده است مي‌توانيم آن را دليل بر امضاء و تقرير اين مسئله تلقي کنيم.[43]

علامه مي‌نويسد: هيچ مانعي وجود ندارد که همان خداي که به عسل و ادويه گياهي خاصيت شفا بخشي داده است همان قدرت و نيرو را به اصفياي خود نيز مرحمت نمايد. چنان که قرآن کريم چنين نيرو و تصرف تکويني را براي برخي از اولياي خود اثبات کرده است.[44]

علامه مدعي است که اولياي الهي داراي اسماء حسني و اسم اعظم هستند و شاهد خود را آن مي‌داند که جابر از امام باقر(ع) روايت کرده است که امام فرمود: اسم اعظم خداوند هفتاد و سه حرف است و تنها يک حرف آن نزد آصف برخيا بود که توانست به وسيله‌ي آن در يک چشم برهم زدن تخت بلقيس ملکه‌ي سبأ را نزد حضرت سليمان(ع) حاضر کند. آنگاه امام فرموده است: نزد ما ائمه هفتاد حرف از اسم اعظم وجود داد.[45]

وي در ادامه نوشته است: هيچ کس نمي‌تواند ادعا کند که اين تصرف و کرامات و سلطه‌هاي غيبي مخصوص دوران زندگي عالم ناسوت و طبيعي ائمه(ع) است و ديگر در آن‌ها به روي مردم مسدود شده است؛ زيرا براساس آموزه‌هاي مسلم ديني ما معتقديم که انسان داراي حيات ابدي است. بر اين اساس ائمه و اولياء الله و صالحين همچنان زنده‌تر از گذشته در عالم برزخ که عالي و کامل‌تر از عالم ناسوت و طبيعت است زندگي مي‌کنند و صداي ناله‌ها و استغاثه و توسل و شفاعت خواهي مردم را به روشني مي‌شنوند.[46]

نتيجه آن که آنچه بر قلم امثال ابن تيميه و محمّد بن عبدالوهاب و پيروان آن‌ها در طرح اين شبهات جاري شده است کاملاً ناموجه و تأمل برانگيز است.

 



[1]. الزبيدي، تاج العروس، ج5، ماده شفع.

[2]. «قد تکرر ذکرالشفاعه في الحديث فيما يتعلق بامورالدنيا وال‍آخره وهي السوال في التجاوزعن الدنوب والجرائم بينهم» (النهايه لابن اثير، ماده شفع.)

[3]. علامه سيد محمد حسين طباطبائي، الميزان في تفسير القرآن، قم، ناشر: مؤسسه اسماعيليان، ج1، ص157.

[4]. آموزش عقايد، درس پنجاه ونهم.

[5]. جمعي از نويسندگان، تفسير نمونه، ج4، ص363.

[6]. وهابي‌ها، ترجمه و نگارش سيد ابراهيم سيد علوي، تهران، ناشر: انتشارات اميرکبير، ص161.

[7]. سيد محمد مرتضي حسيني زبيدي، تاج العروس، فصل واو من باب الدال.

[8]. محمد علي النجار و همکاران، معجم الوسيط، المکتبه الاسلاميه، ترکيه، ماده احد.

[9]. رسائل توحيدي، علامه سيد محمد حسين طباطبائي، ترجمه وتحقبق: علي شيرواني هرندي، ناشر: انتشارات الزهراء، ص 10، اين کتاب شامل رساله‌هاي توحيد ذاتي، و اسماء حسني، و افعال الهي، و واسطه‌هاي فيض الهي است.

[10]. طباطبائي، شيعه در اسلام، درس 23.

[11]. رسائل توحيدي.

[12]. جعفرسبحاني تبريزي، فرهنگ عقايد ومذاهب اسلامي، ج3، ص25.

[13]. «الاصل الثالث: ان التوحيد قسمان: القسم الاول: توحيد الربوبيه والخالقيه والرازقيه ونحوها ومعناه: ان الله وحده هوالخالق و... القسم الثاني: توحيد العباده ومعناه: افرادالله وحده بجميع انواع العبادات...» شيخ محمد بن اسماعيل صنعاني، تطهير الاعتقاد عن ادران الالحاد، مصر، الازهر، ناشر: انتشارات محمدعلي صبيح، ص3.

[14]. محمد بن مکرم ابن منظور، لسان العرب، ج3، ص273.

[15]. حسين بن محمد راغب اصفهاني، المفردات في غريب القرآن، دمشق، دارالعلم، ص532، مجمع البحرين، شيخ فخرالدين الطريحي، ج4، ص372.

[16]. علامه سيد محمد حسين طباطبائي، الميزان في تفسير القرآن، قم، ناشر: مؤسسه اسماعيليان، ج10، ص274.

[17]. «قال رسول الله(ص) انماالاعمال بالنيات» (وسائل الشيعه، ج1، ص48).

[18]. سيد احمد بن زيني دحلان المکي الشافعي، خلاصه الکلام في بيان امراء البلد الحرام، ترکيه، ناشر: مکتبه ايشيق، 1399ق، ص230.

[19]. محمد بن الامير الاسماعيل اليمني الصنعاني، تطهير الاعتقاد عن ادران الالحاد، مصر، ناشر: المنار، ص12.

[20]. شيخ محمد بن عبدالوهاب، کشف الشبهات في التوحيد، مدينه منور، جامعة الاسلاميه، 1413ق، ص3، «اما الاستغاثه بالاموات والجن والملائکه و الاشجار و الاحجار فذلک من الشرک الاکبر و هو من جنس عمل المشرکين الاولين مع آلهتهم کاللات والعزي» (التوسل، الشيخ محمد عيسي آل مکباس، نقل عقيدهء وهابيت.)

[21]. الهديه السنيه و التحفه الوهابيه النجديه، مصر، ناشر: المنار، ص8.

[22]. الامام المحدث السلفي المجتهد الشهير محمد بن اسماعيل الاميراليمني الصنعاني، تطهير الاعتقاد عن ادران الالحاد، مصر، ناشر: انتشارات محمدعلي صبيح 1373ق، ص1.

[23]. افندي صدقي الزهاوي، الفجر الصادق، مصر، ناشر: مطبعه الواعظ، ص43.

[24]. سوره نحل، آيه 36.

[25]. محمد بن عبدالوهاب، الجامع الفريد، جده، ناشر: دارالاصفهاني للطباعه 1393ق، ص254، و شيخ محمد بن عبدالوهاب، کشف الشبهات في التوحيد، مدينه منور، جامعة الاسلاميه، 1413ق، ص 6.

[26]. شيخ الاسلام ابن العباس احمد بن تيميه حراني الدمشقي الحنبلي المتوفي 728ق، حاشيه منهاج السنه، ص134.

[27]. الواسطه بين الخلق والحق، ص15، و منهاج السنه النبويه في نقض کلام الشيعه والقدريه، ص 131، لشيخ الاسلام تقي الدين الامام ابي العباس احمد بن تيميه 728ق، مصر، ناشر: الآداب، ص15.

[28]. دکتر صالح بن فوزان، الارشاد الي صحيح الاعتقاد، ص32، قد اتخذت القبوراليوم في بعض البلاد اوثانا...

[29]. جوادي آملي، مقدمه تفسيرالميزان، ج1، ص31.

[30]. سوره نجم، آيه 31.

[31]. رسائل توحيدي، علامه سيد محمد حسين طباطبايي، ترجمه وتحقيق: علي شيرواني هرندي، قم، انتشارات الزهراء، ص27.

[32]. سوره نحل، آيه 65؛ سوره جن، آيه 27.

[33]. سوره مؤمنون، آيه 80؛ سوره انعام، آيه 61.

[34]. شيعه در اسلام، علامه سيد محمد حسين طباطبائي، ص 328.

[35]. علامه سيد محمدحسين طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، قم، ناشر: مؤسسه اسماعيليان، ج14، ص353.

[36]. سوره رعد، آيه 16؛ سوره اسراء، آيه 98،

[37]. شيخ محمد بن عبدالوهاب، کشف الشبهات في التوحيد، مدينه منور، جامعة الاسلاميه، 1413ق، ص 6.

[38]. سوره مائده، آيه 15.

[39]. تفسير صافي، مبحث مقدمه، ص 4.

[40]. سوره رعد، آيه آيه 17.

[41]. وهابي‌ها، ترجمه ونگارش سيد ابراهيم سيد علوي، تهران، ناشر: انتشارات اميرکبير، ص336.

[42]. شيعه شناسي، علي اصغررضواني، قم، ناشر: نشرمشعر، ج2، ص335.

[43]. علامه سيد محمدحسين طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، قم، ناشر: مؤسسه اسماعيليان، ج13، ص368.

[44]. سوره مائده، آيه 110.

[45]. رسائل توحيدي، علامه سيد محمد حسين طباطبائي، قم، انتشارات الزهراء، ص73.

[46]. همان، ص 149.

چشمان اسفندیار – پاشنه آشل

  رستم واسفندیار

 داستان رستم واسفندیار یکی ازشورانگیزترین داستان های شاهنامه ی فردوسی است .  اسفندیارقهرمان افسانه ی است که زرتشت او را درآبی مقدس شستشو می دهد تا رویین تن ( نیرومند ) شود وازهرگزندی دورماند ، اما اسفندیاربه هنگام فرو رفتن درآب ، چشم هایش را می بندد وآب به چشم هایش نمی رسد؛ ازاین روی ، از ناحیه ی چشم ها آسیب پذیرباقی می ماند.

  فردوسی ، رستم واسفند یار را که هردو نیرو وقدرتی شگفت انگیزدارند دربرابریکدیگر قرارمی دهد .

 رستم قهرمان شکست ناپذیری است که ازهفت خان دهشت ناک گذشته است .

اسفندیارنیزهم چون رستم ، هماوردان نیرومند فراوانی را به  زانو درآورده است .

او شاهزاده ی است که آرزومند است تاج شاهی را برسرگذارد.

گشتاسب پدراسفندیاربه او حسادت می ورزد ، ازاین رو سعی دارد وی را به کشتن دهد.

گشتاسب ازوزیراخترشناس خود (جاماسب) می پرسد که مرگ اسفندیار به دست کیست؟

او پاسخ می دهد که : به دست رستم ؛

ورا هوش درزاولستان بود

به دست تهم پور دستان بود.

گشتاسب به فرزندش اسفندیارمی گوید: اگر تاج وتخت سلطنت می خواهی باید به جنگ رستم سیستانی بروی وآن سرکش یاغی را دست بسته نزد من بیاوری؛

اگرتخت خواهی زمن باکلاه

ره سیستان گیروبرکش سپاه

چون آن جا رسی دست رستم ببند

بیارش به بازو فکنده کمند .

اسفندیاراین دلاور رویین تن قدرت طلب ، به سوی سیستان می با یک صد سوار می تازد؛

به شبگیرهنگام بانگ خروس

زدرگاه برخاست آوای کوس

چوپیلی براسب اندرآورد پای

بیاورد چون باد، لشکرزجای.

پس ازآن که اسفندیاربه زابل می رسد ، توسط فرزند خود (بهمن) پیامی برای رستم می فرستد وبا یک سلسله مقدمه چینی ، هدف ازآمدنش به سیستان را اعلام نموده وبدین سان ازرستم می خواهد که بدون جنگ وخون ریزی سربه فرمان نهد.

اما رستم (فرزند زال) که عمری به سالاری وسربلندی زیسته است ، هرگزحاضرنیست تن به رسوایی وبند دهد . ازاین رو پاسخ پیام اسفندیار را با مهرجویی که با تهدید وگردن کشی همراه است داده وپیشنهاد ملاقات حضوری درکنار دریا هیرمند را مطرح می کند.

بهمن پاسخ رستم را به اسفندیارمی رساند ، اسفندیارنیزبا یک صد سوار برلب هیرمند می رود ، تا مسئله را با رستم از راه گفتگو حل کند .

رستم به دیدار شاهزاده از رخش به زیرآمد وبراو درود فرستاد .

اسفندیارنیزجهان پهلوان (رستم) را گرامی داشته وبا گرمی با وی سخن می گوید.

ازاین دیدارنتیجه ی حاصل نمی شود ودیدارهای دیگری دست می دهد  وپس از چندید دور ملاقات ومراسم پذیرایی ، ازرستم می خواهد که خود بند بردست نهد وبه درگاه شاه گشتاسب بشتابد.

اما رستم درپاسخ می گوید که هرگزکسی دست وی را به بند ندیده است وپس ازآن نیزنخواهد دید .   

اسفندیارجوان که نه دل جنگیدن دارد ونه توانایی دست شستن ازپادشاهی ، سرانجام راه خود را مشخص می کند؛ راهی که به پادشاهی یا مرگ وی منتهی می شود .

رستم نیزدرباطن دچارکشاکشی پرآزاراست ؛ زیرا جزجنگیدن یا بند بردست نهادن وسرافکنده به درگاه شاه گشتاسب شدن چاره ی ندارد.

دل رستم ازدرد پراندیشه شد

جهان پیش چشمش چو یک بیشه شد

که گرمن دست دهم دست ، بند ورا

وگرسرفرازم گزند ورا

دو کاراست هردو به نفرین وبد

گزاینده رسمی نو آیین وبد

هم ازبند او بد شود نام من

هم ازکشتنش بد سرانجام من

به گرد جهان هرکه راند سخن

نکوهیدن من نگردد کهن ...

رستم می کوشد تا راه های دوستی را بگشاید وتن به جنگ ندهد اما هرچه مهربانی می کند ، نا مهربانی می بیند وهرچه ازآشتی می گوید ، ازجنگ می شنود.

سرانجام رستم اسفندیار را به نبرد می خواند ؛

بدو گفت رستم که ای نام جوی

تو را گرچنین آمده است آرزوی

تنت برتن رخش مهمان کنم

به گرز وبه کوپال درمان کنم ...

زال ، رستم را ازجنگ با اسفندیار بر حذرمی دارد اما همه ی امید ها ازدست رفته است وچاره ی جز جنگ نمانده است . بدین سان دو پهلوان نامدار در برابرهم قرارمی گیرند.

چو شد روز ، رستم بپوشید گبر

نگهبان تن کرد برگبر، ببر

کمندی به فتراک زین بر ببست

برآن باره ی پیل  پیکرنشست

بیامد چنان تا لب هیرمند

همه دل پرازباد ولب پرز پند...

به سان پلنگی که برپشت گور

نشیند برانگیزد ازگورشور...

نخستین به نیزه برآویختند

همی خون زجوشن فروریختند

زنیروی اسبان وزخم سران

شکسته شد آن تیغ های گران

چو شیران جنگی برآشوفتند

پرازخشم ، اندام ها کفتند ...

همان دست بشکست گرزگران

فروماند ازکاردست سران

گرفتند زان پس دوال کمر

دو اسب تگاور فروبرده سر

همی زورکرد این برآن آن براین

نجنبید یک شیربرپشت زین

پراکنده گشتند زآوردگاه

غمی گشته اسبان ومردان تباه

کف اندر دهانشان شده خون وخاک

همه گبروبرگستوان چاک چاک.

جنگ بین دو پهلوان به درازا می کشد ، ( زواره ) برادر و( فرامرز) پسررستم ، خشمگین به سوی لشکریان اسفندیار رفتند وزبان به دشنام ونکوهش گشادند.

میان آنان ودو فرزند اسفندیار جنگ درمی گیرد. دراین جنگ دو فرزند جوان وبی گناه اسفندیار کشته می شوند.

بهمن به نزد پدر می شتابد و او را ازکشته شدن برادران آگاه می کند، اسفندیار با دل داغ دیده وچشم اشک بار به رستم نا سزا می گوید.

رستم ، زواره و فرامرز را مسئول قتل دو فرزند اسنفدیاردانسته وسوگند یاد می کند که ازاین واقعه اطلاعی نداشته وازاین بابت ازاسفندیارعذرخواهی می کند.

 این عذرخواهی رستم ،روزنه ی امیدی برای فرارازجنگ است .

اما سفندیار تن به صلح وآشتی نمی دهد ، ناچارآتش جنگ باردیگرشعله ورمی شود .

کمان برگرفتند وتیرخدنگ

ببردند ازروی خورشید رنگ

زپیکان همی آتش افروختند

به بربر زره را همی دوختند

دل شاه ایران بدان تنگ شد

بروهای چهرش پرآژنگ شد

 چو او دست بردی به سوی کمان

نرستی کس ازتیراو بی گمان

چو او ازکمان تیربگشاد شست

تن رستم ورخش جنگی بخست

چو مانده شد ازکار ، رخش وسوار

یکی چاره سازید بیچاره وار

فرود آمد از رخش رستم چو باد

سرنامور سوی بالا نهاد

همان رخش رخشان سوی خانه شد

چنین با خداوند بیگانه شد

به بالا زرستم همی رفت خون

بشد سست ولرزان که بیستون .

اسفندیارکه رستم را این گونه درمانده می بیند ، بار دیگر ازاو می خواهد که دست را به بند بسپارد وسرتسلیم فرود آورد . اما پیرناسازگارکه نشیب وفراز روزگار بسیاردیده است ، براین درماندگی چاره سازی می کند واز هماورد دلاور خود اجازه می خواهد که به سوی ایوان خویش بازگردد و نزدیکان را برای قبول خواست های شاهزاده موافق سازد.

اسفندیار خواهش او را می پذیرد ورستم به ایوان خود بازمی گردد.

رستم درهیچ حال حاضرنیست تن به بند بسپارد ، زیرا مردی است برتر ازچرخ بلند که گردش روزگار می تواند جانش را بستاند اما نمی تواند سر او را فرود آورد.

رستم درایوان با دوستان به مشورت می  نشیند .

پدر رستم ( زال) که همه ی درهای امید را بسته می بیند به فکرچاره جویی ازسیمرغ می افتد؛ مقداری ازپر سیمرغ را در آتش می افکند ، لحظه ی بعد سیمرغ پیدا می شود و پیکان شکسکته ها را ازتن رستم بیرون می آورد وتن زخمی رخش نیز از تیمارسیمرغ بی نصیب نمی ماند .

آنگاه سیمرغ رستم را به کنار دریا می برد و درخت گزی را بدو نشان می دهد ومی گوید : ازاین درخت تیری دو شاخه اختیارکن وآن را درآب رز بپروران که جان اسنفندیار را جزاین چیزی نتواند گرفت .

زمانه برد راست آن را به چشم

بدان گه که باشد دلت پرزخشم.

رستم تیری ازشاخ گز می برد وبه ایوان بازمی گردد .

چون خورشید سر ازکوه به درمی آورد ، رستم بار دیگر سلاح می پوشد وبه میدان می شتابد .

اسفندیارازشفایابی وتندرستی رستم به حیرت وشگفتی فرو می رود ویقین می کند که رستم ازجادوی زال تندرست گشته است .

رستم یک بار دیگر اسفندیار را به صلح وآشتی دعوت می کند ، اما اسفندیار به او چنین خطاب می کند :

... فراموش کردی تو سگزی مگر

کمان وبر مرد پرخاش گر

زنیرنگ زالی بدین سان درست

وگرنه  که پایت همی  گور جست

بکوبمت زین گونه امروز یال

کزین پس نبیند تو را زنده  زال .

رستم درپاسخش می گوید : 

بترس ازجهان دار یزدان پاک

خرد را مکن با دل اندر مغاک

من امروز نز بهر جنگ آمدم

پی پوزش ونام وننگ آمدم

تو با من به بیداد کوشی همی

دو چشم خرد را بپوشی همی .

لابه ی رستم به اسنفند یار کارگرنمی افتد. ناگزیر رستم ؛

کمان را به زه کرد وآن تیر گز

که پیکانش را داده بود آب رز

همی راند تیرگز اند کمان

سرخویش کرده سوی آسمان

همی گفت کای پاک دادار هور

فزاینده ی دانش وفر و زور

همی بینی این پاک جان مرا

توان مرا هم روان مرا

که چندین بپیچم که اسنفندیار

مگر سربپیچاند ازکارزار

تو دانی که بیداد کوشد همی

همی جنگ ومردی فروشد همی

به باد افره این گناهم مگیر

تویی آفریننده ی ماه وتیر

تهمتن گز اندر کمان راند و زود

برآن سان که سیمرغ فرموده بود

بزد تیربرچشم اسفندیار

سیه شد جهان پیش چشم آن نام دار

خم آورد بالای سرو سهی

از او دورشد دانش وفرهی .

بدین سان روزگار اسفندیار به انجام رسید .

درآخرین لحظات زندگی ، رستم بر بالین وی به سختی می گرید واسفندیار خود ، او را دلداری وتسلیت می دهد ؛ آن گاه فرزندش (بهمن) را به وی می سپارد که درتربیت ونگه داری اش بکوشد.

 دراین داستان اسنفندیارازناحیه چشم آسیب پذیراست ، زیرا هنگام فرورفتن درآب مقدس به فرمان زرتشت ،چشمانش را بسته بود ، مانند آشل (قهرمان اروپایی) که ازناحیه پاشنه ی پا آسیب پذیربوده است . ومی خواهد به این مسئله تفطن دهد که همه انسان ها دارای نقطه ضعف هستند .                                                 

                                       

                                          شاهنامه فردوسی ،

                                               چاپ مسکو.

 

چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

                                                         

 

(تاریخ بیهقی) نوشته ابوالفضل بیهقی ؛ یکی از دولت مردان وتاریخ نگاران عصرسلطان مسعود عزنوی است*. ازویژگی های تاریخ بیهقی آن است که دارای جهان بینی خاصی  است ؛ برجسته ترین خصوصیت جهان بینی بیهقی ، توجه به بی اعتباری جهان است .

  وی درپایان هرحادثهء تاریخی ، نتیجه گیری اش آن است که دنیا هرگز جای دل بستن نیست؛ او ازنزدیک  دیده است که مسعود واطرفیانش چند صباحی ، کر و فری کردند وسپس به میعاد گاه عدم ، روی نهادند .

   دوران سلطان  مسعودغزنوی ازمنظربیهقی ، دوران اوج گیری تعصب نژادی وظاهرگرایی واختناق ، دوران ظلم ازطریق اخذ مالیات های طاقت فرسا وسنگین به بهانه های گوناگون ازمردم است.

  لحن تاریخ بیهقی به طرز عجیبی لحن شاهنامهء فردوسی را به یاد می آورد ونیزخیلی شبیه است به داستان های (بالزاک) ؛ فکرمرگ ، فکرتبدل احوال ومانند آن ، در سراسرکتاب تاریخ زیبا وعمیق او، شناوراست. وی ماهیت وسرشت روزگار را این گونه می داند ؛ او با تمام وجود معتقد است که :(چنان نماند وچنین نیزهم نخواهد ماند.)

  براین اساس ، ظلم ، به هربهانه وبه هرشکلی که باشد ( ازقبیل لایحه ها  وبخش نامه های  که باعث فشارروحی – روانی ومالی مهاجروانصار می شود ) مطمئنا ناپایداراست و بسترنابودی ظالمان را فراهم می آورد و لعن ونفرین ابدی نسل های آیندهء بشریت نثارپدید آورندگان آنان خواهد شد . چنان که سیف فرغانی ؛ شاعرقرن هفتم گفته است :

هم مرگ برجهان شما نیزبگذرد

هم رونق زمان شما نیزبگذرد

وین بوم محنت ازپی آن تا کند خراب

بردولت آشیان شما نیزبگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان

برباغ وبوستان شما نیزبگذرد

آب اجل که هست گلوگیرخاص وعام

برحلق وبردهان شما نیزبگذرد

چون داد عادلان به جهان در، بقا نکرد

بیداد ظالمان شما نیزبگذرد

درمملکت چو غرش شیران گذشت ورفت

این عو عو سگان شما ! نیزبگذرد

بادی که درزمانه بسی شمع ها بکشت

هم برچراغ دان شما نیزبگذرد

زین کاروان سرای  بسی کاروان گذشت

ناچار کاروان شما ! نیزبگذرد

ای متفتخربه طالع مسعود خویشتن

تاثیراختران شما نیزبگذرد

این نوبت ازکسان به شما نا کسان رسید

نوبت زناکسان شما ! نیز بگذرد

برتیر جور تان زتحمل سپرکنیم

تا سختی کمان شما نیز بگذرد

....  

    *- غزنه - یکی از ولایت های مرکزی افغانستان ، همان زادگاه ابوالمجد مجدود بن آدم  سنائی غزنوی ( پدرشعرپارسی واستاد شاعرانی همچون عطارنیشابوری ) وپایتخت باستانی سلطان محمود و مسعود غزنوی است .                                                                                     

                                                                  

طوفان درپرانتز

             طوفان درپرانتز

  احساس وحالت های درونی آدم ها معمولابرای یکدیگر قابل درک است ؛ زیرا صورت انسان مانند آیینهء است که عشق و نفرت و ترس وآرامش ودلواپسی وامید و... درآن منعکس شده وبه دیگران به راحتی منتقل می شود . چنان که دکترمصطفی چمران نیزدرکتاب (انسان وخدا) این مطلب را تبیین واثبات کرده است.

  ((  دکترمصطفی چمران، (متولد 1311ش، تهران.) ازمعدود انسان های است که دنیا با تمام جذابیت و زرق وبرق خود به او روی آورده بود اما او به آن هرگز دل نبست؛ وی علی رغم آن که همسرامریکایی داشت ودرچندین رشته ازدانشگاه های معتبرامریکا مدرک دکترا دریافت کرده بود وحتی برای تدریس درآنجا نیزدعوت شده بود ، اما با شروع انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی به ایران بازگشت.

 وی درایران فعالیت های زیادی انجام داده است  :

1- تشکیل نخستین گروه سپاه پاسداران درسعد آباد.

2- فرماندهی عملیات منطقه کردستان .

3- وزیردفاع درسال 1359 توسط امام خمینی .

4- نماینده مردم تهران درمجلس شورای اسلامی.

5- تشکیل جنگ های نا منظم دراهواز.

6- عضو شورای  عالی دفاع.

 اما او به این ها قانع نشده وبا شوق آمادهء مرگ سرخ می شود ؛ قسمتی ازوصیت نامه شهید دکترمصطفی چمران درذیل می گذرد :

برای مرگ آماده شده ام واین امری است طبیعی ومدت هاست که با آن آشناهستم ولی برای اولین باروصیت می کنم ، خوشحالم که درچنین راهی به شهادت می رسم ، تو ای امام لحظه ای ازحق منحرف نمی شوی هم چون کوه درمقابل طوفان حوادث آرام ومطمئن به سوی حقیقت قدم برمی داری ومن افتخارمی کنم و در راه پرافتخارت شربت شهادت می نوشم ...

  سرانجام دکترمصطفی چمران ، درتاریخ 30/3/1360. خیلی دورازصندلی های (داغ) نرم وراحت پایتخت ، درمیان دشت های خاکی وسوزان سوسنگرد ( دهلاویه ) توسط خمپاره های عراقی به شهادت می رسد.  ))

 

محاسن تراشیده

 

 

  آقا رضا دریک شهرغریب دور ازپدر ومادرش مشغول درس خواندن بود ، اوفقط 21. سال سن داشت و خیلی خجالتی وکم حرف  بود ، تابستان ها که مدرسه  تعطیل می شد ، می رفت کارگری ، تا برای خرید کیف وکتاب ولباس وهزینهء مسکن خود ، محتاج کسی نباشد .

  اما امسال قراربود دریک گاو داری کار کند، صبح زود پتوی کهنهء را برداشت وحرکت کرد تا بعد ازپرس وجو وسرگردانی زیاد به گاو داری که آدرسش را گرفته بود رسید .

 چون آقا رضا مسائل بهداشتی را کاملا رعایت می کرد وتمیزبود ، همکارانش او را موظف کرده بودند که شام ونهاروصبحانه را آماده کند ، او ضمن نظافت طویله ودادن علوفه به گاوها ، همیشه برای هم اطاقی های خود شام ونهار وصبحانه نیز آماده می کرد .

  آقا رضا ازشدت کار، کم کم داشت کلافه می شد ؛ ازاذان صبح تا دوازده شب هیچ آرامشی نداشت ، مدام این طرف وآنطرف درحال فعالیت بود.

  دریک روزداغ تابستانی ، مشغول بسته بندی جو وعلوفه بود ؛ از زورکاربه نفس نفس افتاده بود وازشدت تابش آفتاب هر5. دقیقه یک لیترآب سرمی کشید ، سرفه کنان چشمانش را که ازگرد وخاک علوفه وجاری شدن عرق می سوخت پشت سر هم با دستمالی پاک می کرد .

  دراین لحظه سروکلهء صاحب گاوداری پیدا شد و بدون این که سلام وتعارفی بکند ، شروع کرد به داد وهوار کشیدن ؛ مدام می گفت :

 بدو ببینم زدود باش .

 داری چه کارمی کنی؟ عجله کن.

این قدرآب نخورو...

  پس ازمدتی آقا رضا که مثل برق گرفته ها می لرزید ، سرش را به طرف صاحب گاوداری برگرداند وبا تمام وجود فریاد زد : ای ظالم ! برو گم شو !

  صاحب گاوداری با تعجب فراوان ، کمی مکث کرد وگفت : با من بودی ! آقا رضا آب دهنش را قرت داد و گفت : بله با شما بی انصاف هستم .

  درپی این اهانت ، آقا رضا خیلی سریع ازگاو داری تصفیه حساب و اخراج شد . با سرو صورت ژولیده و خاکی ، رفت کنار رود خانهء ( که درهمان نزدیکی بود ) ، حمام کرد ولباس های خود را شست ، روی علف ها پهن کرد ، درهوای گرم تابستان پس ازپانزده دقیقه لباس هایش خشک شد .

 حیران وسرگردان وبا نا امیدی فراوان دنبال راه چاره ی می گشت ؛ گاه گداری به فکرسیگارکشیدن هم می افتاد ، چون ازبعضی ها شنیده بود که برای ناراحتی و غصه سیگارکشیدن مفید است .

   از دورچشمش به اتوبوسی افتاد که داشت نزدیک می شد ، درایستگاه بی هدف سوار آن شد و رفت روی صندلی کناریک پیرمرد نشست .

  پیرمرد به او گفت : آقا پسر! می تونی کارکنی ؟ آقا رضا سرش را خم کرد وبا صدای نرم واحترام آمیزگفت : اسم من رضا است وحاضرم هرکاری که داشته باشی انجام بدهم .

   با هم ازاتوبوس پیاده شدند و رفتند  وارد یک مدرسهء بزرگ  شدند که بنا بود پشت بامش آسفالت و گیرگونی شود ، برای انجام این کار، گوشه حیاط مدرسه ، حدود بیست عدد بشکهء قیر وجود داشت .

   پیرمرد گفت : آقا پسر! لطفا این بشکه ها را ازاین گوشهء حیاط غلطان غلطان ببربه آن گوشهء حیاط ، سپس یادت نره همه بشکه ها را صاف کن والا زیرآفتاب داغ ، همه قیرها خالی می شه ها !

  آقا رضا تا ظهرمشغول غلطاندن بشکه ها بود ، ظهرپیرمرد صدا زد : آقا پسر!  بدو بیا نهارسرد می شه.

  آقا رضا هم رفت برای خوردن نهار وخواندن نماز، با خودش گفت : بهتراست کمی استراحت کنم . پس ازآن که  دربرابرهوای مطبوع کولر کمی چرت زد ، برگشت سرکارش ، گوشهء حیاط . دید ای وای همه قیرها خالی شده است !  اویادش رفته بود که بشکه ها را ازحالت خوابیده بلند و صاف کند .

  پیرمرد خیلی ناراحت شد ، گفت : حالا قیرها خیلی نرم وشوله ، کارش نمی شه کرد . فردا صبح زود ، قبل ازاذان شروع کن دوباره قیرها را با کلنگ بکن وبریزداخل بشکه ها .

  آقا رضا ازشدت شرم وناراحتی ، آن شب نه شام خورد ونه خوابش برد ، صبح زود بیل وکلنگ گرفت وشروع کرد به کندن قیرها . چون درخنکای شب قیرها سفت شده بود ، با وارد شدن ضربه های کلنگ ، تکه های قیرروی صورت آقا رضا می پاشید.

  آفتاب بالاآمده بود که پیرمرد صبحانه آورد اما آقا رضا نتوانست حتی یک لقمه بخورد ؛ زیرا باگرم شدن هوا تکه های قیرتمام ریش وسبیل و دهان وپلک های او را به هم چسبانده بود ، پیرمرد با عجله ، کمی بنزین آورد ، آقا رضا با بنزین دست وصورتش را شست وبا زحمت چند لقمه نان وپنیرخورد .

  کارش که تمام شد ، بدون این که دستمزدش را بگیرد ، یک تاکسی دربست گرفت ویک راست رفت پیش برادرش( که درهمان حوالی بود ) ، برادرش حیرت زده به اوگفت : تو این جا چه کار می کنی ؟ با حسرت و دلسوزی ، سروصورت قیری آقا رضا را با تیغ تراشید واصلاح کرد ، کفش ولباس های قیری شان را نیزعوض کرد. سپس با خنده گفت : عزیزم ! بهترآن است که برگردی به مدرسه ، من حاضرم پول کیف وکتاب وهمه نوع وسایل و ما یحتاج زندگی ات را بدهم ، بیشترازاین خودت را اذیت نکن .

 آقا رضا گفت : باشه ، هرچه نظرشماست . اما آقا رضا به این زودی ها برگشتنی نبود ، چون اویکی از طلبه های آزاد حوزه علمیه قم بود ، بنا براین می بایست منتظردرآمدن محاسن تراشیده شده ی خود می ماند.

  تصمیم گرفت تا زمان درآمدن محاسن خود ، برود سرکاردریک کارگاه ساختمانی . فردا ازبرادرش آدرس کارگاه را گرفته خداحافظی کرد و ازخانه بیرون آمد ، غروب آفتاب به یک کارگاه ساختمان سازی رسید وتصمیم گرفت که مدتی درآنجا کارکند .

   آقا رضا چندین روز درآن جا مشغول کار بود ؛ او که گمشده اش را یافته بود وخیال می کرد که اگر مدتی درآنجا کارکند زندگی خوبی پیدا خواهد کرد. روزی از روزها  بعد ازکار، تصمیم گرفت برود غذا وآذوقه ی فراهم کند ؛ لباس های کارگری اش را عوض کرد وآن را دریک گوشه ی گذاشت .

 فردا صبح که سرکارش برگشت ، با تعجب دید لباس هایش را برده اند ، یک ساعت این ور وآن وربا دلی پرغصه تمام سوراخ سمبه ها را گشت ، اما هرچه گشت چیزی پیدا نکرد ، انگارآب شده رفته بود زیرزمین.

  مدیرکارگاه که وضع را این طور دید ، خیلی عصبانی شد ، تصمیم گرفت که او را اخراج کند ، اما ناگهان  درهمان نزدیکی ، گوشه ی یک شلواروپیراهن کهنهء که از زیرشن وماسه ها  پیدا بود  توجه آقا رضا را جلب کرد ، با خوشحالی آن را با دو دست محکم گرفته کشید وبیرون آورد ، دید کمی نمناک  ودرعین حال پرازحشره های کوچک ذره بینی است.

 چون فرصتی نداشت ، خیلی سریع بدون این که آن ها را کاملا بتکاند ، پوشید و شروع  کرد  به کارکردن ؛ تند وتند آجر وسیمان می آورد تا صاحب کار اخراجش نکند.

  بعد ازنیم ساعت کارکردن ، سوزش عجیبی را روی یکی ازران هایش احساس کرد ؛ دوید دریک گوشه ی خلوت ، شلوار تکه پاره ونمناکی را که اززیر شن وماسهء کنارکارگاه ساختمان سازی پیدا کرده بود درآورد ، ناگهان چشمش به یک هزارپای طلایی رنگ بزرگ افتاد که واقعا هزارتا پا داشت وبا سرعت عجیبی به راست وچب درحال حرکت بود !

  آقا رضا مشغول کشتن هزارپا بود که ناگهان سروکلهء چند نفرازماموران انتظامی پیدا شد ، یکی ازماموران نگاهی به آقا رضا کرد وگفت :

- اخوی ! کارت شناسایی داری ؟ !

- بله دارم !

- ببینم !

 - بفرمایید ، این هم کارت !

 - یوخ بابا ، این کارت ها ارزشی نداره ، باید کارت کارگری یا نامه تردد می گرفتی !

آقا رضا فهمید آنچه نباید بشود ، شده واتفاقی که نباید بیفتد افتاده است ، خیلی ناراحت شد اما چاره ی نبود .

چند لحظه بعد نیروهای انتظامی بدون این که حتی اجازه ی تعویض لباس به آقا رضا را بدهند او را دستگیر و به ارودگاه مخصوص آورگان ، واقع در جاده ء اراک انتقال دادند.

 

 عمرکسان دراز وعمرناکسان کوتاه باد.

 

                                                                                                مستند.

 

لباس

ناصرخسرو قبادیانی394- 481ق. حکیم، شاعر وجهانگرد مشهوری است که در حدود چهل سالگی - همان گونه که خود گفته است - ازخواب غفلت بیدار شد وسفرهفت ساله را آغازکرد . سفرنامه ی ناصرخسرو شرح مسافرت های او به سرزمین های اسلامی وشامل مشاهدات وملاقات های وی و حوادثی است که درطول این سفرها رخ  داده است .

 نثرسفرنامه ساده وتوضیحات آن دقیق است واطلاعاتی بسیارارزنده از روزگار نویسنده به دست می دهد .

   سفربه بصره   

چون به بصره رسیدیم ، ازبرهنگی و عاجزی به دیوانگان ماننده بودیم وسه ماه بود که موی سر، باز نکرده بودیم  و می خواستم که درگرمابه روم ، باشد که گرم شوم که هوا سرد بود وجامه نبود ومن و برادرم هریک لنگی کهنه پوشیده بودیم وپلاس پاره ای درپشت بسته ازسرما.

  گفتم اکنون ما را که درحمام گذارد؟  خورجینکی بود که کتاب درآن می نهادم ، بفروختم وازبهای آن درمکی چند ، سیاه ، درکاغذی کردم که به گرمابه بان دهم تا باشد که ما را دمکی زیادت تردرگرمابه بگذارد که شوخ ازخود بازکنیم.

  چون آن درمک ها پیش او نهادم ، در ما نگریست ؛ پنداشت که ما دیوانه ایم .

گفت : بروید که هم اکنون مردم ازگرمابه بیرون می آیند. و نگذاشت که ما به گرمابه ، در رویم .

ازآنجا با خجالت بیرون آمدیم وبه شتاب برفتیم .

کودکان بر گرد گرمابه ، بازی می کردند ؛ پنداشتند که ما دیوانگانیم .

درپی ما افتادند وسنگ می انداختند و بانگ می کردند.

ما به گوشه ی بازشدیم وبه تعجب درکار دنیا می نگریستیم  و مکاری ( کسی که اسب وشتروالاغ به کرایه دهد ) ازما سی دینارمغربی می خواست ، وهیچ چاره نداشتیم ، جزآن که وزیرملک اهواز، که او را ایوالفتح علی بن احمد می گفتند ، مردی اهل بود وفضل داشت ، ازشعروادب وهم کرمی تمام ، به بصره آمده بود.

 پس مرا درآن حال بامردی پارسی که هم ازاهل فضل بود آشنایی افتاده بود و او را با وزیرصحبتی بودی ( با او رفت وآمد ودوستی داشت ) واین مرد پارسی هم دست تنگ بود و وسعتی نداشت که مرا مرمتی کند. ( به حال من رسیدگی کند ) احوال مرا نزد وزیربازگفت ،

  چون وزیربشنید ، مردی را با اسبی نزدیک من فرستاد که ( چنان که هستی برنشین -  سوارشو- ونزدیک من آی )

  من ازبد حالی و برهنگی شرم داشتم و رفتن مناسب ندیدم ؛ رقعه ی ( نامه ) نوشتم وعذری خواستم وگفتم که ( بعد ازاین به خدمت می رسم ) و غرض من دو چیزبود :

یکی بی نوایی .

دویم گفتم همانا او را تصور شود که مرا درفضل مرتبه ای است زیادت ، تاچون بر رقعه ی من اطلاع یابد قیاس کند که مرا اهلیت چیست ، تا چون به خدمت او حاضرشوم خجالت نبرم .

 درحال ( فورا ) سی دینارفرستاد که این را به بهای  تن جامه  بدهید.

ازآن ، دو دست جامه ی نیکو ساختیم و روز سیوم به مجلس وزیر شدیم .

مردی اهل و ادیب وفاضل ونیکو منظر و متواضع دیدم و متدین وخوش سخن .

ما را به نزدیک خویش بازگرفت ، و از اول شعبان تا نیمه ی رمضان آن جا بودیم ، و آن چه آن اعرابی کرای ( بابت کرایه ی شترازماطلب داشت ) شتربرما داشت ، به سی دینار، هم این وزیر بفرمود تا  بدو  دادند  ومرا ازآن رنج آزاد کردند .

  خدای تبارک وتعالی ، همه ی بندگان خود را ازعذاب قرض ودین فرج دهاد. بحق الحق واهله.  وچون بخواستیم رفت ، ما را به انعام واکرام به راه  دریا  گسیل کرد ، چنان که درکرامت وفراغ (آسایش) به پارس رسیدیم ، ازبرکات آن آزاد مرد ، که خدای عزوجل از آزاد مردان خشنود باد .

  بعد ازآن که حال دنیاوی ما نیک شده بود وهریک لباسی پوشیدیم ، روزی به  در آن گرمابه شدیم که ما را درآنجا نگذاشتند ، چون از در رفتیم ، گرمابه بان وهرکه آنجا بودند ، همه برپای خاستند وبایستادند ، چندان که ما  در حمام شدیم ، و دلاک  وقیم ( کیسه کش حمام ) درآمدند وخدمت کردند( احترام کردند ) وبه وقتی که بیرون آمدیم هرکه درمسلخ (رخت کن ) گرمابه بود ، همه برپای خاسته بودند و نمی نشستند ، تا ما جامه پوشیدیم وبیرون آمدیم.

  ودر آن میانه شنیدم که حمامی به یاری ازآن خود می گوید : ( این جوانان آنان اند که فلان روز ما ایشان را درحمام نگذاشتیم ) وگمان بردند که ما زبان ایشان را ندانیم ؛ من به زبان تازی ( عربی ) گفتم که : ( راست می گویی ، ما آنانیم که پلاس پاره ها برپشت بسته بودیم ). آن مرد خجل شد وعذرها خواست واین هردو حال درمدت  بیست روز بود ،

  این فصل بدان آوردم تا مردم بدانند که به شدتی که از روزگار پیش آید ، نباید نالید واز فضل ورحمت کردگار- جل جلاله وعم نواله - نا امید نباید شد که او - تعالی - رحیم است .

 

خانه ی مور

 

 

  در زمان مشروطه خواهی ، زبان شعرونثرفارسی نیز هم پای تحولات سیاسی واجتماعی متحول می شود ، چون نویسندگان این دوره خود را ازکوچه وبازار جدا نمی دانند ، زبان و ادبیات عامیانه ، در ادبیات فارسی جا بازمی کند . اصطلاحات وترکیب های نا آشنای خارجی و جمله های طولانی وپیچیده وعبارت پردازی های فضل فروشانه درنوشته ها کاهش می یابد.

  ازنظرمضون نیزمشکلات ملموس زندگی ومسائل سیاسی واجتماعی منعکس می شود.  با زبان طنزروش کشورداری قاجاریه به چالش کشیده می شود .

  داستان نویسی ونمایش نویسی نیز با اقتباس ازاروپائیان رنگ ولعاب دیگری به خود گرفته ، جذاب تر می شود .

نمونه ای ازشعردوره مشروطه خواهی :

 دست مزن ! چشم ، ببستم دو دست /

 راه مرو ! چشم ، دو پایم شکست/

حرف مزن ! قطع نمودم سخن /

 نطق مکن ! چشم ببستم دهن /

هیچ نفهم ! این سخن عنوان مکن /

خواهش نافهمی انسان مکن /

لال شوم ، کورشوم ، کرشوم /

 لیک محال است که من خرشوم /

                     سید اشرف الدین ( نسیم شمال )

ناله ی مرغ  اسیر این همه بهر وطن است

مسلک مرغ گرفتار قفس ، هم چو من است

همت باد سحرمی طلبم گر ببرد

خبرازمن به رفیقی که به طرف چمن است

فکری ای هم وطنان در ره آزادی خویش

بنمایید که هرکس نکند ، مثل من است

خانه ی کاو شود ازدست اجانب آباد

زاشک ویران کنش آن خانه ، که بیت الحزن است

جامه ی کاو نشود غرقه به خون بهروطن

بدرآن جامه که ننگ تن و کم ازکفن است

آن کسی را که دراین ملک سلیمان کردیم

ملت امروز یقین کرد که او اهریمن است .

                        الوالقاسم عارف قزوینی.1300- 1353ق.

من نگویم که مرا ازقفس آزاد کنید

قفسم برده به باغی ودلم شاد کنید

فصل گل می گذرد ، هم نفسان بهرخدا

بنشینید به باغی و مرا یاد کنید

یاد ازاین مرغ گرفتارکنید ای مرغان

چون تماشای گل ولاله  وشمشاد کنید

هرکه دارد زشما مرغ اسیری به قفس

برده درباغ و به یاد منش ، آزاد کنید

آشیان من بی چاره ، اگر سوخت چه باک

فکرویران شدن خانه ی صیاد کنید

بیستون برسر راه است ، مباد ازشیرین

خبری گفته وغمگین دل فرهاد کنید

جور و بیداد کند عمر عزیزان  کوتاه

ای بزرگان وطن بهرخدا داد کنید

گرشد ازجور شما ، خانه ی موری ویران

خانه ی خویش محال است که آباد کنید

کنج ویرانه ی زندان شد اگرسهم (بهار)

شکرآزادی وآن گنج خداداد کنید.

              محمد تقی بهار.1266- 1330ش.

 

کس

آورده اند که ...

  یکی ازشاعران پیش امیر دزدان رفت وثنایی براو بگفت. فرمود تا جامه از او برکنند  واز ده  بیرون کنند. مسکین برهنه به سرما همی رفت . سگان به دنبال وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد وسگان را دفع کند. زمین یخ گرفته بود. عاجزشد. گفت : ( این چه حرام زاده مردمان  اند ؛ سنگ را بسته اند وسگ را گشاده !) 

  امیراز دور بدید وبشنید و بخندید گفت : ( ای حکیم ! ازمن چیزی بخواه ).

 گفت : جامه ی خود می خواهم اگرانعام فرمایی.

امیدوار بود آدمی به خیرکسان / مرا به خیر تو امید نیست ، شر مرسان.

 

  وباز آورده اند که ...

درویشی مجرد گوشه ی صحرایی نشسته بود. پادشاهی بر او بگذشت ؛ درویش- ازآنجا که فراغ ملک قناعت است - سربرنیاورد والتفات نکرد. سلطان – ازآن جا که سطوت سلطنت است – برنجید وگفت : این طایفه ی خرقه پوشان امثال حیوان اند واهلیت و آدمیت ندارند.

  وزیرنزدیکش آمد وگفت : ای جوان مرد ، سلطان روی زمین برتو گذرکرد ؛ چرا خدمتی نکردی وشرط ادب به جای نیاوردی ؟

گفت : سلطان را بگوی توقع خدمت ازکسی بدار که توقع نعمت از تو دارد ودیگر، بدان که ملوک ازبهرپاس رعیت اند ، نه رعیت ازبهر طاعت ملکوک.

پادشه پاسبان درویش است / گرچه رامش به فردولت اوست/

گوسپند از برای چوپان نیست / بلکه چوپان برای خدمت اوست/.

 ملک را گفت درویش استوارآمد ؛ گفت : ازمن تمنایی بکن .

گفت : آن همی خواهم که دگرباره زحمت من ندهی .

گفت : مرا پندی بده .

گفت : دریاب کنون که نعمتت هست به دست /

کاین دولت وملک می رود  دست به دست /.

                                            گلستان سعدی.

 

 

 

 

 

                                                                    

ازماست

 

   نمایشگاه سالانه ی بین المللی قرآن کریم ( مصلای تهران)  تجلی گاه اندیشه وهنرناب اسلامی است که با به کارگیری تکنولوژی مدرن معاصر بویژه دربخش نرم افزاری آن همواره تحسین تماشاگران را برانگیخته است .

   شنبه 6/7/1387 اما بعد ازبازدید ازاین نمایشگاه ومتبرک شدن دل وجان مان با آیات الهی به سمت سفارت افغانستان ، که درست درزیر گلدسته های بزرگ وزیبای مصلای تهران قرار گرفته است ، حرکت کردیم .

   درکنارخیابان پاکستان ، که ساختمان ( سفارت افغانستان ) درآن قراردارد ،عده ای ازکارگران افغانی ، برای اخذ پاسپورت ویا یک نامه ی نیم وجبی بی ارزش سفارت صف کشیده بودند .

  ناگهان چند نفر ازبچه های نیروی انتظامی ، به منظور ایجاد نظم وانظباط  با چوب وچماق به جان مردم افتادند ؛ مردمی مسلمان ومتدین ، که بدون مبالغه اکثرآن ها مقلد مراجع تقلید حوزه های علمیه بوده ، هستند وان شاء الله  خواهند بود  . !

  بی حرمتی به حدی بود که رهگذران ابتدا خیال می کردند این یک  اجتماعی از آشوبگران است که  توسط مامورین دارد متلاشی می شود .

 این بنده باورمند است که  اگرچنانچه گلدسته های مصلی زبان می داشت ، با صدای بلند این رفتارغیراخلاقی آنان را محکوم می کرد ؛ زیرا درطول تاریخ اسلام ،ازحلقوم این  مناره هاست که همواره صدای عدالت وانصاف درفضا طنین انداز شده  است .

  چه کسی می داند ؟ شاید اوفریاد برآورده باشد وما نفهمیده باشیم ؟

  تعجب برانگیزاست  که بعضی ازاین کارگران افغانی سیلی وباتوم خورده و دارای اقامت قانونی می خواستند با تکه های آجر وموزائیک ازخود دفاع کنند .

   همانگونه که  درفیلم ( حیات وحش ) شبکه چهارم سیما   شاید بارها آن شیر درنده را دیده باشید که  درکنار یگانه چشمه ی گل آلود دشت خوابیده است ، اما آهوان تشنه او را با شاخ های کوچک خود  تهدید می کند !

 ازمیان مردم اما  انواع صداهای درهم وبرهم  شنیده می شد :

 صدای  ریش سفیدان ومادران بچه بغل که مانع ازاین اقدام جسورانه ی آنان می شدند .

 وصدای که می گفت :

همچوبرگیم روی شانه ی باد

آی سرگردانی ! سرت برباد ...

*

کجاست آن طنابی که بالا کند گردنم را ...

*

حتی اگر به خاک رود نام وننگ شان

این لقمه های مفت نیفتد زچنگ شان ...

دستار اگر که دربدل هیچ می دهند

شلوار را گرفته به سر پیچ می دهند ...

  ظاهرا یکی ازمامورین این میدان خیلی بسیجی یا بهتر است بگویم نظیف ونورانی به نظرمی رسید .

اما همواره همین قضاوت های ظاهرگرایانه مردم را فریب داده است . زیرا کسانی  که جرئت جدا شدن از رختخواب خود را نداشته وبه هردلیلی اشعه های سوزان خورشید صورت او را ندیده وسرما وگرمای طاقت فرسا وخشن طبیعت را تجربه نکرده است ، نیز نورانی وحتی روحانی به نظر می رسد .!

  این درحالی است که ازمنظر آموزه های ناب دینی دستان پینه بسته  وصورت های آفتاب سوخته ، یک نوع ارزش به شمارمی رود .

  برخلاف فرهنگ مفت خوری ورفاه زدگی واسراف وتجمل گرایی  ؛ چنان که مورخان موثق می نویسند :

 رسول گرامی اسلام (ص) هنگام بازگشت ازیکی ازجبهه های جنگ  دستان پینه بسته ی یک کارگر را می بوسد ومی فرماید :

 (الکاد لعیاله کالمجاهد فی سبیل الله ) . کسانی که برای بی نیازی و رشد وبالندگی اعضای خانوادهء خود کار وتلاش می کنند مانند یک مجاهد در راه خدا ست .

                                 ***

  روزی ز سرسنگ عقابی به هوا خاست/

واندر طلب طعمه پرو بال بیاراست/

بر راستی پر وبال نظرکرد وچنین گفت:/

امروز همه روی جهان زیر پرماست/

براوج چو پرواز کنم ازنظرتیز/

می بینم اگر ذره ی اندر تک دریاست/

گربرسرخاشاک یکی پشه بجنبد/

جنبیدن آن پشه عیان درنظرماست/

              ...

بسیار منی کرد  وز تقدیر نترسید/

بنگر که ازین چرخ جفا پیشه چه برخاست؛/

ناگه ز کمینگاه یکی سخت کمانی/

تیری زقضای بد بگشاد بر او راست/

بربال عقاب آمد آن تیرجگر دوز/

وز ابرمر او را به سوی خاک فروکاست/

برخاک بیفتاد وبغلتید چو ماهی/

وان گاه پر خویش گشاد ازچپ واز راست/

گفتا: عجب است این که زچوبی وزآهن/

این تیزی وتندی وپریدن زکجا خاست؟/

زی تیرنگه کرد وپرخویش براو دید/

گفتا: زکه نالیم که ازماست که برماست./

        ناصرخسرو قبادیانی. شاعرتوانای قرن پنجم.

    

 

روز ازنو

سرسبزترین بهار تقدیم تو باد/ آوای خوش هزار تقدیم تو باد/

گفتند که لحظه ی است روییدن عشق/ آن لحظه هزاربار تقدیم توباد./ ( وحیدامیری)

                                      ***

 سخن تازه ازنوروز گفتن دشواراست. نوروز یک جشن ملی است که هرساله برپا می شود و هرساله ازآن سخن می رود. بسیارگفته اند وبسیارشنیده اید؛ پس تکرار نیازی نیست ؟  چرا ، هست . مگر نوروز خود تکرار نمی شود ؟  پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید.

  درعلم و ادب تکرار ملال آور است وبیهوده ؛ (عقل) تکرار را نمی پسندد اما (احساس) تکرار را دوست دارد.  طبیعت تکرار را دوست دارد . جامعه به تکرار نیازمند است . طبیعت را ازتکرار ساخته اند ، جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبای است که درآن ، طبیعت ، احساس وجامعه هرسه دست اندر کارند .

  نوروز که قرن های درازاست برهمه ی جشن های جهان فخرمی فروشد ، ازآن رو ( هست ) که یک قرارداد مصنوعی اجتماعی یا یک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین، آسمان وآفتاب وجوش شکفتن ها وشور زادن ها وسرشارازهیجان هر(آغاز). 

  نوروز تجدید خاطره ی بزرگی است ؛ خاطره ی خویشاوندی انسان با طبیعت . هرسال این فرزند فراموش کار که سرگرم کارهای مصنوعی وساخته های پیچیده ی خود ، مادرخویش را ازیاد می برد ، با یادآوری های وسوسه آمیزنوروز، به دامن وی بازمی گردد و با او، این بازگشت وتجدید را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر ،  خود را بازمی یابد و مادر درکنارفرزند، چهره اش ازشادی می شکفد، اشک شوق می بارد، فریاد های شادی می کشد، جوان می شود ، حیات دوباره می گیرد و با دیداریوسفش بینا وبیدارمی شود.

 تمدن مصنوعی ما هرچه پیچیده تروسنگین تر می گردد ، نیاز به بازگشت وبازشناخت طبیعت را درانسان حیاتی ترمی کند وبدین گونه است که نوروز ، برخلاف بعضی سنت ها که پیرمی شوند وفرسوده وگاه بیهوده ؛ رو به توانایی می رود ودر هرحال، آینده ی جوان  و درخشنده تر دارد. ...

  نوروز همه وقت عزیزبوده است ؛ درچشم مغان ( روحانیون زرتشتی ) ، درچشم موبدان ، درچشم مسلمانان و درچشم شیعیان مسلمان. ...

  همه نوروز را عزیز شمرده اند... نوروز- این پیری که غبارقرن های بسیاربرچهره اش نشسته است -  درطول تاریخ کهن خویش ، روزگاری درکنارمغان، اوراد مهرپرستان را خطاب به خویش می شنیده است ؛ پس ازآن درکنارآتشکده های زرتشتی ، سرود مقدس موبدان وزمزمه ی اوستا وسروش اهورا مزدا  را  به گوشش می خوانده اند ؛ ازآن پس با آیات قرآن وزبان الله از او تجلیل می کرده اند واکنون ، علاوه برآن ، با نماز ودعای تشیع وعشق به حقیقت علی (ع) وحکومت علی (ع) او را جان می بخشند. ( چون انتخاب علی (ع) به خلافت و وصایت ، درغدیرخم ، هردو دراین هنگام بوده است ، چه تصادف شگفت انگیزی! ) ...     

         با تلخیص ازکتاب کویر، تالیف: دکترعلی شریعتی (1356- 1312ش) .

                                        ***

  منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است وبه شکراندرش مزید نعمت . هرنفسی که فرو می رود ، ممد حیات است و چون برمی آید ، مفرح ذات. پس درهرنفسی دو نعمت موجود است وبرهرنعمتی شکری واجب .

ازدست وزبان که برآید / کزعهده ی شکرش  به درآید؟

اعملوا آل داود شکرا وقلیل من عبادی الشکور. ( سوره سبا/13. )

بنده همان به که زتقصیرخویش/ عذربه درگاه خدای آورد

ورنه ، سزاوارخداوندی اش / کس نتواند که به جای آورد...

ابروباد ومه وخورشید وفلک درکارند / تا تو نانی به کف آری وبه غفلت نخوری

همه ازبهرتو سرگشته وفرمانبردار/

 شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری

درخبراست از سرورکاینات ومفخرموجودات ورحمت عالمیان وصفوت آدمیان وتتمه ی دور زمان محمد مصطفی - صل الله علیه وآله وسلم -

 شفیع مطاع نبی کریم /

 قسیم جسیم نسیم وسیم

بلغ العلی بکماله، کشف الدجی بجماله /

 حسنت جمیع خصاله ، صلوا علیه وآله

چه غم دیوارامت را که دارد چون تو پیشتیبان ؟ /

چه باک ازموج بحرآن را که باشد نوح کشتیبان؟/

هرگه که یکی ازبندگان  گنهکار پریشان روزگار، دست انابت به امید اجابت به درگاه حق -  جل وعلا - بردارد ، ایزد تعالی در او نظر نکند. بازش خواند ، بازاعراض کند. باردیگرش به تضرع وزاری بخواند.  حق – سبحانه وتعالی – فرماید : یا ملائکتی قد استحییت من عبدی ولیس له غیری فقد غفرت له ؛ دعوتش اجابت کردم وامیدش برآوردم که ازبسیاری دعا وزاری بنده همی شرم دارم .

کرم بین و لطف خداوند گار/

 گنه بنده کرده ست و او شرمسار...

ای برترازخیال وقیاس و وهم

وزهرچه گفته اند وشنیدیم وخوانده ایم

مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر

ما همچنان در اول وصف  تو مانده ایم.

              گلستان سعدی.

 

اسوه

 

براساس برخی مستندات روائی آنگاه که حضرت آدم دربهشت ، با خوردن میوه ی ممنوعه ، معصیت خدا را مرتکب شد ، حضرت محمد (ص) را پیش خدا شفیع خود قرار داد،  این می رساند که خدای متعال با قدرت بی نهایت خود رسول گرامی اسلام را پیش ازحضرت آدم (ع) آفریده است . البته این مسئله به قول علامه طباطبایی ، ازمحالات نیست ، زیرا حقیقت انسان همان روح است و روح یک موجود مجرد است  و درعالم تجرد زمان ومکان معنی ندارد. ( رسائل توحیدی. علامه سید محمد حسین طباطبایی. ترجمه وتحقیق : علی شیروانی هرندی. انتشارات الزهراء. )

  رسول گرامی اسلام یک موجود متعالی وهمان اوج قلهء انسانیت است . ازاین رو جهت جلوگیری ازسردرگمی انسان ها خدای متعال وی را به عنوان الگوی بندگان خود معرفی کرده است : ( ولکم فی رسول الله اسوه حسنه ). بنا براین سیره و روش زندگی رسول اکرم (ص) برای همگان سرمشق مطمئنی برای چگونه زیستن  به شمار می رود.

  حضرت علی (ع) برخی ازویژگی ها و زوایای زندگی  آن بزرگوار را این گونه بیان کرده است :  پیامبرروی زمین می نشست / کفش ها ولباس هایش را خود وصله می زد/ روی الاغ بی پالان سوارمی شد/ قبل ازهمه سلام می کرد/ حتی گوشه ء چشمی به مال دنیا نداشت/

 مشهور است که پیامبرگرامی اسلام خیلی نظیف  آراسته ومعطر بوده است ؛ چنان که  سعدی شیرازی در وصف آن بزرگوارنوشته است :  بلغ العلی بکماله / کشف الدجی بجماله/ حسنت جمیع خصاله/ صلوا علیه وآله/ .

  وبازمشهوراست که  آن حضرت به سان یک معجزه امی بوده است . چناکه حافظ شیرازی گفته است :

                           ستاره ی بدرخشید وماه مجلس شد/ دل رمیده ی مارا انیس ومونس شد/

                         نگارمن که به مکتب نرفت وخط  ننوشت/ به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد/

 

مباحث اعتقادی و روش ها

               عالمان دینی درمباحث اعتقادی اغلب با سه رویکرد ذیل مواجه بوده اند :

1-  روش نقلی ظاهرگرایانه ؛  که اهل حدیث ، وهابیان حنبلی  وتا حدودی اخباری های شیعی  طرفدارآن بوده اند . دراین روش به بهانهء اهتمام به ظواهردینی ، تفکرعقلانی که موهبت وحجت الهی بر بشراست مورد بی اعتنایی قرارگرفته است .

2-  روش عقلی خالص ؛ که فلاسفه مشایی ومتکلمان عدلیه ( امامیه ومعتزله ) این روش را به کارگرفته اند . دراین روش هرچیزی که با عقل بشری قابل درک وفهم نباشد مورد بی مهری قرارمی گیرد واحیانا تفسیری به رای نیز ازآن ارایه می شود ، مانند مسائل مربوط به وحی ومعراج ومعاد ومانند آن .

3-  روش عقلی تفکیکی ؛ این روش برآن است که تفکرعقلانی هم قبل ازاثبات وحی لازم ومعتبراست وهم پس ازآن ، براساس این دیدگاه ، راه وشیوه ء مطمئن دراثبات وتبیین آموزه های دینی ، جست و جو وتفکرعقلانی در داده های وحیانی است .

  نقطه ء قوت این روش آن است که نه مانند اهل حدیث وظاهرگرایان به ظواهروحیانی  می چسبد و نه مانند مشائیان به عقل روی می آورند و نسبت به گزاره های وحیانی کم اعتنا می شوند .

  پیشینه وریشه ها ی این روش

1-     روش سوم را ، اولین بارشیخ اشراق درنگارش رساله ء ( الالواح العمادیه ) به کارگرفته است .

2-   پس از وی صدرالمتالهین شیرازی  لزوم استشهاد واستناد به داده های وحیانی را یادآورشده و درآثارکلامی وفلسفی خود به صورت گسترده ازآیات وروایات استفاده کرده است .

3-     ملاهادی سبزواری نیز در برخی آثارخود مانند ( اسرارالحکم ) روش صدرالمتالهین شیرازی را دنبال کرده است .

4-  علامه شبرنیردرکتاب ( حق الیقین ) سعی کرده است تا ازعقل درکنار وحی برای تحلیل و دفاع ازگزاره های اعتقادی بهره گیری کند .

5-  دردوران اخیراین روش توسط علامه سید محمد حسین  طباطبایی پی گیری شده است . چنان که  درالمیزان فی تفسیرالقرآن و رسائل توحیدی ومانند آن این روش به روشنی دیده می شود . علامه  درمقدمه ء المیزان روش های  رایج درفهم وتبیین وتفسیرآموزه های دینی را به بوته نقد گزارده ونوشته است : برخی رای فلسفی وکلامی وعلمی وعرفانی خود را برآیات قرآن تحمیل وقرآن را برآراء خود تطبیق کرده اند ، درحالی که فهم وتفسیر درست آن است که هر رای ونظری ابتدا  برقرآن عرضه گردیده آنگاه  درستی یا نادرستی آن با معیارقرآن سنجیده شود .

6-  پس ازعلامه ، شهید مطهری نیزاین روش را درآثارکلامی – فلسفی خود به کارگرفته است . شیهد مطهری درتمام مباحث اعتقادی خود همانند :  عدل الهی، انسان وسرنوشت، خاتمیت، حق وباطل، توحید، نبوت، سیری درنهج البلاغه، اصول فلسفه وروش رئالیسم ومانند آن ، علاوه برتحلیل عمیق عقلانی ، به آیات وراویات نیزکاملا عنایت داشته وآن ها را مورد استناد  قرار داده است .

  خلاصه آن که برخی عالمان دینی درمباحث اعتقادی خود ، هم تحلیل عقلی وفلسفی دارند وهم تحقیق قرآنی وروائی ، و در واقع عملا عقل و وحی را مکمل یکدیگرتلقی نموده  و ازهر دوی آن ها برای  اثبات وتبیین باورهای دینی استفاده کرده اند . 

 

کرامات

  وهابیان برآنند که شفاعت برقیاس عبادت است ، همان گونه که عبادت مخصوص خداست ، شفاعت ودعا نیزمخصوص خداست ، چنان که شیخ محمد بن عبدالوهاب  در رساله کشف الشبهات خود شیعیان را که معتقد به کرامات وتصرف غیبی و شفاعت ائمه (ع) هستند  مشرک بلکه بد ترازمشرکان صدر اسلام تلقی کرده است .

   برهمین اساس است که وهابیان حرم ائمه بقیع را تخریب کردند واکنون می خواهند حرم رسول گرامی اسلام (ص) را نیز دریک فرصت مناسب تخریب کنند.

  جناب امیریمنی صنعانی دررساله تطهیرالاعتقاد خود می نویسد : زیارت قبوررفتن و استغاثه ومدد خواهی ازاموات یک چیزلغو وبیهوده است و بنا سازی روی قبورنیزنه تنها منشاء دینی ندارد ، بلکه براساس روایتی که درکتاب های صحاح سته  آمده است ، رسول گرامی اسلام ازآن  نهی نموده است  . وی درادامه نوشته است : حتی گنبد وبارگاه خود رسول گرامی اسلام نیز درقرن هفتم هجری توسط یکی ازپادشاهان مصری به نام قلاون صالحی ساخته شده است.

   همچنین دکترصالح بن فوزان ، ازعلمای اسلام وسران کشورهای اسلامی خواسته است تا حکم تخریب تمام قبور ازجمله قبررسول گرامی اسلام را هرچه سریعترصادرنمایند.

   اما علامه سید محمد حسین طباطبایی ، مدعی ا ست که اولیای الهی صاحب قدرت وتصرف مافوق طبیعی هستند . وی درکتاب شیعه دراسلام خود نوشته است : ازمسلمات تاریخ است که حضرت علی (ع) درجنگ خیبردرحمله ی که به قلعه نمود ، دست به حلقه ی در رسانیده با تکانی در قلعه را کنده به دورانداخت .

  همچنین علامه درکتاب رسائل توحیدی خود می نویسد : اولیای الهی دارای اسماء حسنی واسم اعظم هستند وشاهد خود را آن می داند که جابرازامام باقر(ع) روایت کرده است که امام فرمود : اسم اعظم خداوند هفتاد وسه حرف است وتنها یک حرف آن نزد (آصف برخیا) بود که توانست به وسیله ی آن دریک چشم برهم زدن تخت بلقیس ملکه ی سباء را نزد حضرت سلیمان (ع) حاضرکند . آنگاه امام فرموده است : نزد ما ائمه هفتاد حرف ازاسم اعظم وجود داد . (* رسائل توحیدی . علامه سید محمد حسین طباطبائی. قم . انتشارات الزهراء. ص73. *)

  وی سپس نوشته است : هیچ کس نمی تواند ادعا کند که این تصرف وکرامات وسلطه های غیبی مخصوص دوران زندگی عالم ناسوتی وطبیعی ائمه (ع) است ودیگر در  آن ها به روی مردم مسدود شده است . زیرا براساس برخی گزاره های دینی وعقلانی ما معتقدیم که انسان ترکیب یافته ای ازجسم  و روح است وحقیقت انسان همان روح اوست وروح یک موجود متعالی ، مجرد وفنا ناپذیراست.

  با این رویکرد می توان ادعا کرد که  ائمه و اولیای الهی همچنان زنده ترازگذشته درعالم برزخ که عالم متعالی وکامل ترازعالم ناسوت وطبیعت است زندگی می کنند وصدای ناله ها واستغاثه وتوسل وشفاعت خواهی مردم را  به روشنی می شنوند . (* رسائل توحیدی . علامه سید محمد حسین طباطبائی. ص 149. *)

  نتیجه آن که ؛ آنچه برقلم امثال محمد بن عبدالوهاب و صنعانی وپیروان آن ها  درطرح این شبهات جاری شده است کاملا ناموجه وتامل بر انگیزاست .

 

ناامیدی

    

 

    

 امام صادق (ع) :

   درشگفتم ازکسی که دلواپس و نا امید است ، اما به ذکر( لااله الا انت ، سبحانک انی کنت من الظالمین ) پناه نمی برد ؛ زیرا براساس مستندات قرآنی وروائی حضرت  یونس (ع) به وسیله همین ذکرازقعردریا - آن هم ازشکم ماهی- نجات یافته است .

                        من لا یحضره الفقیه. ص 592. -  مستدرک الوسایل . ج5. ص399.

 

بدون سانسور

 

 


الكتاب : كشف الشبهات
المؤلف : الإمام محمد بن عبد الوهاب
الطبعة : الأولى
الناشر : وزارة الشؤون الإسلامية والأوقاف والدعوة والإرشاد - المملكة العربية السعودية
تاريخ النشر : 1418هـ
عدد الصفحات : 60
عدد الأجزاء : 1
مصدر الكتاب : موقع الإسلام

بسم الله الرحمن الرحيم
الفصل الأول
بيان أن مهمة الرسل الأولى تحقيق توحيد العبادة
اعلم رحمك الله . . أن التوحيد هو إفراد الله سبحانه بالعبادة ، وهو دين الرسل الذي أرسلهم الله به إلى عباده . . فأولهم نوح - عليه السلام - أرسله الله إلى قومه لما غلوا في الصالحين ودٍّ ، وسواع ، ويغوث ، ونسرٍ . وآخر الرسل محمد - صلى الله عليه وسلم - وهو الذي كسر صور هؤلاء الصالحين ، أرسله الله إلى أناس يتعبدون ويحجون ويتصدقون ويذكرون الله كثيرا ، ولكنهم يجعلون بعض المخلوقات وسائط بينهم وبين الله . يقولون نريد منهم التقرب إلى الله ونريد شفاعتهم عنده مثل الملائكة وعيسى ومريم وأناس وغيرهم من الصالحين . فبعث الله محمدا - صلى الله عليه وسلم - يجدد لهم دين أبيهم إبراهيم - عليه السلام - ويخبرهم أن هذا التقرب والاعتقاد محض حق لله لا يصلحُ منه شيء لا لملك مقرب ولا لنبي مرسل فضلا عن غيرهما . وإلا فهؤلاء المشركون يشهدون أن الله هو الخالق وحده لا شريك له ، وأنه لا يرزق إلا هو ، ولا يحيي ولا يميت إلا هو ولا يدبر الأمر إلا هو ، وأن جميع السماوات ومن فيهن ، والأرضين السبع ومن فيهن كلهم عبيده وتحت تصرفه وقهره .

(1/1)


الفصل الثاني
بيان الأدلة على أن المشركين الذين قاتلهم رسول الله
- صلى الله عليه وسلم - مقرون بتوحيد الربوبية ولم يخرجهم ذلك من
الشرك في العبادة

(1/2)


فإذا أردت الدليل على أن هؤلاء الذين قاتلهم رسول الله - صلى الله عليه وسلم - يشهدون بهذا ، فاقرأ قوله تعالى : { قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ أَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَمَنْ يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَمَنْ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ فَسَيَقُولُونَ اللَّهُ فَقُلْ أَفَلَا تَتَّقُونَ } [ يونس : 31 ] . وقوله { قُلْ لِمَنِ الْأَرْضُ وَمَنْ فِيهَا إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ }{ سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ }{ قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَرَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ }{ سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَفَلَا تَتَّقُونَ }{ قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ يُجِيرُ وَلَا يُجَارُ عَلَيْهِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ }{ سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ فَأَنَّى تُسْحَرُونَ } [ المؤمنون : 84- 89 ] وغير ذلك من الآيات . فإذا تحققت أنهم مقرون بهذا ولم يدخلهم في التوحيد الذي دعاهم إليه رسول الله - صلى الله عليه وسلم - . وعرفت أن التوحيد الذي جحدوا هو توحيد العبادة الذي يسميه المشركون في زماننا (

(1/3)


الاعتقاد ) . كما كانوا يدعون الله سبحانه وتعالى ليلا ونهارا ، ثم منهم من يدعو الملائكة لأجل صلاحهم وقربهم من الله ليشفعوا له أو يدعو رجلا صالحا مثل اللات ، أو نبيا مثل عيسى . وعرفت أن رسول الله - صلى الله عليه وسلم - قاتلهم على هذا الشرك ودعاهم إلى إخلاص العبادة لله وحده ، كما قال الله تعالى : { فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَدًا } [ الجن : 18 ] ، وقال : { لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ وَالَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لَا يَسْتَجِيبُونَ لَهُمْ بِشَيْءٍ } [ الرعد : 14 ] . وتحققت أن رسول الله - صلى الله عليه وسلم - قاتلهم ليكون الدعاء كله لله ، والنذر كله لله ، والاستغاثة كلها بالله ، وجميع أنواع العبادات كلها لله . وعرفت أن إقرارهم بتوحيد الربوبية لم يدخلهم في الإسلام ، وأن قصدهم الملائكة ، والأنبياء ، والأولياء ، يريدون شفاعتهم والتقرب إلى الله بذلك هو الذي أحل دماءهم وأموالهم . عرفت حينئذ التوحيد الذي دعت إليه الرسل وأبى عن الإقرار به المشركون .

(1/4)


الفصل الثالث بيان أن توحيد العبادة هو معنى لا إله إلا الله وأن
الكفار في زمنه - صلى الله عليه وسلم - كانوا أعرف بمعناها من بعض
من يدعي الإسلام

(1/5)


وهذا التوحيد هو معنى قولك ( لا إله إلا الله ) فإن الإله عندهم هو الذي يقصد لأجل هذه الأمور سواء كان ملكا ، أو نبيا ، أو وليًّا ، أو شجرة ، أو قبرا ، أو جنيا لم يريدوا أن الإله هو الخالق الرازق المدبر ، فإنهم يعلمون أن ذلك لله وحده كما قدمت لك . وإنما يعنون بالإله ما يعني المشركون في زماننا بلفظ ( السيد ) فأتاهم النبي - صلى الله عليه وسلم - يدعوهم إلى كلمة التوحيد وهي ( لا إله إلا الله ) والمراد من هذه الكلمة معناها لا مجرد لفظها . والكفار الجهال يعلمون أن مراد النبي - صلى الله عليه وسلم - بهذه الكلمة هو ( إفراد الله تعالى ) بالتعلق و( الكفر ) بما يعبد من دونه والبراءة منه ، فإنه لما قال - صلى الله عليه وسلم - قولوا ( لا إله إلا الله ) قالوا { أَجَعَلَ الْآلِهَةَ إِلَهًا وَاحِدًا إِنَّ هَذَا لَشَيْءٌ عُجَابٌ } [ ص : 5 ] . فإذا عرفت أن جهال الكفار يعرفون ذلك ، فالعجب ممن يدعي الإسلام وهو لا يعرف من تفسير هذه الكلمة ما عرفه جهال الكفرة ، بل يظن أن ذلك هو التلفظ بحروفها من غير اعتقاد القلب لشيء من المعاني . والحاذق منهم يظن أن معناه لا يخلق ولا يرزق إلا الله ولا يدبر الأمر إلا الله ، فلا

(1/6)


خير في رجل جهال الكفار أعلم منه بمعنى ( لا إله إلا الله ) .

(1/7)


الفصل الرابع معرفة المؤمن أن نعمة الله عليه بالتوحيد
توجب عليه الفرح به والخوف من سلبه
إذا عرفت ما ذكرت لك معرفة قلب ، وعرفت الشرك بالله الذي قال الله فيه : { إِنَّ اللَّهَ لَا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ } [ النساء : 48 ] . وعرفت دين الله الذي أرسل به الرسل من أولهم إلى آخرهم الذي لا يقبل الله من أحد سواه . وعرفت ما أصبح غالب الناس فيه من الجهل بهذا أفادك فائدتين : الأولى : الفرح بفضل الله ورحمته كما قال تعالى : { قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ } [ يونس : 58 ] ، وأفادك أيضا الخوف العظيم . فإنك إذا عرفت أن الإنسان يكفر بكلمة يخرجها من لسانه ، وقد يقولها وهو جاهل فلا يعذر بالجهل ، وقد يقولها وهو يظن أنها تقربه إلى الله تعالى كما ظن المشركون ، خصوصا إن ألهمك الله ما قص على قوم موسى مع صلاحهم وعلمهم أنهم أتوه قائلين : { اجْعَلْ لَنَا إِلَهًا كَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ } [ الأعراف : 138 ] ، فحينئذ يعظم خوفك وحرصك على ما يخلصك من هذا وأمثاله .

(1/8)


الفصل الخامس
إن حكمة الله اقتضت أن يجعل لأنبيائه وأوليائه
أعداء من الإنس والجن
واعلم أن الله سبحانه من حكمته لم يبعث نبيا بهذا التوحيد إلا جعلِ له أعداء كما قال الله تعالى : { وَكَذَلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَيَاطِينَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا } [ الأنعام : 112 ] . وقد يكون لأعداء التوحيد علوم كثيرة وكتب وحجج كما قال الله تعالى { فَلَمَّا جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ فَرِحُوا بِمَا عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ } [ غافر : 83 ] .

(1/9)


الفصل السادس
وجوب التسلح بالكتاب والسنة لدحض شبهات
الأعداء

(1/10)


إذا عرفت ذلك وعرفت أن الطريق إلى الله لا بد له من أعداء قاعدين عليه أهل فصاحة وعلم وحجج . فالواجب عليك أن تعلم من دين الله ما يصير سلاحا لك تقاتل به هؤلاء الشياطين الذين قال إمامهم ومقدمهم لربك - عز وجل - : { لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ }{ ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَيْمَانِهِمْ وَعَنْ شَمَائِلِهِمْ وَلَا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَاكِرِينَ } [ الأعراف : 16 ، 17 ] . ولكن إذا أقبلت على الله وأصغيت إلى حجج الله وبيناته فلا تخف ولا تحزن { إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطَانِ كَانَ ضَعِيفًا } [ النساء : 76 ] . والعامي من الموحدين يغلب الألف من علماء هؤلاء المشركين كما قال تعالى : { وَإِنَّ جُنْدَنَا لَهُمُ الْغَالِبُونَ } [ الصافات :173 ] ، فجند الله هم الغالبون بالحجة واللسان ، كما أنهم الغالبون بالسيف والسنان ، وإنما الخوف على الموحد الذي يسلك الطريق وليس معه سلاح . وقد من الله تعالى علينا بكتابه الذي جعله تبيانا لكل شيء وهدى ورحمة وبشرى للمسلمين فلا يأتي صاحب باطل بحجة إلا وفي القرآن ما ينقضها ويبين بطلانها كما قال تعالى : { وَلَا

(1/11)


يَأْتُونَكَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَاكَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِيرًا } [ الفرقان : 33 ] . قال بعض المفسرين هذه الآية عامة في كل حجة يأتي بها أهل الباطل إلى يوم القيامة .

(1/12)


الفصل السابع
الرد على أهل الباطل إجمالا وتفصيلا
وأنا أذكر لك أشياء مما ذكر الله في كتابه جوابا لكلام احتج به المشركون في زماننا علينا فنقول : جواب أهل الباطل من طريقين: مجمل ، ومفصل.
أما المجمل

(1/13)


فهو الأمر العظيم والفائدة الكبيرة لمن عقلها وذلك قوله تعالى : { هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ } [ آل عمران : 7 ] . وقد صح عن رسول الله - صلى الله عليه وسلم - أنه قال : « إذا رأيتم الذين يتبعون ما تشابه منه فأولئك الذين سمى الله فاحذروهم » . مثال ذلك إذا قال بعض المشركين : { أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ } [ يونس : 62 ] وأن الشفاعة حق ، أو أن الأنبياء لهم جاه عند الله . أو ذكر كلاما للنبي - صلى الله عليه وسلم - يستدل به على شيء من باطله وأنت لا تفهم معنى الكلام الذي ذكره فجاوبه بقولك : إن الله ذكر في كتابه أن الذين في قلوبهم زيغ يتركون المحكم ويتبعون المتشابه ، وما ذكرته لك من أن الله ذكر أن المشركين يقرون بالربوبية وأن كفرهم بتعلقهم على الملائكة والأنبياء والأولياء مع قولهم { هَؤُلَاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ } [ يونس : 18 ] ،

(1/14)


هذا أمر محكم بين لا يقدر أحد أن يغير معناه . وما ذكرت لي أيها المشرك من القرآن أو كلام النبي - صلى الله عليه وسلم - لا أعرف معناه ، ولكن أقطع أن كلام الله لا يتناقض ، وأن كلام النبي - صلى الله عليه وسلم - لا يخالف كلام الله . وهذا جواب جيد سديد ، ولكن لا يفهمه إلا من وفقه الله فلا تستهن به فإنه كما قال تعالى : { وَمَا يُلَقَّاهَا إِلَّا الَّذِينَ صَبَرُوا وَمَا يُلَقَّاهَا إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِيمٍ } [ فصلت : 35 ] . وأما الجواب المفصل : فإن أعداء الله لهم اعتراضات كثيرة على دين الرسل يصدون بها الناس عنه منها قولهم : نحن لا نشرك بالله بل نشهد أنه لا يخلق ولا يرزق ولا ينفع ولا يضر إلا الله وحده لا شريك له ، وأن محمدا - عليه السلام - لا يملك لنفسه نفعا ولا ضرا فضلا عن عبد القادر أو غيره ولكن أنا مذنب ، والصالحون لهم جاه عند الله وأطلب من الله فجاوبه بما تقدم وهو : إن الذين قاتلهم رسول الله - صلى الله عليه وسلم - مقرون بما ذكرت ، ومقرون أن أوثانهم لا تدبر شيئا ، وإنما أرادوا الجاه والشفاعة ، واقرأ عليه ما ذكره الله في كتابه ووضحه : فإن قال : هؤلاء الآيات نزلت فيمن يعبد الأصنام ! كيف تجعلون

(1/15)


الصالحين مثل الأصنام ، أم كيف تجعلون الأنبياء أصناما فجاوبه بما تقدم . فإنه إذا أقر أن الكفار يشهدون بالربوبية كلها لله ، وأنهم ما أرادوا ممن قصدوا إلا الشفاعة ، ولكن إذا أراد أن يفرق بين فعله وفعلهم بما ذكر فاذكر له أن الكفار منهم من يدعو الأصنام ، ومنهم من يدعو الأولياء الذين قال الله فيهم : { أُولَئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلَى رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ } [ الإسراء : 57 ] ، ويدعون عيسى ابن مريم وأمه وقد قال تعالى : { مَا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَأُمُّهُ صِدِّيقَةٌ كَانَا يَأْكُلَانِ الطَّعَامَ انْظُرْ كَيْفَ نُبَيِّنُ لَهُمُ الْآيَاتِ ثُمَّ انْظُرْ أَنَّى يُؤْفَكُونَ }{ قُلْ أَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَا يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَلَا نَفْعًا وَاللَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ } [ المائدة : 75 ، 76 ] . واذكر له قوله تعالى : { وَيَوْمَ يَحْشُرُهُمْ جَمِيعًا ثُمَّ يَقُولُ لِلْمَلَائِكَةِ أَهَؤُلَاءِ إِيَّاكُمْ كَانُوا يَعْبُدُونَ }{ قَالُوا سُبْحَانَكَ أَنْتَ وَلِيُّنَا مِنْ دُونِهِمْ بَلْ

(1/16)


كَانُوا يَعْبُدُونَ الْجِنَّ أَكْثَرُهُمْ بِهِمْ مُؤْمِنُونَ } [ سبأ : 40 ، 41 ] . وقوله تعالى : { وَإِذْ قَالَ اللَّهُ يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَأَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَأُمِّيَ إِلَهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ قَالَ سُبْحَانَكَ مَا يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ مَا لَيْسَ لِي بِحَقٍّ إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِي وَلَا أَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ } [ المائدة : 116 ] . فقل له : أعرفت أن الله كفر من قصد الأصنام ؟ وكفر أيضا من قصد الصالحين ، وقاتلهم رسول الله - صلى الله عليه وسلم - . فإن قال : الكفار يريدون منهم ، وأنا أشهد أن الله هو النافع الضار المدبر لا أريد إلا منه ، والصالحون ليس لهم من الأمر شيء ولكن أقصدهم أرجو من الله شفاعتهم . فالجواب إن هذا قول الكفار سواء بسواء واقرأ عليه قوله تعالى : { وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيَاءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى } [ الزمر : 3 ] . وقوله تعالى { وَيَقُولُونَ هَؤُلَاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ } [ يونس : 18 ] . واعلم

(1/17)


أن هذه الشبه الثلاث هي أكبر ما عندهم ، فإذا عرفت أن الله وضحها لنا في كتابه وفهمتها فهما جيدا فما بعدها أيسر منها .

(1/18)


الفصل الثامن
الرد على من زعم أن الدعاء ليس بعبادة
فإن قال : أنا لا أعبد إلا الله وهذا الالتجاء إلى الصالحين ودعاؤهم ليس بعبادة .
فقل له أنت تقر أن الله فرض عليك إخلاص العبادة لله وهو حقه عليك ، فإذا قال : نعم .
فقل له : بين لي هذا الذي فرض عليك وهو إخلاص العبادة لله وحده وهو حقه عليك ، فإن كان لا يعرف العبادة ولا أنواعها فبينها له بقولك : قال الله تعالى : { ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعًا وَخُفْيَةً } [ الأعراف : 55 ] ، فإذا أعلمته بهذا ، فقل له هل علمت هذا عبادة الله ؟ فلا بد أن يقول : نعم . والدعاء مخ العبادة .
فقل له : إذا أقررت أنها عبادة ودعوت الله ليلا ونهارا خوفا وطمعا ثم دعوت في تلك الحاجة نبيا أو غيره هل أشركت في عبادة الله غيره ؟ فلا بد أن يقول : نعم .
فقل له : فإذا عملت بقول الله تعالى : { فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ } [ الكوثر : 2 ] ، وأطعت الله ونحرت له هل هذا عبادة ؟ فلا بد أن يقول : نعم .
فقل له : فإن نحرت لمخلوق نبي أو جني أو غيرهما هل أشركت في هذه العبادة غير الله ؟ فلا بد أن يقر ويقول : نعم .

(1/19)


وقل له أيضا : المشركون الذين نزل فيهم القرآن ، هل كانوا يعبدون الملائكة والصالحين واللات وغير ذلك ؟ فلا بد أن يقول : نعم .
فقل له : وهل كانت عبادتهم إياهم إلا في الدعاء والذبح ، والالتجاء ونحو ذلك ؟ وإلا فهم مقرون أنهم عبيده وتحت قهره ، وأن الله هو الذي يدبر الأمر ولكن دعوهم والتجأوا إليهم للجاه والشفاعة وهذا ظاهر جدا .

(1/20)


الفصل التاسع
الفرق بين الشفاعة الشرعية والشركية
فإن قال : أتنكر شفاعة النبي - صلى الله عليه وسلم - وتتبرأ منها ؟ فقل : لا أنكرها ، ولا أتبرأ منها ، بل هو - صلى الله عليه وسلم - الشافع المشفع وأرجو شفاعته ، ولكن الشفاعة كلها لله كما قال تعالى : { قُلْ لِلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعًا } [ الزمر : 44 ] ، ولا تكون إلا من بعد إذن الله ، كما قال - عز وجل - : { مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ } [ البقرة : 255 ] .
ولا يشفع في أحد إلا من بعد أن يأذن الله فيه كما قال - عز وجل - : { وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى } [ الأنبياء : 28 ] وهو لا يرضى إلا التوحيد كما قال - عز وجل - : { وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلَامِ دِينًا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ } [ آل عمران : 85 ] .
فإذا كانت الشفاعة كلها لله ، ولا تكون إلا من بعد إذنه ، ولا يشفع النبي - صلى الله عليه وسلم - ولا غيره في أحد حتى يأذن الله فيه ، ولا يأذن إلا لأهل التوحيد .
تبين لك أن الشفاعة كلها لله فأطلبها منه فأقول : اللهم لا تحرمني شفاعته ، اللهم شفعه في ، وأمثال هذا .

(1/21)


فإن قال : النبي - صلى الله عليه وسلم - أعطي الشفاعة وأنا أطلبه مما أعطاه الله .
فالجواب إن الله أعطاه الشفاعة ونهاك عن هذا فقال : { فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَدًا } ، فإذا كنت تدعو الله أن يشفع نبيه فيك فأطعه في قوله : { فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَدًا } [ الجن : 18 ] .
وأيضا فإن الشفاعة أعطيها غير النبي - صلى الله عليه وسلم - فصح أن الملائكة يشفعون والأولياء يشفعون والأفراط يشفعون أتقول : إن الله أعطاهم الشفاعة فأطلبها منهم ؟ فإن قلت هذا رجعت إلى عبادة الصالحين التي ذكر الله في كتابه ، وإن قلت : لا ، بطل قولك : أعطاه الله الشفاعة وأنا أطلبه مما أعطاه الله .

(1/22)


الفصل العاشر
إثبات أن الالتجاء إلى الصالحين شرك وإلجاء من أنكر ذلك إلى الاعتراف به
فإن قال : أنا لا أشرك بالله شيئا حاشا وكلا . ولكن الالتجاء إلى الصالحين ليس بشرك .
فقل له : إذا كنت تقر أن الله حرم الشرك أعظم من تحريم الزنا وتقر أن الله لا يغفره فما هذا الأمر الذي حرمه الله وذكر أنه لا يغفره ؟ فإنه لا يدري .
فقل له : كيف تبرئ نفسك من الشرك وأنت لا تعرفه ؟ أم كيف يحرم الله عليك هذا ويذكر أنه لا يغفره ولا تسأل عنه ولا تعرفه ، أتظن أن الله يحرمه ولا يبينه لنا .
فإن قال : الشرك عبادة الأصنام ، ونحن لا نعبد الأصنام فقل له : ما معنى عبادة الأصنام أتظن أنهم يعتقدون أن تلك الأخشاب والأحجار تخلق وترزق وتدبر أمر من دعاها . فهذا يكذبه القرآن .
وإن قال : هو من قصد خشبة أو حجرا أو بنية على قبر أو غيره يدعون ذلك ويذبحون له ويقولون إنه يقربنا إلى الله زلفى ويدفع الله عنا ببركته أو يعطينا ببركته .
فقل : صدقت ، وهذا هو فعلكم عند الأحجار والأبنية التي على القبور وغيرها ، فهذا أقر أن فعلهم هذا هو عبادة الأصنام ، فهو المطلوب .

(1/23)


ويقال له أيضا : قولك الشرك عبادة الأصنام هل مرادك أن الشرك مخصوص بهذا ، وأن الاعتماد على الصالحين ودعاءهم لا يدخل في ذلك ، فهذا يرده ما ذكره الله في كتابه من كفر من تعلق على الملائكة وعيسى والصالحين ، فلا بد أن يقر لك أن من أشرك في عبادة الله أحدا من الصالحين فهو الشرك المذكور في القران ، وهذا هو المطلوب .
وسر المسألة : أنه إذا قال : أنا لا أشرك بالله .
فقل له : وما الشرك بالله ، فسره لي .
فإن قال : هو عبادة الأصنام .
فقل : وما معنى عبادة الأصنام ، فسرها لي .
فإن قال : أنا لا أعبد إلا الله وحده .
فقل : ما معنى عبادة الله وحده ، فسرها لي ، فإن فسرها بما بينه القرآن فهو المطلوب ، وإن لم يعرفه فكيف يدعي شيئا وهو لا يعرفه .
وإن فسر ذلك بغير معناه بينت له الآيات الواضحات في معنى الشرك بالله وعبادة الأوثان ، وأنه الذي يفعلونه في هذا الزمان بعينه ، وأن عبادة الله وحده لا شريك له هي التي ينكرون علينا ويصيحون فيه كما صاح إخوانهم حيث قالوا : { أَجَعَلَ الْآلِهَةَ إِلَهًا وَاحِدًا إِنَّ هَذَا لَشَيْءٌ عُجَابٌ } [ ص : 5 ] .

(1/24)


فإن قال : إنهم لا يكفرون بدعاء الملائكة والأنبياء وإنما يكفرون لما قالوا ، الملائكة بنات الله فإنا لم نقل عبد القادر ابن الله ولا غيره .
فالجواب أن نسبة الولد إلى الله كفر مستقل ، قال الله تعالى : { قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ }{ اللَّهُ الصَّمَدُ } [ الإخلاص : 1 ، 2 ] ، والأحد الذي لا نظير له ، والصمد المقصود في الحوائج ، فمن جحد هذا فقد كفر ، ولو لِم يجحد السورة . وقال الله تعالى : { مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِنْ وَلَدٍ وَمَا كَانَ مَعَهُ مِنْ إِلَهٍ } [ المؤمنون : 91 ] ، ففرق بين النوعين ، وجعل كلا منهما كفرا مستقلا ، وقال تعالى : { وَجَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكَاءَ الْجِنَّ وَخَلَقَهُمْ وَخَرَقُوا لَهُ بَنِينَ وَبَنَاتٍ بِغَيْرِ عِلْمٍ } [ الأنعام : 10 . ] ، ففرق بين كفرين .
والدليل على هذا أيضا : أن الذين كفروا بدعاء اللات مع كونه رجلا صالحا لم يجعلوه ابن الله ، والذين كفروا بعبادة الجن لم يجعلوهم كذلك . وكذلك أيضا العلماء في جميع المذاهب الأربعة يذكرون في ( باب حكم المرتد ) أن المسلم إذا زعم أن لله ولدا فهو مرتد ، ويفرقون بين النوعين ، وهذا في غاية الوضوح .

(1/25)


وإن قال : { أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ } [ يونس : 62 ] ، فقل هذا هو الحق ، ولكن لا يعبدون .
ونحن لم نذكر إلا عبادتهم مع الله وشركهم معه ، وإلا فالواجب عليك حبهم واتباعهم والإقرار بكرامتهم .
ولا يجحد كرامات الأولياء إلا أهل البدع والضلال ودين الله وسط بين طرفين ، وهدى بين ضلالتين ، وحق بين باطلين .

(1/26)


الفصل الحادي عشر
إثبات أن شرك الأولين أخف من شرك أهل زماننا ( بأمرين )
فإذا عرفت أن هذا الذي يسميه المشركون في زماننا ( الاعتقاد ) هو الشرك الذي نزل فيه القرآن وقاتل رسول الله - صلى الله عليه وسلم - الناس عليه ، فاعلم أن شرك الأولين أخف من شرك أهل زماننا بأمرين :
أحدهما : أن الأولين يشركون ويدعون الملائكة والأولياء والأوثان مع الله في الرخاء ، وأما في الشدة فيخلصون لله الدعاء . كما قال تعالى : { وَإِذَا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فِي الْبَحْرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ إِلَّا إِيَّاهُ فَلَمَّا نَجَّاكُمْ إِلَى الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ وَكَانَ الْإِنْسَانُ كَفُورًا } [ الإسراء : 67 ] .
وقوله : { قُلْ أَرَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتَاكُمْ عَذَابُ اللَّهِ أَوْ أَتَتْكُمُ السَّاعَةُ أَغَيْرَ اللَّهِ تَدْعُونَ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ }{ بَلْ إِيَّاهُ تَدْعُونَ فَيَكْشِفُ مَا تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِنْ شَاءَ وَتَنْسَوْنَ مَا تُشْرِكُونَ } [ الأنعام : 40 ، 41 ] .

(1/27)


وقوله : { وَإِذَا مَسَّ الْإِنْسَانَ ضُرٌّ دَعَا رَبَّهُ مُنِيبًا إِلَيْهِ } [ الزمر : 8 ] ، إلى قوله : { قُلْ تَمَتَّعْ بِكُفْرِكَ قَلِيلًا إِنَّكَ مِنْ أَصْحَابِ النَّارِ } وقوله : { وَإِذَا غَشِيَهُمْ مَوْجٌ كَالظُّلَلِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ } .
فمن فهم هذه المسألة التي وضحها الله في كتابه ، وهي أن المشركين الذين قاتلهم رسول الله - صلى الله عليه وسلم - يدعون الله ويدعون غيره في الرخاء ، وأما في الضراء والشدة فلا يدعون إلا الله وحده لا شريك له وينسون ساداتهم ، تبين له الفرق بين شرك أهل زماننا وشرك الأولين ، ولكن أين من يفهم قلبه هذه المسألة فهما راسخا ، والله المستعان .
الأمر الثاني : أن الأولين يدعون مع الله أناسا مقربين عند الله . إما أنبياء ، وإما أولياء ، وإما ملائكة ، أو يدعون أشجارا أو أحجارا مطيعة لله ليست عاصية .
وأهل زماننا يدعون مع الله أناسا من أفسق الناس ، والذين يدعونهم هم الذين يحكون عنهم الفجور من الزنا والسرقة وترك الصلاة وغير ذلك .
والذي يعتقد في الصالح أو الذي لا يعصي مثل الخشب والحجر أهون ممن يعتقد فيمن يشاهد فسقه وفساده ويشهد به .

(1/28)


الفصل الثاني عشر
كشف شبهة
من زعم أن من أدى بعض واجبات الدين
لا يكون كافرا ولو أتى بما ينافي التوحيد
وأدلة ذلك بالتفصيل

(1/29)


إذا تحققت أن الذين قاتلهم رسول الله - صلى الله عليه وسلم - أصح عقولا وأخف شركا من هؤلاء . فاعلم أن لهؤلاء ( شبهة ) يوردونها على ما ذكرنا ، وهي من أعظم شبههم ، فأصغ سمعك لجوابها . وهي أنهم يقولون : إن الذين نزل فيهم القرآن لا يشهدون أن ( لا إله إلا الله ) ، ويكذبون الرسول - صلى الله عليه وسلم - وينكرون البعث ، ويكذبون القرآن ويجعلونه سحرا . ونحن نشهد أن لا إله إلا الله وأن محمدا رسول الله ، ونصدق القرآن ، ونؤمن بالبعث ، ونصلي ، ونصوم . فكيف تجعلوننا مثل أولئك . فالجواب أنه لا خلاف بين العلماء كلهم أن الرجل إذا صدق رسول الله - صلى الله عليه وسلم - في شيء وكذبه في شيء أنه كافر لم يدخل في الإسلام ، وكذلك إذا آمن ببعض القرآن وجحد بعضه ، كمن أقر بالتوحيد وجحد وجوب الصلاة ، أو أقر بالتوحيد والصلاة وجحد وجوب الزكاة ، أو أقر بهذا كله وجحد الصوم ، أو أقر بهذا كله وجحد الحج . ولما لم ينقد أناس في زمن النبي - صلى الله عليه وسلم - للحج ، أنزل الله في حقهم { وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعَالَمِينَ } [ آل

(1/30)


عمران : 97 ] . ومن أقر بهذا كله وجحد البعث كفر بالإجماع ، وحل دمه وماله كما قال تعالى : { إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ وَيُرِيدُونَ أَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللَّهِ وَرُسُلِهِ وَيَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَيُرِيدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذَلِكَ سَبِيلًا }{ أُولَئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ حَقًّا وَأَعْتَدْنَا لِلْكَافِرِينَ عَذَابًا مُهِينًا } [ النساء : 150 ، 151 ] . فإذا كان الله قد صرح في كتابه أن من آمن ببعض وكفر ببعض فهو الكافر حقا ، وأنه يستحق ما ذكر ، زالت الشبهة . وهذه هي التي ذكرها بعض أهل الإحساء في كتابه الذي أرسله إلينا . ويقال أيضا : إن كنت تقر أن من صدق الرسول في كل شيء ، وجحد وجوب الصلاة أنه كافر حلال الدم والمال بالإجماع ، وكذلك إذا أقر بكل شيء إلا البعث ، وكذلك لو جحد وجوب صوم رمضان وصدق بذلك كله لا تختلف المذاهب فيه ، وقد نطق به القرآن كما قدمنا . فمعلوم أن التوحيد هو أعظم فريضة جاء بها النبي - صلى الله عليه وسلم - وهو أعظم من الصلاة والزكاة والصوم والحج فكيف إذا جحد الإنسان شيئا من هذه الأمور كفر ، ولو عمل بكل ما جاء به

(1/31)


الرسول ، وإذا جحد التوحيد الذي هو دين الرسل كلهم لا يكفر ، سبحان الله ما أعجب هذا الجهل . ويقال أيضا : هؤلاء أصحاب رسول الله - صلى الله عليه وسلم - قاتلوا بني حنيفة ، وقد أسلموا مع النبي - صلى الله عليه وسلم - وهم يشهدون أن لا إله إلا الله وأن محمدا رسول الله ، ويؤذنون ويصلون . فإن قال : إنهم يقولون : إن مسيلمة نبي ، فقل : هذا هو المطلوب ، إذا كان من رفع رجلا إلى رتبة النبي - صلى الله عليه وسلم - كفر وحل ماله ودمه ولم تنفعه الشهادتان ولا الصلاة ، فكيف بمن رفع شمسان أو يوسف ، أو صحابيَاَ ، أو نبيا إلى مرتبة جبار السماوات والأرض سبحان الله ما اعظم شأنه { كَذَلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ } [ الروم : 59 ] . ويقال أيضا : الذين حرقهم علي بن أبي طالب - رضي الله عنه - بالنار كلهم يدعون الإسلام ، وهم من أصحاب علي ، وتعلموا العلم من الصحابة ، ولكن اعتقدوا في علي مثل الاعتقاد في يوسف وشمسان وأمثالهما ، فكيف أجمع الصحابة على قتلهم وكفرهم ، أتظنون أن الصحابة يكفرون المسلمين أم تظنون أن الاعتقاد في " تاج " وأمثاله لا يضر ، والاعتقاد في " علي بن أبي طالب " يكفر .

(1/32)


ويقال أيضا : بنو عبيد القداح الذين ملكوا المغرب ومصر في زمان بني العباس كلهم يشهدون أن ( لا إله إلا الله وأن محمدا رسول الله ) ويدعون الإسلام ، ويصلون الجمعة والجماعة ، فلما أظهروا مخالفة الشريعة في أشياء دون ما نحن فيه أجمع العلماء على كفرهم وقتالهم ، وأن بلادهم بلاد حرب ، وغزاهم المسلمون حتى استنقذوا ما بأيديهم من بلدان المسلمين . ويقال أيضا : إذا كان الأولون لم يكفروا إلا لأنهم جمعوا بين الشرك وتكذيب الرسول والقرآن وإنكار البعث وغير ذلك ، فما معنى الباب الذي ذكره العلماء في كل مذهب " باب حكم المرتد " وهو المسلم الذي يكفر بعد إسلامه . ثم ذكروا أنواعا كثيرة ، كل نوع منها يكفر ويحل دم الرجل وماله حتى أنهم ذكروا أشياء يسيرة عند من فعلها ، مثل كلمة يذكرها بلسانه دون قلبه ، أو كلمة يذكرها على وجه المزح واللعب . ويقال أيضا : الذين قال الله فيهم { يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ مَا قَالُوا وَلَقَدْ قَالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَكَفَرُوا بَعْدَ إِسْلَامِهِمْ } [ التوبة : 74 ] ، أما سمعت الله كفرهم بكلمة مع كونهم في زمن رسول الله - صلى الله عليه وسلم - ويجاهدون معه ويصلون ويزكون ويحجون ويوحدون . وكذلك

(1/33)


الذين قال الله فيهم : { قُلْ أَبِاللَّهِ وَآيَاتِهِ وَرَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِئُونَ }{ لَا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمَانِكُمْ } [ التوبة : 65 ، 66 ] ، فهؤلاء الذين صرح الله فيهم أنهم كفروا بعد إيمانهم وهم مع رسول الله - صلى الله عليه وسلم - في غزوة تبوك قالوا كلمة ذكروا أنهم قالوها على وجه المزح ، فتأمل هذه الشبهة وهي قولهم تكفرون من المسلمين أناسا يشهدون أن ( لا إله إلا الله ) ويصلون ويصومون ، ثم تأمل جوابها ، فإنه من أنفع ما في هذه الأوراق . ومن الدليل على ذلك أيضا ما حكى الله عن بني إسرائيل مع إسلامهم وعلمهم وصلاحهم ، أنهم قالوا لموسى : اجعل لنا إلها كما لهم آلهة . وقول أناس من الصحابة : « اجعل لنا ذات أنواط فحلف النبي - صلى الله عليه وسلم - أن هذا نظير قول بني إسرائيل ، اجعل لنا إلها » .

(1/34)


الفصل الثالث عشر
حكم من وقع من المسلمين في نوع من الشرك
جهلا ثم تاب منه
ولكن للمشركين شبهة يدلون بها عند هذه القصة ، وهي أنهم يقولون : إن بني إسرائيل لم يكفروا ، وكذلك الذين قالوا اجعل لنا ذات أنواط لم يكفروا . فالجواب أن نقول : إن بني إسرائيل لم يفعلوا ذلك ، وكذلك الذين سألوا النبي - صلى الله عليه وسلم - لم يفعلوا ذلك ، ولا خلاف أن بني إسرائيل لو فعلوا ذلك لكفروا . وكذلك لا خلاف في أن الذين نهاهم النبي - صلى الله عليه وسلم - لو لم يطيعوه واتخذوا ذات أنواط بعد نهيه لكفروا ، وهذا هو المطلوب ، ولكن هذه القصة تفيد أن المسلم بل العالم قد يقع في أنواع من الشرك لا يدري عنها فتفيد التعلم والتحرز ، ومعرفة أن قول الجاهل ( التوحيد فهمناه ) أن هذا من أكبر الجهل ومكائد الشيطان . وتفيد أيضا أن المسلم المجتهد إذا تكلم بكلام كفر وهو لا يدري فنبه على ذلك فتاب من ساعته أنه لا يكفر كما فعل بنو إسرائيل ، والذين سألوا النبي - صلى الله عليه وسلم - . تفيد أيضا أنه لو لم يكفر فإنه يغلظ عليه الكلام تغليظا شديدا كما فعل رسول الله - صلى الله عليه وسلم - .

(1/35)


الفصل الرابع عشر
الرد على من زعم الاكتفاء في التوحيد
بقول لا إله إلا الله ، ولو أتى بما ينقضها

(1/36)


وللمشركين شبهة أخرى يقولون : إن النبي - صلى الله عليه وسلم - أنكر على أسامة قتل من قال : ( لا إله إلا الله ) . وكذلك قوله : « أمرت أن أقاتل الناس حتى يقولوا ( لا إله إلا الله ) » وأحاديث أخرى في الكف عمن قالها . ومراد هؤلاء الجهلة أن من قالها لا يكفر ، ولا يقتل ولو فعل ما فعل . فيقال لهؤلاء المشركين الجهال : معلوم أن رسول الله - صلى الله عليه وسلم - قاتل اليهود وسباهم وهم يقولون ( لا إله إلا الله ) . وأن أصحاب رسول الله - صلى الله عليه وسلم - قاتلوا بني حنيفة وهم يشهدون أن لا إله إلا الله وأن محمدا رسول الله ، ويصلون ويدعون الإسلام ، وكذلك الذين حرقهم علي بن أبي طالب بالنار ، وهؤلاء الجهلة مقرون أن من أنكر البعث كفر وقتل ولو قال : ( لا إله إلا الله ) وأن من جحد شيئا من أركان الإسلام كفر وقتل ولو قالها ، فكيف لا تنفعه إذا جحد فرعا من الفروع ، وتنفعه إذا جحد التوحيد الذي هو أصل دين الرسل ورأسه ، ولكن أعداء الله مّا فهموا معنى الأحاديث . فأما حديث أسامة ، فإنه قتل رجلا ادعى الإسلام بسبب أنه ظن أنه ما ادعى الإسلام إلا خوفا على دمه وماله . والرجل إذا أظهر الإسلام وجب الكف عنه حتى يتبين منه

(1/37)


ما يخالف ذلك ، وأنزل الله تعالى في ذلك : { يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا } [ النساء : 94 ] ، أي فتثبتوا . فالآية تدل على أنه يجب الكف عنه والتثبت ، فإذا تبين منه بعد ذلك ما يخالف الإسلام قتل لقوله تعالى : { فَتَبَيَّنُوا } ، ولو كان لا يقتل إذا قالها لم يكن للتثبت معنى . وكذلك الحديث الآخر وأمثاله ، معناه ما ذكرناه أن من أظهر التوحيد والإسلام وجب الكف عنه ، إلى أن يتبين منه ما يناقض ذلك . والدليل على هذا أن رسول الله - صلى الله عليه وسلم - الذي قال « أقتلته بعدما قال : ( لا إله إلا الله ) » وقال : « أمرت أن أقاتل الناس حتى يقولوا لا إله إلا الله » هو الذي قال في الخوارج : « أينما لقيتموهم فاقتلوهم لئن أدركتهم لأقتلنهم قتل عاد » مع كونهم من أكثر الناس عبادة وتهليلا وتسبيحا . حتى أن الصحابة يحقرون صلاتهم عندهم ، وهم تعلموا العلم من الصحابة فلم تنفعهم ( لا إله إلا الله ) ، ولا كثرة العبادة ، ولا ادعاء الإسلام لما ظهر منهم مخالفة الشريعة . وكذلك ما ذكرناه من قتال اليهود ، وقتال الصحابة بني حنيفة ، وكذلك أراد النبي - صلى الله عليه وسلم -

(1/38)


أن يغزو بني المصطلق لما أخبره رجل أنهم منعوا الزكاة حتى أنزل الله : { يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا } [ الحجرات : 6 ] وكان الرجل كاذبا عليهم . وكل هذا يدل على أن مراد النبي - صلى الله عليه وسلم - في الأحاديث التي احتجوا بها ما ذكرناه .

(1/39)


الفصل الخامس عشر
الفرق بين الاستغاثة بالحي الحاضر
فيما يقدر عليه ، والاستغاثة بغيره

(1/40)


ولهم شبهة أخرى وهو ما ذكر النبي - صلى الله عليه وسلم - أن الناس يوم القيامة يستغيثون بآدم ثم بنوح ثم بإبراهيم ثم بموسى ثم بعيسى فكلهم يعتذرون حتى ينتهوا إلى رسول الله - صلى الله عليه وسلم - . قالوا فهذا يدل على أن الاستغاثة بغير الله ليست شركا . والجواب أن نقول : سبحان من طبع على قلوب أعدائه . فإن الاستغاثة بالمخلوق فيما يقدر عليه لا ننكرها . كما قال الله تعالى في قصة موسى : { فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ } [ القصص : 15 ] . وكما يستغيث الإنسان بأصحابه في الحرب أو غيره في أشياء يقدر عليها المخلوق ، ونحن أنكرنا استغاثة العبادة التي يفعلونها عند قبور الأولياء ، أو في غيبتهم في الأشياء التي لا يقدر عليها إلا الله . إذا ثبت ذلك ، فاستغاثتهم بالأنبياء يوم القيامة يريدون منهم أن يدعو الله أن يحاسب الناس حتى يستريح أهل الجنة من كرب الموقف . وهذا جائز في الدنيا والآخرة ، وذلك أن تأتي عند رجل صالح حي يجالسك ويسمع كلامك فتقول له : ادع الله لي كما كان أصحاب رسول الله - صلى الله عليه وسلم - يسألونه ذلك في حياته . وأما بعد موته ، فحاشا وكلا أنهم سألوه ذلك عند

(1/41)


قبره ، بل أنكر السلف الصالح على من قصد دعاء الله عند قبره ، فكيف بدعائه نفسه . ولهم شبهة أخرى ، وهي : قصة إبراهيم لما ألقي في النار اعترض له جبريل في الهواء ، فقال له : ألك حاجة ؟ فقال إبراهيم : أما إليك فلا . قالوا : فلو كانت الاستغاثة بجبريل شركا لم يعرضها على إبراهيم . فالجواب : إن هذا من جنس الشبهة الأولى ، فإن جبريل عرض عليه أن ينفعه بأمر يقدر عليه فإنه كما قال الله فيه { شَدِيدُ الْقُوَى } [ النجم : 5 ] ، فلو أذن الله له أن يأخذ نار إبراهيم وما حولها من الأرض والجبال ويلقيها في المشرق أو المغرب لفعل ، ولو أمره أن يضع إبراهيم في مكان بعيد عنهم لفعل ، ولو أمره أن يرفعه إلى السماء لفعل . وهذا كرجل غني له مال كثير يرى رجلا محتاجا ، فيعرض عليه أن يقرضه أو أن يهبه شيئا يقضي به حاجته فيأبى ذلك الرجل المحتاج أن يأخذ ويصبر إلى أن يأتيه الله برزق لا منة فيه لأحد ، فأين هذا من استغاثة العبادة والشرك لو كانوا يفقهون ؟

(1/42)


الفصل السادس عشر
وجوب تطبيق التوحيد بالقلب واللسان والجوارح
إلا لعذر شرعي

(1/43)


ولنختم الكلام إن شاء الله تعالى بمسألة عظيمة مهمة تفهم مما تقدم ، ولكن نفرد لها الكلام لعظم شأنها ولكثرة الغلط فيها فنقول : لا خلاف أن التوحيد لا بد أن يكون بالقلب واللسان والعمل ، فإن اختل شيء من هذا لم يكن الرجل مسلما . فإن عرف التوحيد ولم يعمل به فهو كافر معاند كفرعون وإبليس وأمثالهما ، وهذا يغلط فيه كثير من الناس ، ويقولون هذا حق ، ونحن نفهم هذا ونشهد أنه الحق ، ولكنا لا نقدر أن نفعله ، ولا يجوز عند أهل بلدنا إلا من وافقهم ، أو غير ذلك من الأعذار ، ولم يدر المسكين أن غالب أئمة الكفر يعرفون الحق ولم يتركوه إلا لشيء من الأعذار قال تعالى : { اشْتَرَوْا بِآيَاتِ اللَّهِ ثَمَنًا قَلِيلًا } [ التوبة : 9 ] ، وغير ذلك من الآيات كقوله : { يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ } [ البقرة : 146 ] ، فإن عمل بالتوحيد عملا ظاهرا وهو لا يفهمه أو لا يعتقده بقلبه فهو منافق ، وهو شر من الكافر الخالص { إِنَّ الْمُنَافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ } [ النساء : 145 ] . وهذه المسألة مسألة كبيرة طويلة تتبين لك إذا تأملتها في ألسنة الناس ترى من يعرف الحق ويترك العمل به لخوف نقص

(1/44)


دنيا أو جاه أو مداراة لأحد . وترى من يعمل به ظاهرا لا باطنا ، فإذا سألته عما يعتقد بقلبه فإذا هو لا يعرفه . ولكن عليك بفهم آيتين من كتاب الله : أولاهما قوله تعالى : { لَا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمَانِكُمْ } [ التوبة : 66 ] ، فإذا تحققت أن بعض الصحابة الذين غزوا الروم مع الرسول - صلى الله عليه وسلم - كفروا بسبب كلمة قالوها على وجه المزح واللعب تبين لك أن الذي يتكلم بالكفر أو يعمل به خوفا من نقص مال أو جاه أو مداراة لأخذ أعظم ممن يتكلم بكلمة يمزح بها . والآية الثانية قوله تعالى : { مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ وَلَكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ }{ ذَلِكَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّوا الْحَيَاةَ الدُّنْيَا عَلَى الْآخِرَةِ } [ النحل : 106 ، 107 ] . فلم يعذر الله من هؤلاء إلا من أكره مع كون قلبه مطمئنا بالإيمان ، وأما غير هذا فقد كفر بعد إيمانه ، سواء فعله خوفا أو مداراة أو مشحة بوطنه ، أو أهله ، أو عشيرته أو ماله ، أو فعله على وجه المزح ، أو

(1/45)


لغير ذلك من الأغراض إلا المكره ، فالآية تدل على هذا من جهتين : الأولى قوله : { إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ } [ النحل : 106 ] ، فلم يستثن الله تعالى إلا المكره . ومعلوم أن الإنسان لا يكره إلا على الكلام أو الفعل . وأما عقيدة القلب فلا يكره عليها أحد . والثانية قوله تعالى : { ذَلِكَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّوا الْحَيَاةَ الدُّنْيَا عَلَى الْآخِرَةِ } [ النحل : 107 ] . فصرح أن هذا الكفر والعذاب لم يكن بسبب الاعتقاد أو الجهل أو البغض للدين أو محبة الكفر ، وإنما سببه أن له في ذلك حظا من حظوظ الدنيا فآثره على الدين . والله سبحانه وتعالى أعلم . وصلى الله على نبينا محمد وآله وصحبه وسلم .

شفاعت

بسم الله الرحمن  الرحیم

 قال ابوالحسن الاول -الامام الکاظم- (ع)  :

لاینال شفاعتنا من استخف بالصلاه .

 شفاعت ما به کسانی که نمازرا سبک بشمارد نمی رسد .

                                                وسائل الشیعه. ج4.ص24.

 

 

بنیان گزار وهابیت

  احمد بن عبد الحلیم بن عبد السلام حرانی حنبلی معروب به ( ابن تیمیه ) بنام جد  سومش ابوالقاسم بن تیمیه ، متوفی درقلعه دمشق به سال727ق. ( هم عصرعلامه حلی ، ازدانشمندان شیعه ) نخسیتن کسی که آیین وهابیت برپایه ی اعتقادات وفتاوای او استقراریافته است ،

 ابن تیمیه درکتاب های  خود و ازجمله کتاب مشهورش : ( منهاج السنه ) که پایه واساس باورهای وهابیان را تشکیل می دهد ، نخست به علامه حلی فقیه نامدار شیعی هم عصرخود ، تاخته است وبه زعم خود ، آراء کلامی وافکارعلمی واصول اعتقادی شیعه را ، به چالش کشیده است . او منهاج السنه را در رد ( منهاج الکرامه ) علامه حلی تالیف کرده است .

 وی اولین فقیه ومحدث مشهوروهابیان است . دومین فقیه و محدث وهابیان ، ابن قیم جوزیه ، وسومین فقیه ومحدث وعالم مورد اعتماد وهابیان شیخ محمد بن عبدالوهاب است .

  آنچه وهابیان به ویژه شیخ محمد بن عبدالوهاب درباره زیارت ، دعا ، توسل ، شفاعت ، استغاثه ومانند آن می گویند ازفتاوا وکتاب ها ورساله های ابن تیمیه گرفته شده است .

 فرقه وهابی. سید محمد حسن قزوینی . نگارش وترجمه : علی دوانی . تهران. انتشارات رهنمون، ص 101.  *) 

 

ادامه نوشته