لیلی و مجنون
مقدمه
|
ای نام تو بهترین سرآغاز
|
|
بینام تو نامه کی کنم
باز؟
|
|
ای یادِ تو مونسِ روانم
|
|
جز نام تو نیست بر زبانم
|
|
گویندۀ این داستان چنین
گفت
|
|
آن لحظه که دُرّ این سخن
سُفت
|
در سرزمین عرب قبیلهای به نام عامریان وجود داشت که پادشاه آن فردی صاحب هنر
بود و مال و ثروت فراوانی داشت.
تنها آرزوی پادشاه، داشتن فرزندی بود که پس از او یادش را زنده نگه دارد و
وارث تاج و تختش باشد.
به همین علت، نذر و نیازی میکرد و اموال بسیاری به فقرا و نیازمندان میبخشید.
سرانجام وقتی پادشاه به سن پیری رسید، نذر و نیازهایش به درگاه خداوند قبول شد
و خداوند پسر زیبایی به او داد.
پادشاه به خاطر شکرگزاری، درِ خزانه را باز کرد و اموال بسیاری به دیگران
بخشید.
پس از آن نام پسرش را قیس گذاشت و به دایهای سپرد تا از او مراقبت کند. سالها
گذشت و قیس بزرگتر شد و به سن ده سالگی رسید. وقتی قیس ده ساله شد، پدرش او را به
مکتب خانه فرستاد تا درس بخواند.
از قبیلههای دیگر دختران و پسرانی هم به آن مکتب خانه میآمدند. در بین آنها،
دختر بسیار زیبایی به نام لیلی بود.
از همان روزهای اول مکتب خانه قیس و لیلی با دیدن هم، با یک نگاه عاشق یکدیگر
شدند. باید گفت از آن پس در حالی که دیگران به خواندن درس مشغول بودند، این دو
دلداده درس عشق میخواندند:
|
یاران به حساب علم خوانی
|
|
ایشان به حساب مهربانی
|
|
یاران سخن از لغت سرشتند
|
|
ایشان لغتی دگر نوشتند
|
|
یاران ورقی ز علم خواندند
|
|
ایشان نَفَسی به عشق راندند
|
هر روز که میگذشت، عشق بین این دو دلداده بیشتر میشد. آنها سعی میکردند
راز این عشق را از دیگران پنهان کنند اما سرانجام این راز در همه جا پراکنده شد.
پس از آن قیس، آرام و قرارش را از دست داد و بیشتر شیفتهی لیلی شد تا جایی که
او لقب مجنون دادند. وقتی راز عشق بین لیلی و مجنون فاش شد، طعنه و سرزنش مردم
باعث شد تا دیگر پدر لیلی اجازه ندهد تا دخترش به مکتب خانه برود.
بعد از آن، بیقراری مجنون بیشتر شد
تا جایی که خواب و خوراک نداشت و روز و شب رد
کوچه و بازار و حتی بیابان میگشت و به خاطر دوری از لیلی آوازهای عاشقانه
میخواند و گریه میکرد.
چیزی که تا حدی محنون را آرام میکرد این بود که هر روز با دوستانش به کوه نجد
که در نزدیکی قبیلهی لیلی بود میرفت و با چشمانی پر از اشک، باد صبا را خطاب
قرار میداد و از او میخواست تا از بیقراری او برای لیلی بگوید:
|
گر آتش عشق تو نبودی
|
|
سیلابِ غمت مرا ربودی
|
|
ور آب دو دیده نیستی یار
|
|
دل سوختی ز آتش غمت زار
|
|
ای شمع نهان خانۀ جان
|
|
پروانۀ خویش را مرنجان
|
|
ای درد و غم تو راحت دل
|
|
هم مرهم و هم جراحتِ
دل...
|
روزی که مجنون در حالی که دیگر آرام و قرارش را از دست داده بود، همراه با
دوستانش به طرف قبیلهی لیلی رفت.
وقتی مجنون از دور لیلی را که مانند ماهی میدرخشید، دید، نالان و گریان به
طرف او رفت و از روزهای فراق و دوری حرف زد و گِله کرد.
لیلیه هم با دیدنِ مجنون شروع به گریه کرد و از روزهای دوری از او گفت. ای دو
دلداده مدتها با هم نشستند، گریه کردند و از روزهای فراق گفتند ا ما به ناچار و
در حالی که چشمهایشان به یکدیگر گره خورده بود، از یکدیگر جدا شدند.
وقتی قبیلهی لیلی از این کار باخبر شد، پل روی رودخانهای را که راه رسیدن به
قبیلهی آنها بود شکستند تا دیگر مجنون نتواند به آنجا بیاید.
مجنون پس از آنکه ماجرا را فهمید، بیقراری اش بیشتر شد تا جایی که پدر و
خویشاوندانش او را نصیحت میکردند تا شاید بتوانند او را از عشقی که در آن گرفتار
شده، نجات دهند اما حرفهای آنها کوچکترین تأثیری در مجنون نداشت و هر روز که میگذشت
عشقی که به لیلی داشت، بیشتر میشد.
مدتی بعد پدر مجنون، به ناچار تصمیم گرفت برای خواستگاری از لیلی به قبیلهی
او برود، پس موضوع را با بزرگان در میان گذاشت و از آنها خواست تا با او همراه
شوند تا شاید بتوانند دو دلداده را به یکدیگر برسانند.
پس از آن، پدر مجنون به همراه خویشاوندان و بزرگان قبیله به طرف قلیلهی لیلی
رهسپار شدند. قبیلهی لیلی با دیدن آنها به استقبالشان رفتند و به بهترین شکل از
آنان پذیرائی کردند.
سپس از پدر مجنون خواستند تا علت آمدنش را بیان کند. پدر مجنون گفت هدفم از
آمدن به اینجا آشنا شدن با قبیلهی شماست.
پس از آن رو به پدر لیلی کرد و گفت:
من برای خواستگاری از لیلی به اینجا آمدم و از تو میخواهم دخترت را به پسرم بدهی
تا با این کار آنها را که نمیتوانند دوری یکدیگر را تحمل کنند، به هم
برسانی.بدان که من پادشاه قبیله هستم و مال و ثروت فراوانی نیز دارم و میتوانم
دخترت را بینیاز کنم.
اما پدر لیلی با شنیدن این حرف گفت: پسر
تو مجنون و دیوانه است. تو ابتدا با دعا دیوانگی او را رفع کن و بعد به فکر
ازدواج او باش، افراد قبیلهی من عیب جو هستند و من نمیتوانم دخترم را به چنین
پسر مجنونی بدهم.
پدر مجنون گفت: پسر من دیوانه نیست. او آنقدر در عشق لیلی بیقراری کرده است
که مردم او را مجنون صدا میزنند. ولی پدر لیلی گفت: حرف من همین است که گفتم و در
این باره هیچ وقت با من حرف نزن.
پدر و بزرگان قبیلهی مجنون با شنیدن حرفهای او با ناامیدی به طرف قبیلهی
خود رهسپار شدند تا شاید بتوانند چارهای برای این کار پیدا کنند.
پدر و خویشاوندان، ماجرا را برای مجنون بیان کردند و بار دیگر به نصیحت مجنون
پرداختند و از او خواستند تا عشق لیلی را فراموش کند و با دختری از همین قبیله
ازدواج کند.
|
مجنون چو شنید پند خویشان
|
|
از تلخیِ پند شد پریشان
|
|
زد دست و درید پیرهن را
|
|
کاین مرده چه میکند کفن
را؟
|
|
آن کز دو جهان برون زند
تخت
|
|
در پیرهنی کجا کشد رخت؟
|
پس از آن مجنون از شدت غم و اندوه، درمانده و ناتوان خانه و خانوادهاش را ترک
کرد و مانند دیوانگان در کوه و صحرا میگشت، نالان و فریاد زنان اشک میریخت و در
دوری از معشوقش آوازهای پرسوز و گدازی میخواند، به طوری که هرکسی او را میدید،
شگفت زده میشد و به حال او گریه میکرد.
اما مجنون بدون توجه به دیگران مانند شمعی میسوخت و از عمق وجود وجودش در
دوری از معشوق ناله و فریاد میزد:
|
آواره ز خان و مان چنانم
|
|
کز کوی به خانه ره ندانم
|
|
نه بر در دیرِ خود پناهی
|
|
نه بر سر کوی دوست راهی
|
|
قرّابۀ نام و شیشۀ سنگ
|
|
افتاد و شکست بر سر سنگ
|
|
شد طبل بشارتم دریده
|
|
من طبل رحیل برکشیده...
|
مجنون آنقدر از دوری از معشوقش گفت که سرانجام بیهوش شد و روی زمین افتاد.
مردم هم با دیدن مجنون با غم و اندوه، او را به خانهاش بردند، مجنون روز به روز
آشفته و بیقرار میشد و خانوادهاش چارهای
برای این کار پیدا نمیکردند.
روزی خویشاوندان مجنون پیش پدرش رفتند و از او خواستند تا مجنون را به زیارت
کعبه ببرد و در آنجا از خداوند بخواهد تا پسرش از عشقی که در گرفتار آن است نجات
پیدا کند.
پدر مجنون پذیرفت و به طرف مکه ره راه افتادند، وقتی به مکه رسید، دست مجنون
را گرفت و گفت در اینجا از خداوند بخواه تا تو را از عشقی که تو را گرفتار کرده،
نجات دهد. مجنون با شنیدن این حرف، ابتدا گریه کرد و بعد خندید سپس گفت:
|
یا رب تو مرا به روی لیلی
|
|
هر لحظه بده زیاده میلی
|
|
از عمر من آن چه هست بر
جای
|
|
بِستان و به عمر لیلی
افزای
|
|
گرچه ز غمش چو شمع سوزم
|
|
هم بی غمِ او مباد روزم
|
پدرش با شنیدن حرفهای پسرش دانست او در دام عشقی گرفتار شده که هیچ گاه نمیتواند
از آن رهایی پیدا کند. پس سکوت کرد و دیگر چیزی نگفت و پس از مدتی همراه با مجنون
به سرزمینش برگشت و ماجرا را برای دیگران بازگو کرد.
پس از آن مجنون دوباره سر به کوه و بیابان گذاشت و در دوری از لیلی آه و ناله
کرد. مدتی بعد گروهی از افراد قبیلهی لیلی نزد بزرگ قبیله رفتند و او را نسبت به
مجنون بدبین کردند و گفتند: او از قبیلهی عامریان است و از عشق لیلی در کوه و
بیابان مانده و در دوری او ناله و فریاد میکند. از طرفی لیلی هم عاشق اوست.
مجنون با این کار قبیلهی ما را بدنام کرده باید دستور بدهی تا او را بکشند.
بزرگ قبیله با شنیدن حرفهای آنها خشمگین شد و دستور به کشتن مجنون داد.
یکی از افراد قبیلهی عامریان از این موضوع باخبر شد و نزد پدر مجنون رفت و
گفت که مردان قبیلهی لیلی قصد کشتن مجنون را دارند. فوراً او را پیدا کن که جانش
در خطر است.
پدر مجنون وقتی این خر را شنید، مضطرب و آشفته دستور داد تا مجنون را پیدا کند
ولی هم گشتند هیچ نشانی از مجنون پیدا نکردند.
خانوادهی مجنون، از اینکه ممکن بود کشته شود نگران و ناراحت منتظر خبری از
مجنون بودند. روزی شخصی از قبیلهی بی سعد، گذرش به صحرا افتاد و مجنون را در
خرابهای دید که آشفته و پریشان در دوری از معشوقش آه و ناله میکند.
پس جلوتر رفت و از او در بارهی ماندنش در خرابه پرسید، مجنون با شنیدن صدای
او، به طرفش برگشت، نگاهی کرد اما هیچ جوابی نداد.
مرد دوباره از او سؤال کرد اما مجنون همچنان سکوت کرده بود و چیزی نمیگفت. پس
مرد به ناچار برگشت و با سرعت خود را به قبیلهی مجنون رساند و نزد پدر مجنون رفت
و گفت که مجنون دردمند و آشفته در بیابان در فلان خرابه دردمند و آشفته ناله و
فریاد میکند.
پدرش با شنیدن این خبر خوشحال شد و با عجله به همان جایی که نشانیاش را گفته
بود رفت و مجنون را دید که در گوشهی خرابهای سر بر روی سنگ گذاشته و آه و ناله
میکند. به طرف پسرش رفت و او را صدا کرد.
مجنون با دیدن پدرش سلام کرد و به پای او افتاد و گفت: عذر مرا در نیامدن
بپذیر که درمانده و ناتوانم. مرا بپرس ولی از دردمندیام نپرس که تقدیر این گونه
برایم رقم زده است. هیچ وقت دوست نداشتم که تو مرا در چنین روزی ببینی.
پدر مجنون با دیدن پسرش آهی دردناک کشید و گفت: چه کسی تو را نفرین کرد که به
چنین روزی افتادی؟ تا کی میخواهی بی
قراری کنی و غم دوری از معشوقت را به جان بخری؟
آیا از این همه غم و شنیدن سرزنش دیگران خسته نشدی؟ تو با این کار آبروی من و
خودت را از بین بردی. پسرم تا آبروی من و تو بیش از این نرفته، از این عشق دست بکش
یا در آن صبوری کن که با صبر، کم کم سعادت و خوشبختی به تو رو میآورد. پس از این
عشق دوری کن که عدهای از افراد قبیلهی لیلی در فکر کشتن تو هستند.
مجنون رو به پدرش کرد و گفت: میدانم که میخواهی با حرفهایت مرهمی بر
دردهایم بگذاری اما بدان در این کار پند و نصیحت سودی ندارد و تقدیر من این گونه
بوده و باید به آن راضی باشم.
تنها من در راه عشق چنین سختیهایی را تحمل نکردم چه بسیار افرادی بودند که
سختیهای راه عشق را به جان خریدند و در دوری از معشوقشان ناله و فریاد کردند و
اشک ریختند چرا که لازمهی عاشقی اشک و آه و ناله است. کسی که این گونه نباشد
نباید نام عاشق را بر او گذاشت.
عاشق کسی است که از کشته شدن نترسد پس من چرا باید از کشته شدن در راه معشوق
بترسم. من بدون لیلی نیازی به جان ندارم پس همان بهتر که کشته شوم.
پدر مجنون با شنیدن حرفهای او در گوشهای نشست و گریه کرد سپس دست مجنون را
گرفت و به خانه برد.
مجنون چند روزی را صبر کرد اما دیگر نتوانست طاقت بیاورد و دوباره آشفته و بیقرار
سر به بیابان گذاشت و در دوری از لیلی به ناله و فریاد پرداخت.
از طرف دیگر لیلی نیز در دوری از مجنون دردمند و بیقرار است اما نمیتواند
این درد را آشکار کند و شبها در تنهایی از فراق مجنون آه میکشید و گریه میکرد و
همواره منتظر پیغامی از طرف مجنون بود.
|
میرفت نهفته بر سرِ بام
|
|
نظّاره کنان ز صبح تا شام
|
|
تا مجنون را چگونه ببیند؟
|
|
با او نفسی کجا نشیند؟
|
|
او را به کدام دیده جوید؟
|
|
با او غم دل چگونه گوید؟
|
|
از بیم رقیب و ترس بدخواه
|
|
پوشیده به نیم شب زدی آه...
|