تاریخ تشیع در افغانستان

 

پیش گفتار

تشیع تا این اواخر نه تنها برای مردم دیگر کشورهای جهان ، بلکه فراز و فرود تاریخی و انواع دیگر گونی های آن طی قرون متمادی یعنی از پیدایش تا تثبیت و گسترش سپس سیر ان تاکنون برای بسیاری از ارباب دانش افغانستان نیز جز مجهولات به شمار می رفت و ابعاد گوناگون تاریخ این مذهب وویژگی های پیروان ان در افغنستان یکی از ناشناخته ترین مقوله به شمار می امد.

 با همه تلاشها های قابل ارجی که در سالهای اخیر در این وادی چهره بسته است – به ویژه به دنبال بر آمدن نظام مارکسیتی موسوم به جمهوری دموکراتیک خلق افغانستان پس از پیروزی کودتای 7 ثور 1357 ش ودر پی ان تجاوز ارتش سرخ بلوک کمونیستی بخصوص اتحاد جماهیر شوروی سابق و مقاومت همه جانبه مردم افغانستان در برابر ان که نام افغانستان و مجاهد مردان آن را در جهان طنین انداز نمود و شیعیان هزاره نیز به دلیل پیشگامی در قیام اسلامی بر ضد رژیم کابل و نیروی اشغالگر و آزادی مناطق خود در رسانه های بین الملل و منطقه ای راه یافتند – هنوز در باره گذشته تشیع در افغانستان در آغاز راه قرار داریم و می توان گفت کاری صورت نگرفته است.

 برای درک بهتر و روشمند تاریخ تشیع در افغانستان ضرورت دارد پیش از پرداخت به روند تاریخی مذهب تشیع در این سرزمین،  به تعین محدوده افغانستان و برخی موضوعات وواژهای کلیدی دیگر بپردازیم و با آگاهی لازم و آمادگی کافی موضوع را پی گیریم برای درک بهتر و روشمند تاریخ تشیع در افغانستان ضرورت دارد پیش از پرداخت به روند تاریخی مذهب تشیع در این سرزمین،  به تعین محدوده افغانستان و برخی موضوعات وواژهای کلیدی دیگر بپردازیم و با آگاهی لازم و آمادگی کافی موضوع را پی گیریم ؛هر چند که حجم مطالب برخی عنوان‌ها،  پیش از توضیحات ضروری و متعارف کلید واژه‌ها شود.

 درین نوشتار با واژه‌ها و مسائل اساسی فراوان سروکار داریم که دانستن برخی آنها در تحصیل چشم انداز ی روشن در باره این موضوع کمک شایانی می کند ؛ ازین رو در ادامه به مهمترین آنها می پردازیم که عبارتند از وضعیت

 کنونی افغانستان که در آن به موقعیت جغرافیایی،  آب وهوا ، جمعیت و مساحت ان مطالب مهمی چون اقوام موجود در کشور نیز مورد شناسایی اجمالی قرار خواهد گرفت.

 از میان اقوام موجود در افغانستان ، برخی به تشیع شهرت یافته اند که بیشتر شیعه اثنا عشری هستند ؛ مهمترین انها ؛ قوم هزاره،  قزلباش و خلیلی می باشند با این همه امروزه شیعیان تقریبا با هزاره مترادف شناخته می شود. قوم هزاره در طول تاریخ بیش از دیگران مورد انواع ستم‌ها،  کشتارها و محرومیت‌ها قرارگرفته اند ؛ ازین رو در مورد این قوم بیشتر توضیح می دهیم.

 البته در میان اقوام دیگر (تاجیک ، بلوج ، پشتون)نیز شمار اندکی شیعه دوازده امامی و اسماعیلی وجود دارد چنانچه اقوام کوچک دیگری نیز در افغانستان هستند که بدان‌ها اشاره خواهد شد.

تشیع و مفاهیم آن ، بحث بعدی است که در آن به مسائلی چون مفهوم شیعه در لغت و اصطلاح،  انواع فرقه های شیعه،  اندیشه های شیعیان به ویژه فرقه اصلی آنان یعنی امامیه – نیز به اجمالی برسی می شود.

 این کتاب در هفت فصل سامان یافته و تاریخ تشیع در افغانسان را از اغاز تا قرن هفتم پی می گیرد.

 فصل نخست به کلیات اختصاص دارد و در ان مباحث مقدماتی چون شناسایی افغانستان کنونی از لحاظ موقعیت جغرافیایی،  جمعیت،  تقسیمات داخلی،  اقوام ، جغرافیایی تاریخی و مسائل مربوط به تشیع ارائه شده است ؛

 فصل دوم به ورود تشیع به افغانستان می پردازد و منطقه غور که نخستین منطقه در پذیرش این مذهب است ، مورد بحث قرار گرفته.در این فصل به محدوده غور،  ورود تیع به آن ، اقوال موجود در باره تشیع غوریان و سیر تشیع تا سقوط غوریان در قرن هفتم پرداخته شده است ؛

 فصل سوم تاریخ تشیع در منطقه سیستان (جنوب ، جنوب غرب و بخشهای از شرق افغانستان )را پوشش می دهد و جغرافیا و نفوذ تشیع به ان سرزمین را برسی می کند و دگر گونی های گوناگون تاریخی شیعیان را تا قرن هفتم دنبال می کند؛

 فصل چهارم بلخ را هدف قرارداده است و با بیان حود بلخ پس از اسلام،  حضور تشیع در مناطق گوناگون آن و گذشته شیعیان آن دیار را تا قرن ششم برسی می کند ؛

 فصل پنجم وارد تاریخ تشیع در غرب شده سیر تشیع در گذشه شیعیان را در هرات و اطراف آن مورد برسی قرار می دهد؛

 فصل ششم یکی از موضوعات مهم در گذشته شیعیان افغانستان،  یعنی تعامل آنان با اهل سنت را وجه همت خود قرارداده است و مبانی تعمل و رویکردها گوناگون در باره آن را به بحث می گذارد. این روابط شیعیان با اهل سنت افغانستان را از گذشته های دور تا دوران معاصر برشمرده و برسی کرده که بسی تأمل بر انگیز و آموزنده است؛

 فصل هفتم به علل روی اوردن مردم افغانستان به ایین تشیع پرداخته و زمینه های مختلف حضور و کسترش مذهب اهل بیت علیه السلام در میان آنان را بر شمرده و به بسیاری از پرسش‌ها درین باره پاسخ داده است.

 در پایان بر این نکته اساسی باید تأکید کرد که برسی تاریخ تشیع در افغانستان فقط با انگیزه کشف حقایق گذشته،  افزایش آگاهی از گذشته طلایی مردم افغانستان و روشن کردن قسمتی از تاریخ ملت ما صورت پذیرفته است. از خداوند بزرگگ توفیق ملت افغانستان را در حفظ وحدت ملی ، کسب رفا و عدالت اجتماعی ودوری از اختلافات مذهبی،  زبانی، منطقه ای وقومی مسئلت دارم.

 25/11/84

 مطابق 15 محرم الحرام 1427ق

 عبدالمجید ناصری داودی

ادامه نوشته

المأمور معذور

 

انّماالمؤمنون اخوة اما

بنده مأمور مافوقم

با کمال تأسف و تأثر از دانشگاه پیام نور استان مرکزی (واقع در میدان فلسطین ساوه) به یکی از پذیرفته شدگان رشتۀ علوم اقتصادی به نام گلناز حسینی زنگ زده است که از نظر قانونی شما حق ندارید سر کلاس حاضر شوید زیرا معدل کتبی نهایی سوم دبیرستان شما پایین تر از 15 است.!

اما شعار ما- ببخشید- قرار ما این نبود.! کدام مسئول عدالتمند و منصف به خود اجازه می­دهد به دانش آموزی که با هزار امید و آرزو کنکور داده و در اینترنت سازمان سنجش جزو قبول شدگان اعلام شده و طبیعتاً بعد از چندین ماه طی مراحل، به یک باره به گوشی اش زنگ بزنه 09191486158 که شما سر کلاس نیایید؟.

اگر بپرسی که آقا چرا؟

پاسخ می­دهد که بنده مأمور مافوق خود هستم و از بالا بالاها برای ما بخش نامه آمده که دانشجویان افغانی جدیدالورود که معدل کتبی نهایی سوم دبیرستان شان پایین تر از 15 باشد سر کلاس نیایند.

راستی انسان با شنیدن این حرفها به حدیث (النّاس علی دین ملوکهم.) ایمان می­آورد. بچه مسلمونای چشم و گوش بسته چه گناهی دارند؟!

بروبچه­های که با شرکت در کلاس های کنکور و تست زنی و تقویتی و...مبالغ هنگفتی تا حدود 2000000تومان مصرف کرده اند، شدیداً شاکی هستند.و از مسئولین مربوطه و منادیان اتحاد و اخوت اسلامی استدعا دارند که این بخش نامۀ ظالمانه، مورد تجدید نظر قرار گیرد.

 

عاشق، عاشقای قدیم!

لیلی و مجنون

مقدمه

ای نام تو بهترین سرآغاز

 

بی­نام تو نامه کی کنم باز؟

ای یادِ تو مونسِ روانم

 

جز نام تو نیست بر زبانم

 

گویندۀ این داستان چنین گفت

 

آن لحظه که دُرّ این سخن سُفت

 

در سرزمین عرب قبیله­ای به نام عامریان وجود داشت که پادشاه آن فردی صاحب هنر بود و مال و ثروت فراوانی داشت.

تنها آرزوی پادشاه، داشتن فرزندی بود که پس از او یادش را زنده نگه دارد و وارث تاج و تختش باشد.

به همین علت، نذر و نیازی می­کرد و اموال بسیاری به فقرا و نیازمندان می­بخشید.

سرانجام وقتی پادشاه به سن پیری رسید، نذر و نیازهایش به درگاه خداوند قبول شد و خداوند پسر زیبایی به او داد.

پادشاه به خاطر شکرگزاری، درِ خزانه را باز کرد و اموال بسیاری به دیگران بخشید.

پس از آن نام پسرش را قیس گذاشت و به دایه­ای سپرد تا از او مراقبت کند. سال­ها گذشت و قیس بزرگ­تر شد و به سن ده سالگی رسید. وقتی قیس ده ساله شد، پدرش او را به مکتب خانه فرستاد تا درس بخواند.

از قبیله­های دیگر دختران و پسرانی هم به آن مکتب خانه می­آمدند. در بین آن­ها، دختر بسیار زیبایی به نام لیلی بود.

از همان روزهای اول مکتب خانه قیس و لیلی با دیدن هم، با یک نگاه عاشق یکدیگر شدند. باید گفت از آن پس در حالی که دیگران به خواندن درس مشغول بودند، این دو دلداده درس عشق می­خواندند:

یاران به حساب علم خوانی

 

ایشان به حساب مهربانی

یاران سخن از لغت سرشتند

 

ایشان لغتی دگر نوشتند

یاران ورقی ز علم خواندند

 

ایشان نَفَسی به عشق راندند

هر روز که می­گذشت، عشق بین این دو دلداده بیشتر می­شد. آن­ها سعی می­کردند راز این عشق را از دیگران پنهان کنند اما سرانجام این راز در همه جا پراکنده شد.

پس از آن قیس، آرام و قرارش را از دست داد و بیشتر شیفته­ی لیلی شد تا جایی که او لقب مجنون دادند. وقتی راز عشق بین لیلی و مجنون فاش شد، طعنه و سرزنش مردم باعث شد تا دیگر پدر لیلی اجازه ندهد تا دخترش به مکتب خانه برود.

بعد از آن، بی­قراری  مجنون بیشتر شد تا جایی که خواب و خوراک نداشت و روز و شب رد  کوچه و بازار و حتی بیابان می­گشت و به خاطر دوری از لیلی آوازهای عاشقانه می­خواند و گریه می­کرد.

چیزی که تا حدی محنون را آرام می­کرد این بود که هر روز با دوستانش به کوه نجد که در نزدیکی قبیله­ی لیلی بود می­رفت و با چشمانی پر از اشک، باد صبا را خطاب قرار می­داد و از او می­خواست تا از بی­قراری او برای لیلی بگوید:

گر آتش عشق تو نبودی

 

سیلابِ غمت مرا ربودی

ور آب دو دیده نیستی یار

 

دل سوختی ز آتش غمت زار

ای شمع نهان خانۀ جان

 

پروانۀ خویش را مرنجان

ای درد و غم تو راحت دل

 

هم مرهم و هم جراحتِ دل...

 

روزی که مجنون در حالی که دیگر آرام و قرارش را از دست داده بود، همراه با دوستانش به طرف قبیله­ی لیلی رفت.

وقتی مجنون از دور لیلی را که مانند ماهی می­درخشید، دید، نالان و گریان به طرف او رفت و از روزهای فراق و دوری حرف زد و گِله کرد.

لیلیه هم با دیدنِ مجنون شروع به گریه کرد و از روزهای دوری از او گفت. ای دو دلداده مدت­ها با هم نشستند، گریه کردند و از روزهای فراق گفتند ا ما به ناچار و در حالی که چشم­هایشان به یکدیگر گره خورده بود، از یکدیگر جدا شدند.

وقتی قبیله­ی لیلی از این کار باخبر شد، پل روی رودخانه­ای را که راه رسیدن به قبیله­ی آن­ها بود شکستند تا دیگر مجنون نتواند به آن­جا بیاید.

مجنون پس از آنکه ماجرا را فهمید، بی­قراری اش بیشتر شد تا جایی که پدر و خویشاوندانش او را نصیحت می­کردند تا شاید بتوانند او را از عشقی که در آن گرفتار شده، نجات دهند اما حرف­های آن­ها کوچکترین تأثیری در مجنون نداشت و هر روز که می­گذشت عشقی که به لیلی داشت، بیشتر می­شد.

مدتی بعد پدر مجنون، به ناچار تصمیم گرفت برای خواستگاری از لیلی به قبیله­ی او برود، پس موضوع را با بزرگان در میان گذاشت و از آن­ها خواست تا با او همراه شوند تا شاید بتوانند دو دلداده را به یکدیگر برسانند.

پس از آن، پدر مجنون به همراه خویشاوندان و بزرگان قبیله به طرف قلیله­ی لیلی رهسپار شدند. قبیله­ی لیلی با دیدن آن­ها به استقبالشان رفتند و به بهترین شکل از آنان پذیرائی کردند.

سپس از پدر مجنون خواستند تا علت آمدنش را بیان کند. پدر مجنون گفت هدفم از آمدن به اینجا آشنا شدن با قبیله­ی شماست.

پس از آن رو به پدر لیلی  کرد و گفت: من برای خواستگاری از لیلی به اینجا آمدم و از تو می­خواهم دخترت را به پسرم بدهی تا با این کار آن­ها را که نمی­توانند دوری یکدیگر را تحمل کنند، به هم برسانی.بدان که من پادشاه قبیله هستم و مال و ثروت فراوانی نیز دارم و می­توانم دخترت را بی­نیاز کنم.

اما پدر لیلی با شنیدن این حرف گفت: پسر  تو مجنون و دیوانه است. تو ابتدا با دعا دیوانگی او را رفع کن و بعد به فکر ازدواج او باش، افراد قبیله­ی من عیب جو هستند و من نمی­توانم دخترم را به چنین پسر مجنونی بدهم.

پدر مجنون گفت: پسر من دیوانه نیست. او آنقدر در عشق لیلی بی­قراری کرده است که مردم او را مجنون صدا می­زنند. ولی پدر لیلی گفت: حرف من همین است که گفتم و در این باره هیچ وقت با من حرف نزن.

پدر و بزرگان قبیله­ی مجنون با شنیدن حرف­های او با ناامیدی به طرف قبیله­ی خود رهسپار شدند تا شاید بتوانند چاره­ای برای این کار پیدا کنند.

پدر و خویشاوندان، ماجرا را برای مجنون بیان کردند و بار دیگر به نصیحت مجنون پرداختند و از او خواستند تا عشق لیلی را فراموش کند و با دختری از همین قبیله ازدواج کند.

مجنون چو شنید پند خویشان

 

از تلخیِ پند شد پریشان

زد دست و درید پیرهن را

 

کاین مرده چه می­کند کفن را؟

آن کز دو جهان برون زند تخت

 

در پیرهنی کجا کشد رخت؟

 

پس از آن مجنون از شدت غم و اندوه، درمانده و ناتوان خانه و خانواده­اش را ترک کرد و مانند دیوانگان در کوه و صحرا می­گشت، نالان و فریاد زنان اشک می­ریخت و در دوری از معشوقش آوازهای پرسوز و گدازی می­خواند، به طوری که هرکسی او را می­دید، شگفت زده می­شد و به حال او گریه می­کرد.

اما مجنون بدون توجه به دیگران مانند شمعی می­سوخت و از عمق وجود وجودش در دوری از معشوق ناله و فریاد می­زد:

آواره ز خان و مان چنانم

 

کز کوی به خانه ره ندانم

نه بر در دیرِ خود پناهی

 

نه بر سر کوی دوست راهی

قرّابۀ نام و شیشۀ سنگ

 

افتاد و شکست بر سر سنگ

شد طبل بشارتم دریده

 

من طبل رحیل برکشیده...

 

مجنون آنقدر از دوری از معشوقش گفت که سرانجام بیهوش شد و روی زمین افتاد. مردم هم با دیدن مجنون با غم و اندوه، او را به خانه­اش بردند، مجنون روز به روز آشفته و بی­قرار می­شد و خانواده­اش  چاره­ای برای این کار پیدا نمی­کردند.

روزی خویشاوندان مجنون پیش پدرش رفتند و از او خواستند تا مجنون را به زیارت کعبه ببرد و در آنجا از خداوند بخواهد تا پسرش از عشقی که در گرفتار آن است نجات پیدا کند.

پدر مجنون پذیرفت و به طرف مکه ره راه افتادند، وقتی به مکه رسید، دست مجنون را گرفت و گفت در اینجا از خداوند بخواه تا تو را از عشقی که تو را گرفتار کرده، نجات دهد. مجنون با شنیدن این حرف، ابتدا گریه کرد و بعد خندید سپس گفت:

یا رب تو مرا به روی لیلی

 

هر لحظه بده زیاده میلی

از عمر من آن چه هست بر جای

 

بِستان و به عمر لیلی افزای

گرچه ز غمش چو شمع سوزم

 

هم بی غمِ او مباد روزم

 

پدرش با شنیدن حرف­های پسرش دانست او در دام عشقی گرفتار شده که هیچ گاه نمی­تواند از آن رهایی پیدا کند. پس سکوت کرد و دیگر چیزی نگفت و پس از مدتی همراه با مجنون به سرزمینش برگشت و ماجرا را برای دیگران بازگو کرد.

پس از آن مجنون دوباره سر به کوه و بیابان گذاشت و در دوری از لیلی آه و ناله کرد. مدتی بعد گروهی از افراد قبیله­ی لیلی نزد بزرگ قبیله رفتند و او را نسبت به مجنون بدبین کردند و گفتند: او از قبیله­ی عامریان است و از عشق لیلی در کوه و بیابان مانده و در دوری او ناله و فریاد می­کند. از طرفی لیلی هم عاشق اوست.

مجنون با این کار قبیله­ی ما را بدنام کرده باید دستور بدهی تا او را بکشند. بزرگ قبیله با شنیدن حرف­های آن­ها خشمگین شد و دستور به کشتن مجنون داد.

یکی از افراد قبیله­ی عامریان از این موضوع باخبر شد و نزد پدر مجنون رفت و گفت که مردان قبیله­ی لیلی قصد کشتن مجنون را دارند. فوراً او را پیدا کن که جانش در خطر است.

پدر مجنون وقتی این خر را شنید، مضطرب و آشفته دستور داد تا مجنون را پیدا کند ولی هم گشتند هیچ نشانی از مجنون پیدا نکردند.

خانواده­ی مجنون، از اینکه ممکن بود کشته شود نگران و ناراحت منتظر خبری از مجنون بودند. روزی شخصی از قبیله­ی بی سعد، گذرش به صحرا افتاد و مجنون را در خرابه­ای دید که آشفته و پریشان در دوری از معشوقش آه و ناله می­کند.

پس جلوتر رفت و از او در باره­ی ماندنش در خرابه پرسید، مجنون با شنیدن صدای او، به طرفش برگشت، نگاهی کرد اما هیچ جوابی نداد.

مرد دوباره از او سؤال کرد اما مجنون همچنان سکوت کرده بود و چیزی نمی­گفت. پس مرد به ناچار برگشت و با سرعت خود را به قبیله­ی مجنون رساند و نزد پدر مجنون رفت و گفت که مجنون دردمند و آشفته در بیابان در فلان خرابه دردمند و آشفته ناله و فریاد می­کند.

پدرش با شنیدن این خبر خوشحال شد و با عجله به همان جایی که نشانی­اش را گفته بود رفت و مجنون را دید که در گوشه­ی خرابه­ای سر بر روی سنگ گذاشته و آه و ناله می­کند. به طرف پسرش رفت و او را صدا کرد.

مجنون با دیدن پدرش سلام کرد و به پای او افتاد و گفت: عذر مرا در نیامدن بپذیر که درمانده و ناتوانم. مرا بپرس ولی از دردمندی­ام نپرس که تقدیر این گونه برایم رقم زده است. هیچ وقت دوست نداشتم که تو مرا در چنین روزی ببینی.

پدر مجنون با دیدن پسرش آهی دردناک کشید و گفت: چه کسی تو را نفرین کرد که به چنین روزی افتادی؟  تا کی می­خواهی بی قراری کنی و غم دوری از معشوقت را به جان بخری؟

آیا از این همه غم و شنیدن سرزنش دیگران خسته نشدی؟ تو با این کار آبروی من و خودت را از بین بردی. پسرم تا آبروی من و تو بیش از این نرفته، از این عشق دست بکش یا در آن صبوری کن که با صبر، کم کم سعادت و خوشبختی به تو رو می­آورد. پس از این عشق دوری کن که عده­ای از افراد قبیله­ی لیلی در فکر کشتن تو هستند.

مجنون رو به پدرش کرد و گفت: می­دانم که می­خواهی با حرف­هایت مرهمی بر دردهایم بگذاری اما بدان در این کار پند و نصیحت سودی ندارد و تقدیر من این گونه بوده و باید به آن راضی باشم.

تنها من در راه عشق چنین سختی­هایی را تحمل نکردم چه بسیار افرادی بودند که سختی­های راه عشق را به جان خریدند و در دوری از معشوقشان ناله و فریاد کردند و اشک ریختند چرا که لازمه­ی عاشقی اشک و آه و ناله است. کسی که این گونه نباشد نباید نام عاشق را بر او گذاشت.

عاشق کسی است که از کشته شدن نترسد پس من چرا باید از کشته شدن در راه معشوق بترسم. من بدون لیلی نیازی به جان ندارم پس همان بهتر که کشته شوم.

پدر مجنون با شنیدن حرف­های او در گوشه­ای نشست و گریه کرد سپس دست مجنون را گرفت و به خانه برد.

مجنون چند روزی را صبر کرد اما دیگر نتوانست طاقت بیاورد و دوباره آشفته و بی­قرار سر به بیابان گذاشت و در دوری از لیلی به ناله و فریاد پرداخت.

از طرف دیگر لیلی نیز در دوری از مجنون دردمند و بی­قرار است اما نمی­تواند این درد را آشکار کند و شب­ها در تنهایی از فراق مجنون آه می­کشید و گریه می­کرد و همواره منتظر پیغامی از طرف مجنون بود.

می­رفت نهفته بر سرِ بام

 

نظّاره کنان ز صبح تا شام

تا مجنون را چگونه ببیند؟

 

با او نفسی کجا نشیند؟

او را به کدام دیده جوید؟

 

با او غم دل چگونه گوید؟

از بیم رقیب و ترس بدخواه

 

پوشیده به نیم شب زدی آه...

 

ادامه نوشته

مدعیان جنبش و اصلاح

 

اصلاح

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم انک تعلم انه لم یکن الذی کان منا منافسة فی سلطان و لا التماس شیء من فضول الحطام و لکن لنرد المعالم من دینک و نظهرالاصلاح فی بلادک فیأمن المظلومون من عبادک و تقام المعطلة من حدودک./نهج البلاغه، خ129.

خدایا تو خود آگاهی که آنچه از ناحیۀ ما صورت گرفت رقابت در کسب قدرت یا خواهش فزون طلبی نبود، بلکه برای این بود که سنن تو را که نشانه­های راه تواند بازگردانیم و اصلاح آشکار و چشمگیر در شهرهای تو به عمل آوریم که بندگان مظلوم و محرومت امان یابند و مقررات به زمین ماندۀ تو از نو بپا داشته شوند.

واژۀ اصلاح یعنی سامان بخشیدن، نقطۀ مقابل افساد است و یکی از زوجهای متضاد در قرآن کریم به شمار می­رود مثل علم و جهل، خیر و شر و... برخی از این زوجهای متضاد از آن جهت در کنار یکدیگر مطرح می­شوند که یکی باید نفی و طرد شود و دیگری جامۀ تحقق بپوشد اصلاح و افساد از این قبیل است.

در قرآن کریم پیامبران به عنوان مصلح یاد شده است: ان ارید الاالاصلاح ما استطعت و ما توفیقی الا بالله علیه توکلت و الیه انیب./ سورۀ هود،88. ائمۀمعصوم(ع) نیز جملگی نقش خود را از نظرگاه فعالیتهای اجتماعی به عنوان (مصلح) توضیح می­دادند: چنانکه امام حسین علیه السلام در وصیتنامۀ معروفش خطاب به محمد بن حنفیه کار خود را عنوان (اصلاح) و به خود عنوان (مصلح) داده است: انی لم اخرج اشراً و لابطراً و لامفسداً و لاظالماً، انّما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی، ارید ان آمر بالمعروف و انهی عن المنکر و اسیر بسیرة جدی و ابی./مقتل الحسین مقرّم، ص156.

در تاریخ هزار سالۀ اسلام نیزجنبشهای اصلاحی فراوانی گذشته از سیره و روش پیامبران و امامان معصوم(ع) اتفاق افتاده است که سلسله جنبان آنها در صد سالۀ اخیر سید جمال الدین اسد آبادی معروف به افغانی است. نهضت سید جمال هم فکری بود و هم اجتماعی، او می خواست رنسانس اسلامی به وجود بیاورد.

سید یک سلسله دردهای داشت که برخی از آنها قرار ذیل است:

1-      استبداد حاکمان.

2-      جهالت مردم.

3-      نفوذ عقاید خرافی.

4-      جدایی و تفرقه میان مسلمانان.

5-      نفوذ استعمار.

تلقی سید جمال الدین این بود که این دردها توسط امور ذیل درمانپذیر است:

1-      جهاد با خودکامگی مستبدان.

2-      فراگیری علوم و فنون جدید.

3-      بازگشت به قرآن و سنت معتبره و سیرۀ سلف صالح.

4-      اعتقاد به توانایی مکتب و ایدئولوژی اسلام.

5-      مبارزه با استعمار سیاسی و اقتصادی و فرهنگی.

6-      اتحاد جبهۀ و سیاسی و تشکیل صف واحد مسلمانان در برابر غرب.

7-      احیای روح پرخاشگری و شهادت طلبی.

8-      مبارزه با خود باختگی در برابر مظاهر تمدن غرب.

پس از سید جمال، محمد عبده دومین شخصیتی است که نامش به عنوان مصلح در دنیا طنین انداز است، شیخ محمد عبده شاگرد و مرید سید جمال است و زندگی معنوی خود را مدیون سید جمال می­دانست. آنچه اندیشه و فکر شیخ محمد عبده را به خود مشغول کرده بود بحرانی شدن اندیشه و فکر یک مسلمان هنگام مواجه شدن با تمدن غربی بود یعنی (اسلام و مقتضیات زمان). شیخ محمد عبده مانند سید جمال در پی وحدت دنیای اسلام بود از این رو نهج البلاغه را خواند و در صدد شرح و نشر آن برآمد.

پس از شیخ محمد عبده، سومین قهرمان میدان اصلاح طلبی اسلامی شیخ عبدالرحمن کواکبی است، وی اهل سوریه و از تبار شیخ صفی الدین اردبیلی مؤسس سلسلۀ صفویه است. کواکبی یک متفکر و مبارز ضد استبداد بود و بر علیه ترکان عثمانی که بر سوریه حکومت می­کردند جانانه جهاد کرد.

کواکبی معتقد بود که آگاهی و شعور سیاسی برای مسلمانان واجب و لازم است و صرفاً (رژیم سیاسی) که مثلا مشروطه باشد یا جمهوری اسلامی و ...به تنهایی قادر نیست که جلو استبداد را بگیرد؛ زیرا هر رژیمی حتی با روکشی از اسلام و مشروطه و...ممکن است حالت استبداد پیدا کند. بنابراین آنچه می­تواند جلو استبداد را بگیرد حضور و شعور و دخالت و نظارت و اقدام مردم است.

پرسشی که در اینجا مطرح است این است که چرا پس از این سه قهرمان اصلاح طلبی جهانی، دیگر در سطح جهان شخصیتی که قهرمان جهانی اصلاح طلبی شمرده شود ظهور نکرده است.؟

پاسخ این پرسش از منظر برخی از متفکران این است که یگانه عامل یا یکی از عوامل عمده در این خصوص این است که گرایش شدید مدعیان اصلاح و عدالت، بعد از این سه شخصیت بزرگ به سوی قوم گرایی و نژاد گرای و زبان گرایی و منطقه گرایی و فرقه گرایی باعث شد که اعتماد بچه مسلمانان از مدعیان این واژه­های ایده­آل و مقدس و متعالی سلب شود و روح انقلابی و پر خروش مبارزه با فتنۀ جهانی تبدیل گردد به مبارزه باافرادی که نظریاتی برخلاف معتقدات یک حاکم دارد.

در نتیجه چون مدعیان اصلاح طلبی خواسته یا ناخواسته گرفتار دایرۀ تنگ اندیشه­های محدود ناسیونالیستی و منطقه ­ی و  قومی و قبیله ­ی و ..خود شان شده­اند، بچه مسلمانان آن باور و ایمان قبلی خود نسبت به این به اصطلاح مدعیان عدالت و... را از دست داده و یا لااقل خواهند داد.

والسلام.