تعهدنامه 3

    به نام خدا 

پیمان نامه کنترل خشم

این بنده : خواننده این نوشتار ،

قول می دهم بکوشم با استفاده از شیوه های مؤثر وسود مند ، خشمم را کنترل کنم .

قول می دهم با دیگران  با مهربانی واحترام رفتار کنم .

قول می دهم با خودم نیز با مهربانی واحترام رفتار کنم .    

   نام متعهد : نظردهنده

تعهد نامه 1

به نام خدا

پیمان نامه دوستی

من : خواننده این متن قول می دهم از این به بعد دوست خوبی برای دوستانم باشم .

یادم باشد بکی از راه های موفقیت ، داشتن دوست خوب است.

یادم باشد به دوستانم وفادار باشم ودر اتنخاب آن ها دقت کنم .              

         امضاء : نظردهنده  

تعهد نامه 2

به نام خدا

  پیمان نامه تصمیم گیری

این جانب : خواننده وبلاگ قول می دهم از این پس قبل از تصمیم گیری خوب فکر کنم ودر صورت لزوم مشورت کنم .

یادم باشد ، تصمیم درست نتیجه عالی می دهد .

یادم باشد ، به تصمیم های مهم عمل کنم .

یادم باشد ، با مشورت کردن می شود تصمیم های بهتری گرفت .              

     امضاء : نظردهنده   

چوپان دروغ گو

  به نام خدا

    روی سینه ی تپه ای سرسبز که نه خیلی بلند بود ونه خیلی کوتاه ، خانه های ده ، دست درگردن هم انداخته بودند .

 از نوک تپه که حساب می کردی ، حیاط بالاترین خانه ، پشت بام خانه ی پایینی بود وبه همین ترتیب بگیرو برو تا پایین ، خانه ها جفت هم ، به یگدیگر چسبیده بودند ، جزیکی !

  هیچ کس نمی دانست چرا خانه ی آقا کوچیک تک وتنها ، کمی آن طرف تر افتاده بود .

  خود آقا کوچیک هم مثل خانه اش تنها بود . آخر او اخلاق بدی داشت . ازبس دروغ می گفت ، به قول مش حسن قصاب ، یک روده ی راست توی دلش پیدا نمی شد .

  همین هم بود که جز گوسفندانش ، تقریبا" دوست وهمدم دیگری نداشت .  از کله سحر که برای خوردن ناشتایی به تنها قهوه خانه ی ده می رفت ، تندی چایش را هورت می کشید ومی نشست ، داستان های خیالی شجاعت هایش را سرهم می کرد . ماجرای شکار شیر، کشتی با خرس واین اواخر هم جنگ با گله ی گرگ ها .

   قدیم ترها ، وقتی که بی بی اش زنده بود، اهل قهوه خانه به احترام کد خدا که می نشست وتسبیح می گرداند واستغفارمی گفت ، از پای حرفهایش بلند نمی شدند ، اما مدتی بعد کد خدا ساعت به قهوه خانه آمدنش را بعد از رفتن آقا کوچیک قرارداد ، همه به کل از پای حرفهای او پراکنده شدند .

  آقا کوچیک ماند وقهوه خانه چی ، که با بی میلی زیرلب جواب سلامش را می داد وبعد چای نیم گرم را جلویش می گذاشت ومی رفت .

  اما آقا کوچیک بی خیال همه چیز، می نشست وبرای هیچ کس ماجراهای خیالی اش را سرهم می کرد . عاقبت یک روز هرچه دور وبرش را نگاه کرد ، دید انگار حتی یک نفرهم پیدا نمی شود که با حرفاهایش گوش کند . پیش خود گفت :

-          چه آدم های بی معرفتی شده اند این اهل آبادی !

توی راه ،  تا خانه ، آن چنان غرق فکر بود که هیچ کدام از مردم را که به او چاق سلامتی می کردند ، ندید . رفت وبا عجله تر از قبل گوسفندانش را برای چرا به دشت برد .

  گله که در دشت پراکنده شد ، به سمت ده نگاهی کرد وخندید ، یک باره شروع کرد به فریاد کشیدن :

-          آی گرگ ، آی گرگ ، ...  گرگ گله ام را برد .

از دورکه مردم را سراسیمه دید ، بیشتر داد وفریاد کرد :

-          به دادم برسید ، بیچاره شدم ، گرگ گله ام را برد ...

اهل آبادی که آقا کوچیک را وحشت زده دیدند ، با پای برهنه وسر بی کلاه ، دویدند . وقتی دشت پرشد از مردان چوب به دست ،  مردم به جای گرگ فقط گله وچوپان را دیدند، گله ای که با آرامش مشغول چرا بودند  و چوپانی که زیر درختی پیروکهن سال ، نشسته بود وبه ریش اهالی آبادی از ته دل می خندید .

  حکایتی که آقا کوچیک را آن همه خنداند ، چند هفته ای نقل جمع ریش سفیدهای آبادی بود که با دلگیری  وناراحتی از آن یاد می کردند .

  اما چند هفته بعد ، خوب که آب ها از آسیاب افتاد وتقریبا" مردم همه چیز را فراموش کردند ، وقت چرای گله ، آقا کوچیک بازبا خودش فکر کرد : { خوب است کمی به ریش این مردم بخندم} و... دوباره فریاد زد :

-           آی گرگ ، آی گرگ ...

این بار برای جمع کردن مردم مجبور شد بیشتر داد وفریاد کند . وقتی اهل آبادی سراسیمه به دشت دویدند ، دوباره آقا کوچیک را درحالی دیدند که بالای درخت کهن سال نشسته بود با صدای نا مفهوم از خنده ، می گفت : ای بابا گرگ کجا بود ؟ ... روزها گذشت وگذشت وحکایت آقا کوچیک کهنه وکهنه تر شد اما با وجود این هنوز هم ، همه از او رو برمی گرداندند . تا این که...

  بازیک روز فیل او یاد هندوستان کرد . وقتی زیردرخت کهن سال نشسته بود وبرای گوسفندانش نی می زد جرقه ای در مغزش روشن شد :{ دیگر یادشان فته ، دوباره می وانم کلی به آن ها بخندم...}

  از جا پرید وبی معطلی خواست داد وفریاد کند که ... انگار صدای پارس سگ ها می آمد .  خندید وگفت : خوب ، بهتر ... ولی چرا گوسفندان فرار می کنند ؟

  به سمت آن ها دوید ، اما وقتی در میان سر وصدای آن ها وپارس سگش ،  زوزه ی گرگ ها را شنید ، دلش یکهو فروریخت ورنگش مثل گچ سفید شد .

  تا خواست به خودش بجنبد یکی از گرگ ها به سگ عزیزش حمله کرد وشکمش را درید . حالا او مانده بود ویک گله گرگ .

  تنها توانست بالای درخت کهن سال برود . این بار از ته دل فریاد زد :

-          گرگ ، به دادم برسید بیچاره شدم ...

 اما هرچه بیشتر فریاد کشید ، کم تر نصیبش شد . وقتی برای آخرین بار به سمت ده برگشت ، اهل آبادی را گرم کار خودشان دید . انگار هیچ کس صدای او را نمی شنید . دست برد تا شاخه ی بالاتر را بگیرد که شاخه شکست و آقا کوچیک با کمر به زمین افتاد.

  از ترس گرگی که در فاصله ی چند قدمی اش ایستاده بود ، دیگر نتوانست  بلند شود . کمک خواستن فایده ای نداشت ، دیگر کسی به سراغش نمی آمد .

  فقط از ته دل فریاد کشید :

-          خدا ااا....

از پشت سر ، صدای آرام کد خدای پیر را شنید :

نترس مرد ...

تودیع ومعارفه.

به نام خدا

  مراسم معرفی ولسوال جدید مالستان به نام {ضامن علی هدایت} وتقدیروتشکر اززحمات  ولسوال قدیم مالستان به نام {محمدعلی احمدی} در تاریخ 27/7/1389 با شرکت اقشار مختلف مردم مالستان برگزارشد .

 دراین مراسم با شکوه ، قوماندان مالستان حکم حامد کرزی  رئیس جمهورمحترم افغانستان را مبنی بر انتصاب ولسوال جدید قرائت نموده و ولسوال جدید نیز برنامه ها وپلان های کاری خود را تشریح کردند.

 سخنرانان این مراسم :

معلم شریفی ؛ از مدیران مدرسه دولتی میرادینه.

اعتمادی ؛ ملای مکتب قل آدم .

محقق ؛ مدرس مدرسه امام باقر{ع}مکنک.

خلیلی شینده ؛ رئیس سابق شورای علمای مالستان .

مدیرفضل احمد و...

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه

    به نام خدا

  آنچه در ذیل می آید بخشی  از سخنرانی شهید مزاری ؛ رهبرفقید حزب وحدت اسلامی است که در طول سالیان پرافتخار جهاد ومقاومت ایراد فرموده است :

  اگر وحدت تان را حفظ کنید وپیرو علی وامام حسین باشید که می گوید (حیات عقیده وجهاد است) هیچ کس نمی تواند شما را شکست دهد . امروز بحمدالله با بازوان پرتوان مجاهدین شما انشاءالله در سیاست آینده کسی قادر نخواهد بود شما را حذف کند .

  این دشمنان قسم خورده امکان دارد باز با شما بجنگد . ولی شما با پیمودن راه علی وحسین از این امتحان سربلند بیرون می آیید .

                                       ***

  به راستی چه شباهت عجیبی است میان این سخنان وسخنانی که رهبرفقید جمهوری اسلامی ایران ، حضرت امام خمینی {ره} همواره ایراد می فرمودند  !

                        ***********************

اجازه نامه امام خمینی {ره} به شهید مزاری در امور حسبیه وشرعیه :

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین  وصلی الله علی محمد وآله الطاهین ولعنه الله علی اعدائهم اجمعین .

وبعد ، جناب ثقه الاسلام آقای شیخ عبدالعلی مزاری که مدتی از عمر خود را در حوزه مقدسه علمیه قم صرف تحصیل علوم دینیه نموده اند . از طرف اینجانب مجازند در اخذ وجوه شرعیه از قبیل زکوات ومظالم عباد . ونیز مجازند در اخذ سهم مبارک امام علیه السلام وسهم سادات عظام وصرف آن در میان مستحقین محل که قصد مسافرت وسکونت آنجا را دارند که عبارت است  ازمناطق مزار، چهارکنت ، دره سوف ، پشتوند ودهنه غوری از فرمانداری های توابع بلخ افغانستان . امید است کمال احتیاط را در اخذ وجوه وصرف آن بنمایند .

  از خدای تعالی موفقیت ایشان را مسئلت دارم .

والسلام علیه وعلی اخواننا المومنین .

تاریخ یکم تیر1359 مصادف با نهم شعبان 1400.

روح الله الموسوی الخمینی.

منبع : ماهنامه فرهنگی تاریخی یاران /

دوره جدید / شماره 59/ مهرماه 1389

یادمان شهید عبدالعلی مزاری .

مسابقه  نامه به آقا

به نام خدا

سلام آقا ! حضرت آیه الله العظمی خامنه ای رهبر بزرگوار انقلاب اسلامی !

از لحظه ی که خبرآمدن شما را به شهر قم شنیدم خیلی خوش حال شدم وبا کمک مادرم این شعر را می خواندم :

آواز خوش ترانه می آید

خوش حالی بی کرانه می آید

با شور وشعف چلچله ها می خوانند :

امام سید علی خامنه ای می آید ...

با آمدنت بهار احساس می شود

این شهر پر از عطربوی یاس می شود

ازعطرحضورت ای علمدار زمان

قم جلوه گر حضرت عباس می شود ...

  آقا جان ! شما هم رهبر وهم مرجع تقلید ما هستید ، پدر ومادرم به من می گویند که هروقت به سن تکلیف رسیدم از شما تقلید کنم .

  آقا جان ! وجود شما مایه ی امید وآرامش مسلمانان است ، از  خدای مهربان می خواهم که سایه ی شما را تا ظهور آقا امام زمان {ع} برسرما مستدام بدارد .

                                                        والسلام .  

                          ترانه بصیر.

                  8 ساله ،کلاس دوم 3.          

          مدرسه شهید قریشی قم /  نیروگاه.

مصاحبه با ولسوال مالستان

به نام خدا
 
  آنچه در ذیل می آید ، گفت وگویی است که {پیام اسلام} با محمد علی احمدی ولسوال محترم مالستان صورت داده است :
   ضمن تقدیر وتشکر از حضرت عالی که وقت شریف تان را در اختیار ما گذاشتید، لطفا" مختصری از بیوگرافی خود را بیان نموده وبه پرسش های ذیل پاسخ فرمایید :
بسم الله الرحمن الرحیم،  با سپاس از شما وگردانندگان مجله که برای ما این فرصت را مهیا ساختید که اندکی با شما صحبت هایی داشته باشم .
  در ارتباط بیوگرافی خیلی کوتاه عرض کنم که نام من محمد علی احمدی متولد ولسوالی قره باغ غزنی هستم .
ادامه نوشته