به نام خدا

  (هدیه ی سال نو) اثر اهنری متولد 1862م  متولد امریکا .

ترجمه مستوفی.

 

 برای چندمین بار دلا پول ها را می شمرد  . تمام پولش همین بود  . یک دلار وهشتادوهقت سنت ! فردا هم روز عید است .

 دلا می فهمید که زندگی معجونی است ازشادی ها ی زود گذر واسترس واندوه مداوم . اودریک خانه ی شبیه به کلبه ای درویشان زندگی می کرد .

 

درراهرو یک صندوق پست نصب شده بود که هیچ پستچی نامه ای درآن نیداخته بود .ودکمه ای زنگ  کنار در که دست هیچ کسی آن را فشار نداده بود با پلاکی که نام جیمز همسرعزیزش روی آن حک شده بود .

 

دلا درحال که پشت پنجره ایستاده بود باخود می گفت : فردا روز عید است ومن پس ازماه ها پس انداز کردن فقط یک دلار وهشتادوهفت سنت دارم  واین برای خرید یک هدیه ای زیبا که لایق جیمزباشد کافی نیست .

 

 دلا ازپشت پنجره به جلو آیینه آمد وگیسوان براق وبلندش را به جلو سینه اش ریخت .  جیمزودلا دوچیزداشتند که همواره به آن دو می بالیدند :

یکی ساعت جیبی طلایی جیمزبودکه ازپدربزرگش به ارث رسیده بود .  دیگری گیسوان بلند دلا که مثل آبشارطلایی رنگی می درخشید وتا زیرزانویش می رسید .

 

دلا با عجله ازخانه خارج شد ودرمقابل آرایشگاه ( مادام سوفیا ) ایستاد وتابلوی ( همه رقم موی مصنوعی موجود است ) توجهش را جلب کرد . ازپلکان به سرعت بالا رفت ووارد سالن شد وبا پیرزن سفید مویی روبرو شد وگفت : مادام موی سرمرا می خری ؟ پیرزن جواب داد :  آری    کلاهت را بردار ببینم چه شکلی است . دلا کلاهش را برداشت واززیرآن آبشارطلایی رنگی سرازیرشد . مادام سوفیا با خونسردی گفت :

( بیست دلار)  دلا سراسیمه گفت :  باشه حاضرم .

                                                    ***

دلا پس ازساعت ها سرکشی به مغازه ها برای خرید هدیه ای جیم   بالاخره آن را پیدا کرد . زنجیری ازطلای سفید که بسیارزیبا ودرخور ساعت جیم بود .

 دلا آن را به بیست ویک دلار خرید وبا هشتادوهفت سنت باقی مانده به خانه بازگشت . هنگامی که دلا به خانه برگشت درآیینه عکس خودش را که به مردان شباهت پیدا کرده بود نگاه کرد . با خود گفت ( جیم مرا خواهد کشد ) .

  لحظه ای آمدن جیم بود . او هیچ وقت دیرنمی کرد . دلا قهوه را درست کرد وغدا را در فر گذاشت تاگرم شود . زنجیررا دردستش گرفت ومنتظر آمدن همسرش درگوشه ای نشست .

 دلا صدی پای جیم را شنید که ازپلکان داشت بالا می آمد .دردل دعا می کرد : خدایا کاری کن که دزنظرش نیفتم وهمچنان زیبا به نظر بیایم .

 

 وقتی جیم وارد شد دم درمثل مجسمه خشک شد وبا چشمانی که هیچ چیزی درآن دیده نمی شد به دلا خیره شده بود . دلا فریاد زد : جیم عزیزم مرا این طوری نگاه نکن . موهایم را برای خریدن عیدی برای تو فروختم . باورکن عزیزم غصه نخور موهایم دوباره بلند خواهد شد .

  جیم مثل اینکه هنوز به این حقیقت آشکارپی نبرده بود پرسید : موهایت را زدی ؟ دلا جواب داد : آن ها را زدم وفروختم . آیا مرا دیگه مثل سابق دوست نداری ؟ من خودم هستم  همان دلای قدیم تو .

 

جیم ناگهان به هوش آمد . بسته ای را ازجیب خود بیرون آورد وگفت دلای عزیزم هیچ یک ازاین چیزها نمی تواند علاقه ای مرا نسبت به تو کم کند . اما اگربسته را بازکنی علت بهت اولیه ای مرا می فهمی .

 دلا باسرعت بسته را بازکرد  وازشوق فریادی کشید   سپس شروع کرد به گریه کردن  زیرا یک دسته شانه ای که مدتها داشتن آن را آرزو کرده بود درون بسته قرارداشت .

 

  دلا درحال که شانه را به سینه ای خود چسبانده بود سرش را بلند کرد وبا چشمانی اشک آلود ولبخندی گفت : جیم ! موهایم خیلی زود بلند خواهد شد .  سپس ناگهان مثل گربه ای برای دادن عیدی جیم  به او ازجایش پرید  جیم هنوزعیدی زیبایش را ندیده بود . مشتش را مشتاقانه جلو برد وبازکرد   زنجیرطلای سفید بود که به زیبایی خاصی می درخشید .  با لحنی خاصی گفت : قشنگ نیست جیم !  ساعتت را بده ببینم بهش میاد یانه ؟

 

 

  جیم خود را روی نیمکت انداخت وخنده را سرداد وگفت :  دلای عزیزم من هم ساعتم را فرختم  وباپول آن شانه ای مورد علاقه ات را خریدم  .                       

 

                                                                                            با تلخیص وتصرف 

 

                                                             *