به نام خدا

 مثنوی مولوی

جلال الدین محمد صاحب کتاب عظیم مثنوی معنوی درحدود 604.هجری در بلخ متولد می شود ودرهمان اوان کودکی به اتفاق پدر از زادگاه خویش خارج می گردد و سرانجام پس از چندی با پدر به قونیه می رود ودرآن جا رحل اقامت می افکند.

  وی پس از مرگ پدر به تدریس می پردازد اما  در سال 642. وقتی شمس تبریزی به قونیه می آید وبا او برخورد می کند ، انقلابی در روح او به وجود می آید و به کلی دگرگون می شود .

  ماجرای ارادت جلال الدین به شمس تبریزی وفریفتگی او به این پیردیرینه ، باعث می شود که بسیاری از مریدان جلال الدین ، کمر به قتل شمس ببندند.

  شمس پس از چندی غایب می شود وجلال الدین در بهت وحیرت عظیم فرو می رود . چندی پس از غیبت شمس ، صلاح الدین زرکوب ، دل جلال الدین محمد مولانا را می رباید .

  پس از او حسام الدین چلبی  شیفتگی وجذبه ی در دل مولانا ایجاد می کند وشیفتگی به همین حسام الدین است که باعث خلق وآفرینش مثنوی می شود .

   مثنوی کارنامه ی روح مردی است شیفته ی حقیقت در شش دفتر ودرحدود بیست وشش هزار بیت .

  همان طور که از روایات بر می آید ، مولانا قبل از شروع مثنوی به مطالعه ی آثار عطار وسنایی رغبتی نشان می دهد وبه خواندن مثنوی های این دو شاعر بزرگ می پردازد .

  روزی حسام الدین از مولانا می خواهد تا کتابی به شیوه ی حدیقه ی سنایی یا منطق الطیر عطار به نظم آورد ومولانا درحال ، از سردستار خود کاغذی بیرون می آورد که درآن هجده بیت مثنوی نوشته شده است که آغازش این بیت است :

بشنو از نی چون حکایت می کند

وز جدایی ها شکایت می کند

  حسام الدین را این ابیات خوش می آید واز آن پس شب ها حسام الدین در محضر وی می نشیند  و او به بدیهه ی خاطر، مثنوی می سراید وحسام الدین می نویسد ومجموع نوشته ها را به آواز خوب برمولانا می خواند ومثنوی کبیر بدین ترتیب بدون آن که طرحی روشن  ومعین داشته باشد آغاز می شود وادامه پیدا می کند .

  پس از مدتی چون زوجه ی حسام الدین درمی گذرد ،  مثنوی مدتی به تاخیرمی افتد اما مجددا در سال 662. کارمثنوی دنبال می شود :

مدتی این مثنوی تاخیرشد

مهلتی بایست تاخون شیرشد

چون ضیاءالحق حسام الدین عنان

باز گردانید ز اوج  آسمان

چون به معراج حقایق رفته بود

بی بهارش غنچه ها نشکفته بود

مطلع تاریخ این سودا وسود

سال هجرت ، ششصد وشصت ودو بود ...

  وبه دنبال آن دفتر سوم تا دفتر ششم به یاری وجذبه ی حسام الدین به وجود می آید.

   مثنوی را قرآن عجم لقب داده اند زیرا دراین کتاب نزدیک 745. حدیث نبوی تفسیرشده است و528. آیه از آیات قرآن به طریق اشاره یا به تصریح درآن آمده است .

  مبنای این کتاب برحکایت وتمثیل است ، حکایت هایی به شیوه ی داستان در داستان . بدین معنی که یک اندیشه منتهی می شود به اندیشه ی دیگر ویک  قصه {مثل هزارویک شب} قصه ی دیگر را به دنبال می کشد.

  مثنوی  با داستان {نی} آغازمی شود {نی}در واقع روح سرگشته وحیران اوست که از اصل خود جدا مانده است وآرزوی بازگشت بدان اصل را دارد ، اما چگونه می توان به این اصل پیوست ؟

  از منظرمولوی تنها راه رسیدن به این اصل عشق است ، عشق سوزان ، عشقی که انسان را ازخود تهی کند ومانند {نی} جزناله ی برلب نداشته باشد.

  مولوی برای ایجاد مدینه ی فاضله ی مورد نظرش  ونیزالقای حقیقت در روح جامعه از تمثیل وحکایت استفاده می کند ، این داستان ها البته از منابع مختلف درذهن مولوی راه می یابد ، اما دو منبع اصلی قرآن است وحدیث .

  مولوی غالبا آنچه ازاین دو منبع می گیرد ، تاویل می کند وتفسیر وحقیقتی را که همواره به دنبال استخراج و القای آن بوده ، ازمیان آن ها برداشت کرده است  .

  با این همه بسیاری از قصه ها و تمثیل هایی که مولوی برای تبیین مقاصد خود آوره است ، گذشته از آن دو منبع ، از بعضی از کتاب های دیگر مانند کلیله ودمنه ، آثارسنایی وعطار ونظامی وحتی از زبان عوام الناس گرفته است .

  مولوی در مثنوی زبان ادیبانه به کار نمی گیرد واز آن دوری می گزیند وحتی قافیه پردازی را مانع فکر واندیشه ی خود می داند ، ازاین رو درباره ی شعر ادیبانه نمی اندیشد.

  آنچه درشعر مولوی اهمیت وجلوه دارد ؛ فکر است و معنویت وعشق و...

  او در باب جهان ، خدا، روح ومعاد، سخن می گوید ومقام انسان وانسانیت را توجیه می کند . حدود جبرو اختیار را بازگو می کند وسرمنزل فنا را تصویر می نماید.

  در مثنوی ، طبیعت جلوه گاه خداست. در سراسر کاینات جز خدا هیچ نیست وانسان نیز همه جا با طبیعت با اشیا وکاینات می آمیزد واتحاد واتصال می یابد.

  اما این اتصال انسان به طبیعت برای وصول او به حقیقت است  واتصال او به حق که از طریق عشق حاصل می شود .

  با این همه عشق از نظر او عشق پاک و متعالی است و لذات جسمانی را در مقابل لذات معنوی بی ارزش می شناسد وتاکید می کند که باید غبارهوا وهوس را برای رسیدن به حقیقت ازجان خود پاک کرد .

  ازاین رو گاه یک مربی اخلاق می شود وگاه  فیلسوف وگاه عارف واین همه را درشعر وعشق خلاصه می کند . اینک نمونه ای از مثنوی مولوی :

    رومیان وچینیان

چینیان گفتند : ما نقاش تر

رومیان گفتند : ما را کرو فر

گفت سلطان : امتحان خواهم درین

کزشما ها ، کیست در دعوی گزین

چینیان گفتند : یک خانه به ما

خاصه بسپارید  ویک آن شما

بود ، دو خانه مقابل ، در به در

زآن یکی چینی ستد ، رومی دگر

چینیان صد رنگ ، ازشه خواستند

شه خزینه باز کرد آن تا ستند

هرصباحی از خزینه رنگ ها

چینیان را راتبه بود از عطا

رومیان گفتند : نی لون ونه رنگ

درخور آید کار را جز دفع زنگ

در فرو بستند وصیقل می زدند

همچو گردون ساده وصافی شدند

از دو صد رنگی به بی رنگی رهی است

رنگ چون ابرست وبی رنگی مهی است...

چینیان چون ازعمل فارغ شدند

ازپی شادی دهل ها می زدند

شه درآمد ، دید آن جا نقش ها

می ربود آن ، عقل را وقت لقا

بعد ازآن ، آمد به سوی رومیان

پرده را برداشت رومی ازمیان

عکس آن تصویر وآن کردارها

زد برین صافی شده دیوارها

هرچه آن جا دید ، این جا به نمود

دیده را ، ازدیده خانه می ربود

رومیان آن صوفیان اند ای پدر

بی زتکرار وکتاب وبی هنر

لیک صیقل کرده اند آن سینه ها

پاک ز آز وحرص و بخل وکینه ها

آن صفای آینه لاشک دل است

کاو نقوش بی عدد را قابل است

اهل صیقل رسته اند از بو ورنگ

هردمی بینند خوبی بی درنگ

نقش وقشر وعلم را بگذاشتند

رایت علم الیقین افراشتند

رفت فکر و روشنایی یافتند

نحر وبحر آشنایی یافتند

مرگ ، کاین جمله ازو در وحشت اند

می کنند این قوم بر وی ریش خند .