به نام خدا

 حق مردم

مردم ، پیرمردی را که از دور می آمد نشان دادند وگفتند : بابا آمد .

با با ، پیرمردی لاغر اندام بود که آن روزها در منزل امام خمینی خدمت می کرد .

  او هر وقت به نانوایی می آمد ، با فروتنی وادب ، جواب سوال های مردم را که در باره ی امام خمینی می پرسیدند ، به آن ها می داد . نانوا هم می گفت : سلام ما را به آقا برسان وزودتر از بقیه به او نان می داد.

  آن روز وقتی نانوا دستش را به طرف بابا دراز کرد تا به اونان بدهد ، بابا گفت : نه شاطر جان ... ممنونم ... من باید توی صف بایستم .

  نانوا گفت : یعنی چه ؟ ...چرا ؟ خیلی شلوغه ؛ شما می خواهید یک ساعت توی صف بایستید تا نوبت تون شود ؟ ...

مردم که می دانستند بابا در خدمت امام خمینی است ونان را برای منزل امام خمینی می برد ، با اصرار ، او را به جلو بردند ونگذاشتند درشلوغی صف بایستد و اذیت شود .

  بابا ازاین همه محبت مردم به گریه افتاد وگفت : نه ... دیگر تا نوبتم نشود ، نان نمی برم .

همه با تعجب  به بابا نگاه می کردند .

بابا ادامه داد : امام دیروز به من فرمودند ، شنیده ام در نانوایی ، مردم می گویند بابا خدمت کار منزل آقای خمینی است وشما را جلومی برند وهرچند تا نان که بخواهی زودتر ازنوبتت می گیری.

 به ایشان گفتم : بله آقا ، مردم خیلی محبت دارند ... نانوا نیز محبت دارد ونان برشته تری می دهد . وامام فرمود : این کار را نکن ... این کار خوب نیست که ازاین خانه ، کسی بدون رعایت نوبت ، خرید کند ... توهم مانند دیگران درصف بایست ... همان نانی را که دیگران می گیرند ، بگیر... مبادا حق مردم ضایع شود . من هم از این به بعد ، در صف می ایستم ... خواهش می کنم اصرار نکنید .

{هدیه های آسمانی،ص106.}