به نام خدا

  مرد بازاریی در شهر کوفه کنار دکانش نشسته بود . او برای آن که دوستانش را بخنداند ، مشتی زباله را جمع کرد وبه سمت مردی که از آن جا عبور می کرد پرتاب کرد .

  مرد عابر توجهی نکرد و به راه خود ادامه داد ، یکی از دوستان بازاری گفت : این مرد عزیز که به او اهانت کردی ، مالک اشتر است ؛ فرمانده سپاه امام علی علیه السلام ! 

  بازاری گفت : وای برمن ! مطمئنم اکنون دستور دستگیری وتنبیه مرا می دهد .  با سرعت  به دنبال مالک حرکت کرد ، سرانجام  او را در مسجدی دید که مشغول نماز و نیایش است، با زانو نزدیک رفت وبا ترس ولرز احترام کرد و گفت : من همان کسی هستم که در بازار به تو اهانت کردم . مالک اشتر گفت : من فهمیدم که بی جهت به مردم آزارمی رسانی . دلم برایت سوخت ، اکنون آمده ام تا برایت دعا کنم .