چوپان دروغ گو
به نام خدا
روی سینه ی تپه ای سرسبز که نه خیلی بلند بود ونه خیلی کوتاه ، خانه های ده ، دست درگردن هم انداخته بودند .
از نوک تپه که حساب می کردی ، حیاط بالاترین خانه ، پشت بام خانه ی پایینی بود وبه همین ترتیب بگیرو برو تا پایین ، خانه ها جفت هم ، به یگدیگر چسبیده بودند ، جزیکی !
هیچ کس نمی دانست چرا خانه ی آقا کوچیک تک وتنها ، کمی آن طرف تر افتاده بود .
خود آقا کوچیک هم مثل خانه اش تنها بود . آخر او اخلاق بدی داشت . ازبس دروغ می گفت ، به قول مش حسن قصاب ، یک روده ی راست توی دلش پیدا نمی شد .
همین هم بود که جز گوسفندانش ، تقریبا" دوست وهمدم دیگری نداشت . از کله سحر که برای خوردن ناشتایی به تنها قهوه خانه ی ده می رفت ، تندی چایش را هورت می کشید ومی نشست ، داستان های خیالی شجاعت هایش را سرهم می کرد . ماجرای شکار شیر، کشتی با خرس واین اواخر هم جنگ با گله ی گرگ ها .
قدیم ترها ، وقتی که بی بی اش زنده بود، اهل قهوه خانه به احترام کد خدا که می نشست وتسبیح می گرداند واستغفارمی گفت ، از پای حرفهایش بلند نمی شدند ، اما مدتی بعد کد خدا ساعت به قهوه خانه آمدنش را بعد از رفتن آقا کوچیک قرارداد ، همه به کل از پای حرفهای او پراکنده شدند .
آقا کوچیک ماند وقهوه خانه چی ، که با بی میلی زیرلب جواب سلامش را می داد وبعد چای نیم گرم را جلویش می گذاشت ومی رفت .
اما آقا کوچیک بی خیال همه چیز، می نشست وبرای هیچ کس ماجراهای خیالی اش را سرهم می کرد . عاقبت یک روز هرچه دور وبرش را نگاه کرد ، دید انگار حتی یک نفرهم پیدا نمی شود که با حرفاهایش گوش کند . پیش خود گفت :
- چه آدم های بی معرفتی شده اند این اهل آبادی !
توی راه ، تا خانه ، آن چنان غرق فکر بود که هیچ کدام از مردم را که به او چاق سلامتی می کردند ، ندید . رفت وبا عجله تر از قبل گوسفندانش را برای چرا به دشت برد .
گله که در دشت پراکنده شد ، به سمت ده نگاهی کرد وخندید ، یک باره شروع کرد به فریاد کشیدن :
- آی گرگ ، آی گرگ ، ... گرگ گله ام را برد .
از دورکه مردم را سراسیمه دید ، بیشتر داد وفریاد کرد :
- به دادم برسید ، بیچاره شدم ، گرگ گله ام را برد ...
اهل آبادی که آقا کوچیک را وحشت زده دیدند ، با پای برهنه وسر بی کلاه ، دویدند . وقتی دشت پرشد از مردان چوب به دست ، مردم به جای گرگ فقط گله وچوپان را دیدند، گله ای که با آرامش مشغول چرا بودند و چوپانی که زیر درختی پیروکهن سال ، نشسته بود وبه ریش اهالی آبادی از ته دل می خندید .
حکایتی که آقا کوچیک را آن همه خنداند ، چند هفته ای نقل جمع ریش سفیدهای آبادی بود که با دلگیری وناراحتی از آن یاد می کردند .
اما چند هفته بعد ، خوب که آب ها از آسیاب افتاد وتقریبا" مردم همه چیز را فراموش کردند ، وقت چرای گله ، آقا کوچیک بازبا خودش فکر کرد : { خوب است کمی به ریش این مردم بخندم} و... دوباره فریاد زد :
- آی گرگ ، آی گرگ ...
این بار برای جمع کردن مردم مجبور شد بیشتر داد وفریاد کند . وقتی اهل آبادی سراسیمه به دشت دویدند ، دوباره آقا کوچیک را درحالی دیدند که بالای درخت کهن سال نشسته بود با صدای نا مفهوم از خنده ، می گفت : ای بابا گرگ کجا بود ؟ ... روزها گذشت وگذشت وحکایت آقا کوچیک کهنه وکهنه تر شد اما با وجود این هنوز هم ، همه از او رو برمی گرداندند . تا این که...
بازیک روز فیل او یاد هندوستان کرد . وقتی زیردرخت کهن سال نشسته بود وبرای گوسفندانش نی می زد جرقه ای در مغزش روشن شد :{ دیگر یادشان فته ، دوباره می وانم کلی به آن ها بخندم...}
از جا پرید وبی معطلی خواست داد وفریاد کند که ... انگار صدای پارس سگ ها می آمد . خندید وگفت : خوب ، بهتر ... ولی چرا گوسفندان فرار می کنند ؟
به سمت آن ها دوید ، اما وقتی در میان سر وصدای آن ها وپارس سگش ، زوزه ی گرگ ها را شنید ، دلش یکهو فروریخت ورنگش مثل گچ سفید شد .
تا خواست به خودش بجنبد یکی از گرگ ها به سگ عزیزش حمله کرد وشکمش را درید . حالا او مانده بود ویک گله گرگ .
تنها توانست بالای درخت کهن سال برود . این بار از ته دل فریاد زد :
- گرگ ، به دادم برسید بیچاره شدم ...
اما هرچه بیشتر فریاد کشید ، کم تر نصیبش شد . وقتی برای آخرین بار به سمت ده برگشت ، اهل آبادی را گرم کار خودشان دید . انگار هیچ کس صدای او را نمی شنید . دست برد تا شاخه ی بالاتر را بگیرد که شاخه شکست و آقا کوچیک با کمر به زمین افتاد.
از ترس گرگی که در فاصله ی چند قدمی اش ایستاده بود ، دیگر نتوانست بلند شود . کمک خواستن فایده ای نداشت ، دیگر کسی به سراغش نمی آمد .
فقط از ته دل فریاد کشید :
- خدا ااا....
از پشت سر ، صدای آرام کد خدای پیر را شنید :
نترس مرد ...
این یک کودک مسلمان آسیایی است که همه او را فراموش کرده اند!