عاشق، عاشقای قدیم!
مجنون در دوری از لیلی شعر میسرود و شعرش دهان به دهان میچرخید و حتی کودکان نیز در هر کوی و برزنی آن را میخواندند.
لیلی هربار با شنیدن شعرهای مجنون از زبان دیگران، در نامهای شعری مینوشت و پاسخ اشعار او را میداد. بعد نامه را پنهانی به شخصی میسپرد تا به مجنون برساند.
مجون هم با خواندن نامهی لیلی از خود بیخود میشد و جواب اشعار او را میداد و بدین ترتیب این گونه بین دو دلداده پیغامهای برقرار میشد.
یک سال به همین ترتیب گذشت با آمدن بهار کوه و صحرا و باغ سرسبز و پرگل بود در چنین روزی، لیلی همراه چند نفر از دختران قبیله به قصد تماشای باغ و بوستان بیرون رفتند که به نخلستانی رسیدند، لیلی تصمیم گرفت چند روز را در آنجا بماند تا شاید کمی از غم و اندوهش در دوری مجنون کمتر شود.
روزی در نخلستان لیلی در حالی که در دوری از مجنون شعر میسرود و ناله میکرد، صدای رهگذری را شنید که اشعار مجنون را میخواند:
|
کای پرده درِ صلاح کارم |
|
امید تو باد پرده دارم |
|
مجنون به میان خون است |
|
لیلی به حساب کار چون است؟ |
|
مجنون جگری همی خراشد |
|
لیلی نمک از که میتراشد؟ |
|
مجنون به خدنگِ خار خفته ست |
|
لیلی به
کدام ناز خفته ست؟ |
|
مجنون به هزار نوحه نالد |
|
لیلی چه نشاط میسِگالد؟ |
|
مجنون همه درد و داغ دارد |
|
لیلی چه بهار و باغ دارد؟ |
|
مجنون کمرِ نیاز بندد |
|
لیلی به رُخ که باز خندد؟ |
|
مجنون ز فراق، دل رمیده ست |
|
لیلی به چه راحت آرمیده ست؟ |
لیلی با شنیدن این اشعار ناله و اشک ریخت. یکی از دختران قبیله که مخفیانه لیلی و بیتابی او را در فراق مجنون دید، در بازگشت به قبیله، نزد مادر لیلی رفت و همه چیز را برای او شرح داد تا شاید چارهای برای این کار پیدا کند.
مادر لیلی با شنیدن بیتابی و بیقراری لیلی آهی کشید و گفت: اگر او را این گونه رها کنم مطمئنم که عشق به مجنون باعث نابودی او میشود و اگر از او بخواهم که صبور باشد، او هرگز صبوری نخواهد کرد و مطمئنم که در این عشق از بین میرود. پس مادرش نیز برای غمی که لیلی داشت، اندوهگین بود ولی نمیتوانست کاری انجام دهد پس مجبور بود تا صبر کند.
روزی که لیلی همراه با دختران قبیله بیرون آمده بود، در راه جوانی به نام ابن سلام از قبیلهی بنی سعد با دیدن لیلی، دل به او بست و همواره در فکر او بود پس روزی کسی را نزد پدر و مادر لیلی فرستاد تا ابتدا جواب آنها را بشنود.
پدر و مادر لیلی پذیرفتند اما گفتند که لیلی بیمار است و باید ابن سلام مدتی صبر کند و مطمئن باشد که خواستگاری او را قبول کردهاند.
ابن سلام با شنیدن این خبر خوشحال شد چرا که میدانست سرانجام روزی به وصال لیلی خواهد رسید اما از طرف دیگر لیلی در دوری از مجنون روز به روز ضعیف تر و ناتوان تر میشد و از فراق او بیتاب و بیقرار بود.
مجنون نیز از فراق لیلی در دشت و بیابان میگشت و همنشین حیوانات صحرا شده بود و آشفته و بیقرار ابیاتی را میخواند و اشک میریخت.
روزی شخصی به نام نوفل که از جوانمردان و شجاع ترین مردمان آن سرزمین است، برای شکار به همان بیابانی آمد که مجنون در آن بود.
نوفل به دنبال شکار بود که مجنون را ضعیف و ناتوان و دردمند در بیابان دید و از دیگران در بارهی پرسید. آنها نیز همه چیز را برای او شرح دادند و گفتند که از عشق دختری به نام لیلی به چنین روزی افتاده و دیوانه و مجنون شده است.
هر مسافری که از این بیابان عبور میکند با دیدن او، برایش خوراک و نوشیدنی میبرد اما هر چیزی که میخورد و میآشامد تنها به یاد روی لیلی است.
نوفل وقتی احوال مجنون را شنید، با خودش گفت: اگر این عاشق را به معشوقش برسانم، کار بسیار بزرگی است و جوانمردی محسوب میشود.
پس از اسب پایین آمد و مجنون را نزد خود برد و با چرب زبانی دل او را به دست آورد اما او نیز میدید که مجنون هر چیزی که میخورد تنها به یاد لیلی است و هر حرفی که میزند در سخنانش فقط صحبت از لیلی است.
مجنون با شنیدن سخنان نوفل خوشحال بود؛ چرا که میدید تنها نوفل سخنان او را میفهمد و درک میکند پس به دوستی او امیدوار بود و اشعاری بالبداهه برایش میخواند.
نوفل نیز به مجنون میقول داد که تمام تلاش خود را به کار میگیرد تا لیلی را به او برساند. مجنون هم با شنیدن حرفهای او امیدوار میشد و از او سپاسگزاری میکرد ا ما میگف: آنها هرگز لیلی را به کسی مثل من نمیدهند.
من برای رسیدن به لیلی نذرهای زیادی کردم ولی فکر میکنم تقدیر این گونه رقم خورده که هیچ وقت ما به وصال یکدیگر نرسیم.
اگر تو بتوانی کاری انجام دهی، بسیار خوب است ولی تمام ترس من این است که در نیمههای راه دست از همراهی و کمک کردن به من برداری و مرا تنها بگذاری اما اگر به چیزهایی که گفتی عمل کنی و پیمان ببندی مطمئن باش که خداوند ثواب و پاداش این کار را به تو خواهد داد.
ولی اگر تمام این حرفهایی که زدی، تنها برای فریب من بود، بهتر است از من دست برداری چرا که در این صورت هم کار ثوابی کردهای
نوفل با شنیدن حرفهای مجنون قول داد و پیمان بست که این کار را برای او انجام خواهد داد. سپس گفت: ولی از تو میخواهم که مدتی از این شیفتگی و سرگردانی دست برداری و صبور باشی.
تو مدتی از عشق آتشینت دست بردار و مطمئن باش که من به پیمانی که بستهام وفادار میمانم و لیلی را به وصال تو میرسانم.
مجنون حرفهای نوفل را پذیرفت. نوفل نیز او را به قرارگاهش برد. لباسهای زیبا به او پوشاند و غذاهای لذیذ به او داد و مدتی بعد مجنون که ضعیف و ناتوان بود، سلامتیاش را به دست آورد.
نوفل نیز یک لحظه از مجنون غافل نبود و مجنون هم مدتها را در کنار او به شادی و نشاط سپری کرد.
چند ماه گذشت. روزی نوفل در کنار مجنون نشسته بود. مجنون که از نوفل و وعده نکردن به پیمانش خشمگین بود، به او گفت: تو با چرب زبانی و فریبکاری با من پیمان بستی و مرا به اینجا آوردی اما چرا به عهد و پیمانت عمل نمیکنی؟ بدان که بیش ازاین نمیتوانم صبوری کنم و دور از بزرگواری و جوانمردی است که به عهد و پیمانت عمل نکنی. اگر این کار را انجام ندهی مطمئن باش که باز به دشت و صحرا باز میگردم.
نوفل با شنیدن حرفهای مجنون،به سرعت از جا بلند شد و همراه با سپاهیانش به طرف قبیلهی لیلی حرکت کرد.
وقتی به نزدیکی آنجا رسید، قاصدی را به نزد قبیلهی لیلی فرستاد و ماجرا را شرح داد و گفت: باید به شکارگاه من بفرستید وگرنه باید برای جنگ آماده باشید.
قبیلهی لیلی با شنیدن این حرف خشمگین شدند و گفتند ما حاضر نیستیم لیلی را بفرستیم و آمادهی جنگ هستیم. قاصد نیز برگشت و جواب پیغام را به نوفل رساند.
نوفل از قاصد خواست تا برگردد و آنها را تهدید کند اما آنها بازهم تسلیم نشدند. این بار نوفل خشمگین شد و به سپاهیانش دستور داد تا به قبیلهی آنها حمله کنند از طرف دیگر مجنون دعا میکرد تا هرچه زود تر جنگ آنها به صلح و آشتی تبدیل شود و حتی حاضر بود شمشیر بکشد و کسانی را که به جنگ رفتهاند، بکشد.
کسی با شنیدن دعای مجنون شگفت زده شد و علت این کارش را پرسید.
|
گفتا که چو خصم یار باشد |
|
با تیغ مرا چه کار باشد |
|
با خصم نبرد خون توان کرد |
|
با یار نبرد چون توان کرد |
|
میل دل مهربانم آن جاست |
|
آنجا که دل است جانم آن جاست |
|
شرط است به پیش یار مردن |
|
زوجان سِتَدن ز من سپردن |
|
چون جان خود اینچنین سپارم |
|
بر جانِ شما چه رحمت آرم |
از سوی دیگر نوفل مانند شیری میجنگید و عدهی زیادی از قبیلهی لیلی را میکشت. وقتی شب شد، هردو سپاه دست از جنگ کشیدند. اما هنگامی که صبح شد نوفل با سپاه زیادی از قبیلهی لیلی رو به رو شد و مجبور شد صلح کند و به قرارگاهش برگردد.
مجنون وقتی این خبر را شنید خشمگین شد و نزد نوفل رفت و گفت: این وفاداری تو بود؟ روزمندی و شجاعتت تنها این بود؟ خوب به وعدهات عمل کردی و نسبت به آن وفادار بودی! چه قدر خوب کار من را انجام دادی و برگشتی.
نوفل او را دلداری داده گفت: من با کمی سپاه وقتی خود را در محاصرهی آنها دیدم، مجبور به صلح شدم مطمئن باش سپاه بزرگی را جمع آوری کرده و دوباره به جنگ میروم و لیلی را به وصال تو میرسانم.
نوفل وعدهاش را عملی کرد و کسانی را به شهرهای دیگر فرستاد و سپاه بزرگی فراهم کرده باز به قبیلهی لیلی حمله کرد و جنگ بسیار سختی روی داد و سرانجام سپاهیان نوفل پیروز شدند و بزرگان قبیله نزد نوفل رفتند و امان خواستند.
نوفل نیز به آنها گفت که باید هرچه زودتر لیلی را به اینجا بیاورید، پدر لیلی با شنیدن این خبر ناراحت و غمگین نیزد نوفل رفت و گفت: من فردی پیر و دلشسکتهام و این جنگ و خونریزی به خاطر گناه من است؛ گناه من آن قدر بزرگ است که دوست دارم هرچه زودتر از این قبیله فرار کنم و به جایی پناه ببرم.
اگر تو دختر مرا بخواهی و او را کنیز خودت قرار دهی یا حتی اگر بخواهی او را بکشی، این کار را انجام میدهم اما او را به مجنون که جایگاه مانند دیوانگان در دشت و صحرا دارد نمیدهم. او آبروی خود و مرا از بین برده و اگر بخواهم دخترم را به او بدهم، این کار برای من ننگ است و همواره به بدی از من یاد میشود. اگر حرفهای مرا نپذیری مطمئن باش که برای دورماندن از ننگ، دخترم را میکشم تا از ننگ نجات پیدا کنم با این کار میتوانم از سرزنش دیگران رها شوم و مرهمی بر دل مجروحم بگذارم.
نوفل با شنیدن حرفهای او متحیر شد و مدتی سکوت کرد، دلش به حال او سوخت و گفت: بلند شود و برو من دخترت را با رضایت از تو میخواستم و نمیتوانم به زور او را از تو بگیرم و چون ما نیز همواره فکر آبروی خود هستیم، از این کار دست میکشیم و بر میگردیم.
مجنون با شنیدن این خبر با خشم و در حالی که گریه میکرد نزد نوفل رفت و گفت: تو در دوستی تنها ادعا کردی، ای کسی که در دوستی تنها ادعا میکنی و به عهد و پیمانت وفا نکردی چرا وقتی که به پیروزی رسیده بودی و میتوانستی به لیلی برسی، صلح را پذیرفتی؟ اگر از ابتدا نمیخواستی به عهد و پیمانت عمل کنی، چرا پیمان بستی و این گونه مرا امیدوار کردی؟
مجنون این را گفت و در حالی که گریه میگرد دوباره به سوی بیابان رفت. روز بعد نوفل مجنون راخواست تا او را دلداری بدهد ولی به او خبر رسید که مجنون از آنجا رفته است. نوفل دستور داد تا همه جا به دنبال او بگردند اما هرچه گشتند هیچ نشانی از مجنون به دست نیامد.
روزی مجنون همچنان که از سرنوشت روزگار شکایت میکرد و ابیاتی میخواند، از دور چند آهو دید که در دامی افتاده بودند و صیاد کنار دام ایستاده و میخواهد آنها را بکشد.
مجنون به سرعت نزد صیاد رفت و گفت: این آهوها را آزاد کن. چرا میخواهی آنها را بکشی؟ مگر نمیدانی که کشتن این حیوانها گناه بزرگی است تو را قسم میدهم به چشمان آهوها که همانند چشمهای یار است، از خون آنها بگذر.
صیاد با شنیدن حرفهای مجنون، متعجب و متحیر شد و گفت: حرفهای تو درست است اما من صیادی فقیرم که چند فرزند دارم و دوماه است که این دام را قرار دادهام تا شاید صیدی در آن بیفتد، پس من چه طور میتوانم آنها را آزاد کنم اگر پولی داری، میتوانی آنها را بخری و آزاد کنی.
مجنون با شنیدن این حرف، از اسبش پیاده شد و به صیاد گفت: اسبم را بیگر و آهوها را آزاد کن. صیاد پذیرفت و سوار بر اسب شد و رفت.
پس از آن مجنون همراه با آهوها راه بیابان را در پیش گرفت و شب که شد ناله کنان و در حالی که اشک میریخت به غاری رسید و شب را همانجا ماند و وقتی صبح شد، دوباره راه بیابان را در پیش گرفت که ناگهان گوزنی را دید که در دام افتاده و صیادی نیز قصد کشتن او را دارد.
مجنون باز نزد صیاد رفت و از او خواست تا از کشتن گوزن منصرف شود و در عوض مجنون سازی را که با آن موسیقی مینواخت، به او داد. صیاد هم پذیرفت.
مجنون به طرف گوزن رفت و او را از دام آزاد کرد سپس دستی به سر و بدن گوزن کشید و گفت: توهم مانند من از یارت جدا شدهای؟ با دیدن چشمان تو، به یاد چشمان معشوقم میافتم. سپس ادامه داد: یادت باشد هر وقت به کوی لیلی رفتی و در آن حوالی به چرا مشغول شدی از احوال من او را با خبر کن و بگو:
|
کای مانده به کام دشمنانم |
|
چونان که بخواهی آنچنانم |
|
تو دوری و من از تو نیز دور |
|
رنجور من و تو نیز رنجور |
مجنون به این ترتیب احوالات خود را میگفت و گریه میکرد.
این یک کودک مسلمان آسیایی است که همه او را فراموش کرده اند!