مجنون در دوری از لیلی شعر می­سرود و شعرش دهان به دهان می­چرخید و حتی کودکان نیز در هر کوی و برزنی آن را می­خواندند.

لیلی هربار با شنیدن شعرهای مجنون از زبان دیگران، در نامه­ای شعری می­نوشت و پاسخ اشعار او را می­داد. بعد نامه را پنهانی به شخصی می­سپرد تا به مجنون برساند.

مجون هم با خواندن نامه­ی لیلی از خود بی­خود می­شد و جواب اشعار او را می­داد و بدین ترتیب این گونه بین دو دلداده پیغام­های برقرار می­شد.

یک سال به همین ترتیب گذشت با آمدن بهار کوه و صحرا و باغ سرسبز و پرگل بود در چنین روزی،  لیلی همراه چند نفر از دختران قبیله به قصد تماشای باغ و بوستان بیرون رفتند که به نخلستانی رسیدند، لیلی تصمیم گرفت چند روز را در آنجا بماند تا شاید کمی از غم و اندوهش در دوری مجنون کمتر شود.

روزی در نخلستان لیلی در حالی که در دوری از مجنون شعر می­سرود و ناله می­کرد، صدای رهگذری را شنید که اشعار مجنون را می­خواند:

کای پرده درِ صلاح کارم

 

امید تو باد پرده دارم

مجنون به میان خون است

 

لیلی به حساب کار چون است؟

مجنون جگری همی خراشد

 

لیلی نمک از که می­تراشد؟

مجنون به خدنگِ خار خفته ست

 

لیلی به  کدام ناز خفته ست؟

مجنون به هزار نوحه نالد

 

لیلی چه نشاط می­سِگالد؟

مجنون همه درد و داغ دارد

 

لیلی چه بهار و باغ دارد؟

مجنون کمرِ نیاز بندد

 

لیلی به رُخ که باز خندد؟

مجنون ز فراق، دل رمیده ست

 

لیلی به چه راحت آرمیده ست؟

 

لیلی با شنیدن این اشعار ناله و اشک ریخت. یکی از دختران قبیله که مخفیانه لیلی و بی­تابی او را در فراق مجنون دید، در بازگشت به قبیله، نزد مادر لیلی رفت و همه چیز را برای او شرح داد تا شاید چاره­ای برای این کار پیدا کند.

مادر لیلی با شنیدن بی­تابی و بی­قراری لیلی آهی کشید و گفت: اگر او را این گونه رها کنم مطمئنم که عشق به مجنون باعث نابودی او می­شود و اگر از او بخواهم که صبور باشد، او هرگز صبوری نخواهد کرد و مطمئنم که در این عشق از بین می­رود. پس مادرش نیز برای غمی که لیلی داشت، اندوهگین بود ولی نمی­توانست کاری انجام دهد پس مجبور بود تا صبر کند.

روزی که لیلی همراه با دختران قبیله بیرون آمده بود، در راه جوانی به نام ابن سلام از قبیله­ی بنی  سعد با دیدن لیلی، دل به او بست و همواره در فکر او بود پس روزی کسی را نزد پدر و مادر لیلی فرستاد تا ابتدا جواب آن­ها را بشنود.

پدر و مادر لیلی پذیرفتند اما گفتند که لیلی بیمار است و باید ابن سلام مدتی صبر کند و مطمئن باشد که خواستگاری او را قبول کرده­اند.

ابن سلام با شنیدن این خبر خوشحال شد چرا که می­دانست  سرانجام روزی به وصال لیلی خواهد رسید اما از طرف دیگر لیلی در دوری از مجنون روز به روز ضعیف تر و ناتوان تر می­شد و از فراق او بی­تاب و بی­قرار بود.

مجنون نیز از فراق لیلی در دشت و بیابان می­گشت و همنشین حیوانات صحرا شده بود و آشفته و بی­قرار ابیاتی را می­خواند و اشک می­ریخت.

روزی شخصی به نام نوفل که از جوانمردان و شجاع ترین مردمان آن سرزمین است، برای شکار به همان بیابانی آمد که مجنون در آن بود.

نوفل به دنبال شکار بود که مجنون را ضعیف و ناتوان و دردمند در بیابان دید و از دیگران در باره­ی پرسید. آن­ها نیز همه چیز را برای او شرح دادند و گفتند که از عشق دختری به نام لیلی به چنین روزی افتاده و دیوانه و مجنون شده است.

هر مسافری که از این بیابان عبور می­کند با دیدن او، برایش خوراک و نوشیدنی می­برد اما هر چیزی که می­خورد و می­آشامد تنها به یاد روی لیلی است.

نوفل وقتی احوال مجنون را شنید، با خودش گفت: اگر این عاشق را به معشوقش برسانم، کار بسیار بزرگی است و جوانمردی محسوب می­شود.

پس از اسب پایین آمد و مجنون را نزد خود برد و با چرب زبانی دل او را به دست آورد اما او نیز می­دید که مجنون هر چیزی که می­خورد تنها به یاد لیلی است و هر حرفی که می­زند در سخنانش فقط صحبت از لیلی است.

مجنون با شنیدن سخنان نوفل خوشحال بود؛ چرا که می­دید تنها نوفل سخنان او را می­فهمد و درک می­کند پس به دوستی او امیدوار بود و اشعاری بالبداهه برایش می­خواند.

نوفل نیز به مجنون می­قول داد که تمام تلاش خود را به کار می­گیرد تا لیلی را به او برساند. مجنون هم با شنیدن حرف­های او امیدوار می­شد و از او سپاسگزاری می­کرد ا ما می­گف: آن­ها هرگز لیلی را به کسی مثل من نمی­دهند.

من برای رسیدن به لیلی نذرهای زیادی کردم ولی فکر می­کنم تقدیر این گونه رقم خورده که هیچ وقت ما به وصال یکدیگر نرسیم.

اگر تو بتوانی کاری انجام دهی، بسیار خوب است ولی تمام ترس من این است که در نیمه­های راه دست از همراهی و کمک کردن به من برداری و مرا تنها بگذاری اما اگر به چیزهایی که گفتی عمل کنی و پیمان ببندی مطمئن باش که خداوند ثواب و پاداش این کار را به تو خواهد داد.

ولی اگر تمام این حرف­هایی که زدی، تنها برای فریب من بود، بهتر است از من دست برداری چرا که در این صورت هم کار ثوابی کرده­ای

نوفل با شنیدن حرف­های مجنون قول داد و پیمان بست که این کار را برای او انجام خواهد داد. سپس گفت: ولی از تو می­خواهم که مدتی از این شیفتگی و سرگردانی دست برداری و صبور باشی.

تو مدتی از عشق آتشینت دست بردار و مطمئن باش که من به پیمانی که بسته­ام وفادار می­مانم و لیلی را به وصال تو می­رسانم.

مجنون حرف­های نوفل را پذیرفت. نوفل نیز او را به قرارگاهش برد. لباس­های زیبا به او پوشاند و غذاهای لذیذ به او داد و مدتی بعد مجنون که ضعیف و ناتوان بود، سلامتی­اش را به دست آورد.

نوفل نیز یک لحظه از مجنون غافل نبود و مجنون هم مدت­ها را در کنار او به شادی و نشاط سپری کرد.

چند ماه گذشت. روزی نوفل در کنار مجنون نشسته بود. مجنون که از نوفل و وعده نکردن به پیمانش خشمگین بود، به او گفت: تو با چرب زبانی و فریبکاری با من پیمان بستی و مرا به اینجا آوردی اما چرا به عهد و پیمانت عمل نمی­کنی؟ بدان که بیش ازاین نمی­توانم صبوری کنم و دور از بزرگواری و جوانمردی است که به عهد و پیمانت عمل نکنی. اگر این کار را انجام ندهی مطمئن باش که باز به دشت و صحرا باز می­گردم.

نوفل با شنیدن حرف­های مجنون،به سرعت از جا بلند شد و همراه با سپاهیانش به طرف قبیله­ی لیلی حرکت کرد.

وقتی به نزدیکی آنجا رسید، قاصدی را به نزد قبیله­ی لیلی فرستاد و ماجرا را شرح داد و گفت:  باید به شکارگاه من بفرستید وگرنه باید برای جنگ آماده باشید.

قبیله­ی لیلی با شنیدن این حرف خشمگین شدند و گفتند ما حاضر نیستیم لیلی را بفرستیم و آماده­ی جنگ هستیم. قاصد نیز برگشت و جواب پیغام را به نوفل رساند.

نوفل از قاصد خواست تا برگردد و آن­ها را تهدید کند اما آن­ها بازهم تسلیم نشدند. این بار نوفل خشمگین شد و به سپاهیانش دستور داد تا به قبیله­ی آن­ها حمله کنند از طرف دیگر مجنون دعا می­کرد تا هرچه زود تر جنگ آن­ها به صلح و آشتی تبدیل شود و حتی حاضر بود شمشیر بکشد و کسانی را که به جنگ رفته­اند، بکشد.

کسی با شنیدن دعای مجنون شگفت زده شد و علت این کارش را پرسید.

گفتا که چو خصم یار باشد

 

با تیغ مرا چه کار باشد

با خصم نبرد خون توان کرد

 

با یار نبرد چون توان کرد

میل دل مهربانم آن جاست

 

آن­جا که دل است جانم آن  جاست

شرط است به پیش یار مردن

 

زوجان سِتَدن ز من سپردن

چون جان خود اینچنین سپارم

 

بر جانِ شما چه رحمت آرم

از سوی دیگر  نوفل مانند شیری می­جنگید و عده­ی زیادی از قبیله­ی لیلی را می­کشت. وقتی شب شد، هردو سپاه دست از جنگ کشیدند. اما هنگامی که صبح شد نوفل با سپاه زیادی از قبیله­ی لیلی رو به رو شد و مجبور شد صلح کند و به قرارگاهش برگردد.

مجنون وقتی این خبر را شنید خشمگین شد و نزد نوفل رفت و گفت: این وفاداری تو بود؟ روزمندی و شجاعتت تنها این بود؟ خوب به وعده­ات عمل کردی و نسبت به آن وفادار بودی! چه قدر خوب کار من را انجام دادی و برگشتی.

نوفل او را دلداری داده گفت:  من با کمی سپاه وقتی خود را در محاصره­ی آن­ها دیدم، مجبور به صلح شدم مطمئن باش سپاه بزرگی را جمع آوری کرده و دوباره به جنگ می­روم و لیلی را به وصال تو می­رسانم.

نوفل وعده­اش را عملی کرد و کسانی را به شهرهای دیگر فرستاد و سپاه بزرگی فراهم کرده باز به قبیله­ی لیلی حمله کرد و جنگ بسیار سختی روی داد و سرانجام سپاهیان نوفل پیروز شدند و بزرگان قبیله نزد نوفل رفتند و امان خواستند.

نوفل نیز به آن­ها گفت که باید هرچه زودتر لیلی را به اینجا بیاورید، پدر لیلی با شنیدن این خبر ناراحت و غمگین نیزد نوفل رفت و گفت: من فردی پیر و دلشسکته­ام و این جنگ و خونریزی به خاطر گناه من است؛ گناه من آن قدر بزرگ است که دوست دارم هرچه زودتر از این قبیله فرار کنم و به جایی پناه ببرم.

اگر تو دختر مرا بخواهی و او را کنیز خودت قرار دهی یا حتی اگر بخواهی او را بکشی،  این کار را انجام می­دهم اما او را به مجنون که جایگاه مانند دیوانگان در دشت و صحرا دارد نمی­دهم. او آبروی خود و مرا از بین برده و اگر بخواهم دخترم را به او بدهم، این کار برای من ننگ است و همواره به بدی از من یاد می­شود. اگر حرف­های مرا نپذیری مطمئن باش که برای دورماندن از ننگ، دخترم را می­کشم تا از ننگ نجات پیدا کنم با این کار می­توانم از سرزنش دیگران رها شوم و مرهمی بر دل مجروحم بگذارم.

نوفل با شنیدن حرف­های او متحیر شد و مدتی سکوت کرد، دلش  به حال او سوخت و گفت: بلند شود و برو من دخترت را با رضایت از تو می­خواستم و نمی­توانم به زور او را از تو بگیرم و چون ما نیز همواره فکر آبروی خود هستیم، از این کار دست می­کشیم و بر می­گردیم.

مجنون با شنیدن این خبر با خشم و در حالی که گریه می­کرد نزد نوفل رفت و گفت: تو در دوستی تنها ادعا کردی، ای کسی که در دوستی تنها ادعا می­کنی و به عهد و پیمانت وفا نکردی چرا وقتی که به پیروزی رسیده بودی و می­توانستی به لیلی برسی، صلح را پذیرفتی؟ اگر از ابتدا نمی­خواستی به عهد و پیمانت عمل کنی، چرا پیمان بستی و این گونه مرا امیدوار کردی؟

مجنون این را گفت و در حالی که گریه می­گرد دوباره به سوی بیابان رفت. روز بعد نوفل مجنون راخواست تا او را دلداری بدهد ولی به او خبر رسید که مجنون از آنجا رفته است. نوفل دستور داد تا همه جا به دنبال او بگردند  اما هرچه گشتند هیچ نشانی از مجنون به دست نیامد.

روزی مجنون همچنان که از سرنوشت روزگار شکایت می­کرد و ابیاتی می­خواند، از دور چند آهو دید که در دامی افتاده بودند و صیاد کنار دام ایستاده و می­خواهد آن­ها را بکشد.

مجنون به سرعت نزد صیاد رفت و گفت: این آهوها را آزاد کن. چرا می­خواهی آن­ها را بکشی؟ مگر نمی­دانی که کشتن این حیوان­ها گناه بزرگی است تو را قسم می­دهم به چشمان آهوها که همانند چشم­های یار است، از خون آن­ها بگذر.

صیاد با شنیدن حرف­های مجنون، متعجب و متحیر شد و گفت: حرف­های تو درست است اما من صیادی فقیرم که چند فرزند دارم و دوماه است که این دام را قرار داده­ام تا شاید صیدی در آن بیفتد، پس من چه طور می­توانم آن­ها را آزاد کنم اگر پولی داری، می­توانی آن­ها را بخری و آزاد کنی.

مجنون با شنیدن این حرف، از اسبش پیاده شد و به صیاد گفت: اسبم را بیگر و آهوها را آزاد کن. صیاد پذیرفت و سوار بر اسب شد و رفت.

پس از آن مجنون همراه با آهوها راه بیابان را در پیش گرفت و شب که شد ناله کنان و در حالی که اشک می­ریخت به غاری رسید و شب را همان­جا ماند و وقتی صبح شد، دوباره راه بیابان را در پیش گرفت که ناگهان گوزنی را دید که در دام افتاده و صیادی نیز قصد کشتن او را دارد.

مجنون باز نزد صیاد رفت و از او خواست تا از کشتن گوزن منصرف شود و در عوض مجنون سازی را که با آن موسیقی می­نواخت، به او داد. صیاد هم پذیرفت.

مجنون به طرف گوزن رفت و او را از دام آزاد کرد سپس دستی به سر و بدن گوزن کشید و گفت: توهم مانند من از یارت جدا شده­ای؟ با دیدن چشمان تو، به یاد چشمان معشوقم می­افتم. سپس ادامه داد: یادت باشد هر وقت به کوی لیلی رفتی و در آن حوالی به چرا مشغول شدی از احوال من او را با خبر کن و بگو:

کای مانده به کام دشمنانم

 

چونان که بخواهی آن­چنانم

تو دوری و من از تو نیز دور

 

رنجور من و تو نیز رنجور

مجنون به این ترتیب احوالات خود را می­گفت و گریه می­کرد.