باغ خدا
در زمانهای قدیم در حاشیهی شهری باغ سرسبزی بود. این باغ درختهای گوناگون داشت و در فصلهای مختلف همیشه پر از میوه بود. صاحب این باغ، مردی دانا و زیرک بود.
او روزی وارد باغش شد که ناگهان دید مردی در بالای یکی از درختان مشغول خوردن میوه است. با تعجب پیش او رفت و به او گفت: «ای مرد نادان! هیچ میدانی چه کار داری میکنی؟! اینجا باغ من است. تو بالای درخت من چه کار میکنی؟ زود بیا از درخت پایین وگرنه هر چه دیدی از چشم خودت دیدی!»
مرد که بالای درخت جا خوش کرده بود و مشغول خوردن میوهها بود، به صاحب باغ گفت: «کار من عجیب نیست، حرف تو عجیب است. مگر نه این است که این باغ باغی است که متعلق به خداست؟ این درخت هم درختی است که متعلق به خداست و من هم بنده خدا هستم. خوب چه اشکالی دارد که بنده خدا از میوههای که مال درخت خدا است قدری بخورد و شکمش را سیر کند؟»
صاحب باغ به مرد گفت: «ای مرد نادان، خجالت بکش! این چه حرفی است که تو میزنی؟ از درخت پایین بیا و دلیل های عجیب و غریب نیاور و الا همان طور که گفتم، بلایی بر سرت میآورم که هیچ وقت هیچ جا ندیده باشی!»
مرد ناقلا در بالای درخت به صاحب باغ گفت: «من حرف خودم را زدم، دلیل من هم دلیل خوب و عاقلانهای است. اگر تو دلیل قانع کنندهای داری، به من بگو تا من قانع شوم و از درخت پایین بیایم وگرنه تا من شکم خود را با میوههای این درخت سیر نکنم، پایین نخواهم آمد.»
صاحب باغ که مرد دانا و حکیم بود به بیرون باغ رفت و چند نفر از دوستان و اطرافیان خود را جمع کرد و به داخل باغ آورد، سپس از گوشهای طنابی آورد و به یکی از اطرافیانش گفت: «اگر زحمتی نیست با این طناب از درخت بالا برو و این مرد ابله را از درخت به پایین بیاور.»
دوست صاحب باغ که از تنی نیرومند و هیکلی قوی برخوردار بود، زود به بالای درخت رفت و آن مرد را کشان کشان از درخت پایین آورد. بعد صاحب باغ با همان طناب، دست و پای مرد ابله را بست و با یک چوب شروع به زدن او کرد.
مرد میوه دُزد که حسابی دردش آمده بود و صدای آخ و واخش تمام باغ را پر کرده بود، بعد از مدتی کُتک خوردن، وقتی دید که صاحب باغ دست بردار نیست، به او گفت: « ای مرد، آخر از خدا شرم کن! اگر همین طور ادامه دهی، چند دقیقهی دیگر خواهم مُرد.»
مرد باغبان در حالی که با چوب بر تن میوه دزد میزد گفت: «ساکت باش ای احمق! این چوب مال خداست و تو هم بندهی خدا هستی، من هم بندهی خدا هستم. بندهی خدا با چوب خدا، یکی از بندگان خدا را کتک میزند، این چه اشکالی دارد.؟»
میوه دزد احمق وقتی دید مرد صاحب باغ با همان دلیلی که خودش آورده بود او را محکوم کرد، برای جان سالم به در بردن از دست صاحب باغ، به او گفت:
« ای صاحب باغ، من توبه کردم و به اشتباه کار خودم پی بردم و دیگر این کار را تکرار نمیکنم. من حسابی گرسنه بودم و هیچ پولی نداشتم تا با آن غذایی بخرم و شکم خود را سیر کنم، به همین دلیل مجبور شدم بالای درخت تو بیایم و این بهانه را سر هم کنم.»
میوه دزد بعد از این که حسابی کتک خورد، به صاحب باغ قول داد که دیگر از این کارها نکند و از حاصل دسترنج دیگران نخورد.
پایان.
این یک کودک مسلمان آسیایی است که همه او را فراموش کرده اند!