لباس
به نام خدا
( لباس)
شخصی را به مهمانی دعوت کردند . اوطبق معمول صبح زود به مزرعه رفت و تا ظهر آنجا مشغول کار بود . یکدفعه به ساعتش نگاه کرد . دید خیلی دیر شده است . ازهمانجا یک راست رفت به مهمانی . وقتی که وارد جلسه شد هیچ کسی اورا تحویل نگرفت . زور زورکی برای خودش یک وجب جا برای نشستن پیدا کرد .
بعد ازمدتی با سرعت رفت به خانه اش که درهمان نزدیکی بود . حمام کرد ولباس های تمیزش را نیز پوشید وبرگشت . تا وارد شد همه به احترام او ایستادند وبا سلام واحوال پرسی وتعارف زیاد خوش آمد گفتند .
هنگامی که مهمان دار غذا را آورد . او با خونسردی تمام درحالی که بشقاب غذا را درجیب هایش می ریخت گفت : بخورید لباسهایم بخورید . مردم با دیدن این منظره باتعجب پرسیدند که آقا داری چه کار می کنی ؟ اودرپاسخ گفت : مهمان اصلی این لباس ها ست زیرا دفعه ی قبل بدون این لباس ها هیچ کس به من اعتنایی نکرد.
این یک کودک مسلمان آسیایی است که همه او را فراموش کرده اند!