به نام خدا

 

         ( لباس)

 

    شخصی را به مهمانی دعوت کردند  .  اوطبق معمول صبح زود به مزرعه رفت و تا ظهر آنجا مشغول کار بود .  یکدفعه به ساعتش نگاه کرد . دید خیلی دیر شده است . ازهمانجا یک راست  رفت به مهمانی . وقتی که وارد جلسه شد هیچ کسی اورا تحویل نگرفت . زور  زورکی برای خودش یک وجب جا برای نشستن پیدا کرد .

   بعد ازمدتی با سرعت رفت به خانه اش که درهمان نزدیکی بود . حمام کرد ولباس های تمیزش را نیز پوشید وبرگشت  .  تا وارد شد همه به احترام او ایستادند وبا سلام واحوال پرسی وتعارف زیاد  خوش آمد گفتند .

  هنگامی که مهمان دار غذا را آورد . او با خونسردی تمام  درحالی که  بشقاب غذا را درجیب هایش می ریخت گفت : بخورید لباسهایم بخورید .  مردم با دیدن این منظره باتعجب پرسیدند که آقا داری چه کار می کنی ؟   اودرپاسخ گفت : مهمان اصلی این لباس ها ست  زیرا دفعه ی قبل بدون این لباس ها هیچ کس به من اعتنایی نکرد.

 

                                                             (  کتاب زبان ۳ )