به نام خدا

    خدا باوری  آزادی یا محدودیت ؟ :

 

   درست است که اطاعت ازخدای یگانه  و روز چندین بار با تمام وجود ( ایاک نبعد وایاک نستعین ) گفتن  یک سلسله محدودیت های را در زندگی  انسان به وجود می آورد . اما این محدودیت ها  گامی است به سوی رهائی ورستگاری واقعی انسان .

   بدیهی است که انسان نمی تواند ازهرگونه حد ومرزی به بهانه ی آزادی عبور کند . بلکه  او درداخل دایره های مشخص می تواند آزادانه حرکت کند .

   وباز بدیهی است که اگر کسی  بنده ی یک مولی  باشد بهترازاین است که بنده ی چندین مولی باشد وهرروز فرمان های متفاوت وگیج کننده ی  دریافت کند . چنان که پرستش گران پول وشهوت وشهرت این گونه هستند .

  به عنوان مثال فرزندی که مطیع پدرمهربان است وتنها ازاو دستور دریافت می کند درزندگی خود خیلی راحت تراست نسبت به فرزند فراری وعصیانگر که آماده ی نوکری برای هرکس وناکس است .

چنان که حضرت یوسف (ع) به دوجوان همزندانی خود گفت :

یاصاحبی السجن ءارباب متفرقون خیرام الله الواحد القهار ؟  سوره یوسف . آیه 39.  یعنی ای دو رفیق هم زندانی من آیا خدایان متفرق موهوم  بهتر است یا خدای یکتای قاهر؟

   همان گونه که می دانید یوسف فرزند حضرت یعقوب (ع) است . یعقوب به خاطر زیبایی واخلاق خوب یوسف  اورا نسبت به دیگر فرزندانش بیشتر دوست داشت .

  ازاین جهت روزی برادران یوسف به دلیل حسد ورزی  اورا به کوهستان دوربرده به درون چاه انداختند . پیراهنش را با خونی آغشته کرده پیش پدرآوردند وگفتند یوسف را گرگ خورده  است .

   یعقوب (ع) سخن آنان را باورنکرد وسخت اندوهگین  شد . او درفراق یوسف همیشه گریه می کرد تا آنجا که چشمانش نابینا شد .

  روزی کاروانی در کنار چاه برای درآوردن آب توقف  کرد  . هنگام کشیدن آب دیدند یوسف در درون سطل قرارگرفته است  .

 باتعجب اورا گرفتند وبا خود به سرزمین مصر بردند .  درآنجا اورا به عنوان یک برده  درمعرض فروش قراردادند . چون پادشاه مصر فرزندی نداشت او را خریداری کرد .

  بعد ازمدتی همسر پادشاه مصر عاشق اوشد . یک روز که با یوسف درکاخ  تنها نشسته بود  تمام درها ی کاخ  را محکم بست وبه یوسف جوان گفت : اکنون من برایت  آماده هستم !

 اما  یوسف جوان  گفت : پناه برخدا وبا سرعت فرارکرد .  دراین هنگام خود پادشاه وارد کاخ شد وپرسید :

 چه شده ؟ چه خبراست ؟  همسرش گفت این یوسف نسبت به من  قصد بد کرده است !.

 پادشاه خیلی ناراحت شد واورا به زندان انداخت .

  یوسف در زندان همواره این چنین با خدای خود مناجات می کرد  : قال رب السجن احب الی مما یدعوننی الیه والا تصرف عنی کیدهن واصب الیهن واکن من الجاهلین . سوره یوسف . آیه 33.

 یعنی الهی مرا رنج زندان بهتر ازاین کارهای زشتی است که زنان ازمن تقاضا دارند . الهی اگر تو حیله ومکر آنان را ازمن دفع نکنی به آن ها میل کرده  جهنمی خواهم شد .

  روزی یوسف (ع)  درحال مباحثه با دوجوان همزندانی خود که مشرک نیز بودند این چنین  گفت :

یا صاحبی السجن ءارباب متفرقون خیرام الله الواحد القهار؟

                       ***