شعر
به نام خدا
شام است وآبگینه ی روءیاست شهر من * دلخواه ودلفروز ودل آراست شهرمن
دلخواه ودلفروز ودل آراست شهرمن * یعنی عروس جمله ی دنیا ست شهرمن
ازاشکهای یخ زده آیینه ساخته * ازخون دیده ودل خود خینه ساخته
اندوهگین نشسته که آیند دربرش * داماد های کوروکل وچاق ولاغرش
*
دنیا برای خام خیالان عوض شده است * آری دراین معامله پالان عوض شده است
دیروز مان خیال قتال وحماسه ای * امروزمان دهانی ودستی وکاسه ای
دیروزمان به فرق برادر فراشدن * امروزمان به گور برادر گدا شدن
دیروز مان به کوره ی آتش فروشدن * امروزمان عروس سرچارسوشدن
گفتیم ( سنگ برسراین شیشه بشکند * این ریشه محکم است مگر تیشه بشکند )
غافل که تیشه می رود ورنده می شود * با رنده پوست ازتن ما کنده می شود
با رنده پوست می شوم ودم نمی زنم * قربان دوست می شوم ودم نمی زنم
*
ای دوست این سراچه وایوان مبارکت * یوسف شدن به وادی کنعان مبارکت
یک سالم و عصا کش صد کور وشل شدن * میراث دار مردم دزد ودغل شدن
سهم تو یک قمار بزرگ است بعد ازاین * چوپان شدن به گله ی گرگ است بعد ازاین
یا بره می شوند ودراین دشت می چرند * یا این که پوستین تو را نیز می درند
حتی اگر به خاک رود نام وننگ شان * این لقمه های مفت نیفتد زچنگ شان
شاید رها کنند همه رخت وپخت خویش * اما نمی دهند زکف تخت وبخت خویش
دستار اگر که دربدل هیچ می دهند * شلوار را گرفته به سر پیچ می دهند
سنگ است آن چه باید شان درسبدکنی * سیلی است آن چه بایدشان گوشزد کنی
*
ای شهرمن ! به خاک فروخسپ وگنده باش * یا با تمام خویش مهیای رنده باش
این رنده می تراشد وزیبات می کند * آنگه عروس جمله ی دنیات می کند
تا یک دو گوشواره به گوش تو بگذرد * هفتاد ملت ازبرودوش تو بگذرد
*
صبح است وروز نو به فراروی شهرمن * چشم تمام خلق جهان سوی شهر من ...
شعراز: محمد کاظم کاظمی . شاعرمتعهد ومجاهد افغانی .
به نام خدا
حرف های ما هنوز نا تمام ...
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !
پیش ازآن که باخبرشوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیرمی شود
آی .....
ای دریغ وحسرت همیشگی
ناگهان
چقدرزود
دیرمی شود !
( قیصرامین پور)
به)
این یک کودک مسلمان آسیایی است که همه او را فراموش کرده اند!