فتنه بینداز وحکومت کن
به نام خدا
یکی بود یکی نبود غیرازخدای مهربان هیچ کس نبود . در روزگاران قدیم باغی سرسبز دروسط یک شهر قرار داشت . روزی از روزهای خدا باغبان زحمت کش که یک دقیقه آسوده نبود وآب خوش ازگلویش پایین نمی رفت سوار برالاغش وارد باغ شد دید :
یک نفر سید .
یک نفر آخوند .
یک نفر عامی .
بدون اجازه وارد باغ شده وبی باکانه مشغول چیدن وخوردن و بریز وبپاش هستند .
باغبان ازالاغ پیاده شد وافسار آن را به درختی بست با دلهره وناراحتی با داسی که دردست داشت به طرف آن ها نیم خیزشد .
اما با خودش گفت که به تنهایی نمی تواند حریف این سه نفر بشود . جلورفت وشروع کرد به زاری والتماس کردن که ای سید اولاد پیغمبر وای روحانی پاک دامن ! ازقدیم گفته اند : ( العوام کالانعام ).
این مرد عامی نفهم بدون هیچ گونه حقی وارد باغ من شده است .حالا من چه کار کنم ؟ لطفا به دادم برسید .
القصه آن دو دل شان به رحم آمد ه فریب حرفهای باغبان مکار وچرب زبان را خوردند و به این ترتیب سه نفری دست وپای مرد عامی را محکم به درختی بستند .
بعد ازاین باغبان رو کرد به سید وگفت : شما سید هستید . ازنظرشرعی خمس این باغ مال شما ست . پس بیا هرطورشده باهم اجازه ندهیم این آخوند مفت خور به سلامت جان ازاینجا به در ببرد . سید بی نوا خیال کرد که اگر قبول کند هم خودش وهم خانواده اش زندگی خوبی پیدا خواهند کرد . بنابراین قبول کرد وگفت :
حالا که اصرار می کنی باشه !
دراین موقع سید بی وفا غافل ازمکرباغبان بد جنس سریع جلو رفت ودست راست آخوند را گرفت وفشار داد آخوند که حسابی جا خورده و دردش گرفته بود گفت :
سیدنا ! این چه کاریه که می کنی ؟ دستم را ول کن به جان بچه ام قسم که به تو کاری ندارم . من الان می روم واسرار تورا نیز حفظ می کنم . دراین لحظه باغبان هم با خشم وناراحتی بلا فاصله حمله ورشد ودونفری دست وپای اورا نیز محکم به درختی بستند .
اما وقتی که سید تنها شد باغبان ازفرصت استفاده نموده به راحتی او را دستگیر وبه این ترتیب حسابی دق دل خود را خالی کرد .
قصه ء ما به سررسید آدم بد به مقصد نرسید .
این یک کودک مسلمان آسیایی است که همه او را فراموش کرده اند!