کس
آورده اند که ...
یکی ازشاعران پیش امیر دزدان رفت وثنایی براو بگفت. فرمود تا جامه از او برکنند واز ده بیرون کنند. مسکین برهنه به سرما همی رفت . سگان به دنبال وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد وسگان را دفع کند. زمین یخ گرفته بود. عاجزشد. گفت : ( این چه حرام زاده مردمان اند ؛ سنگ را بسته اند وسگ را گشاده !)
امیراز دور بدید وبشنید و بخندید گفت : ( ای حکیم ! ازمن چیزی بخواه ).
گفت : جامه ی خود می خواهم اگرانعام فرمایی.
امیدوار بود آدمی به خیرکسان / مرا به خیر تو امید نیست ، شر مرسان.
وباز آورده اند که ...
درویشی مجرد گوشه ی صحرایی نشسته بود. پادشاهی بر او بگذشت ؛ درویش- ازآنجا که فراغ ملک قناعت است - سربرنیاورد والتفات نکرد. سلطان – ازآن جا که سطوت سلطنت است – برنجید وگفت : این طایفه ی خرقه پوشان امثال حیوان اند واهلیت و آدمیت ندارند.
وزیرنزدیکش آمد وگفت : ای جوان مرد ، سلطان روی زمین برتو گذرکرد ؛ چرا خدمتی نکردی وشرط ادب به جای نیاوردی ؟
گفت : سلطان را بگوی توقع خدمت ازکسی بدار که توقع نعمت از تو دارد ودیگر، بدان که ملوک ازبهرپاس رعیت اند ، نه رعیت ازبهر طاعت ملکوک.
پادشه پاسبان درویش است / گرچه رامش به فردولت اوست/
گوسپند از برای چوپان نیست / بلکه چوپان برای خدمت اوست/.
ملک را گفت درویش استوارآمد ؛ گفت : ازمن تمنایی بکن .
گفت : آن همی خواهم که دگرباره زحمت من ندهی .
گفت : مرا پندی بده .
گفت : دریاب کنون که نعمتت هست به دست /
کاین دولت وملک می رود دست به دست /.
گلستان سعدی.
این یک کودک مسلمان آسیایی است که همه او را فراموش کرده اند!