ناصرخسرو قبادیانی394- 481ق. حکیم، شاعر وجهانگرد مشهوری است که در حدود چهل سالگی - همان گونه که خود گفته است - ازخواب غفلت بیدار شد وسفرهفت ساله را آغازکرد . سفرنامه ی ناصرخسرو شرح مسافرت های او به سرزمین های اسلامی وشامل مشاهدات وملاقات های وی و حوادثی است که درطول این سفرها رخ  داده است .

 نثرسفرنامه ساده وتوضیحات آن دقیق است واطلاعاتی بسیارارزنده از روزگار نویسنده به دست می دهد .

   سفربه بصره   

چون به بصره رسیدیم ، ازبرهنگی و عاجزی به دیوانگان ماننده بودیم وسه ماه بود که موی سر، باز نکرده بودیم  و می خواستم که درگرمابه روم ، باشد که گرم شوم که هوا سرد بود وجامه نبود ومن و برادرم هریک لنگی کهنه پوشیده بودیم وپلاس پاره ای درپشت بسته ازسرما.

  گفتم اکنون ما را که درحمام گذارد؟  خورجینکی بود که کتاب درآن می نهادم ، بفروختم وازبهای آن درمکی چند ، سیاه ، درکاغذی کردم که به گرمابه بان دهم تا باشد که ما را دمکی زیادت تردرگرمابه بگذارد که شوخ ازخود بازکنیم.

  چون آن درمک ها پیش او نهادم ، در ما نگریست ؛ پنداشت که ما دیوانه ایم .

گفت : بروید که هم اکنون مردم ازگرمابه بیرون می آیند. و نگذاشت که ما به گرمابه ، در رویم .

ازآنجا با خجالت بیرون آمدیم وبه شتاب برفتیم .

کودکان بر گرد گرمابه ، بازی می کردند ؛ پنداشتند که ما دیوانگانیم .

درپی ما افتادند وسنگ می انداختند و بانگ می کردند.

ما به گوشه ی بازشدیم وبه تعجب درکار دنیا می نگریستیم  و مکاری ( کسی که اسب وشتروالاغ به کرایه دهد ) ازما سی دینارمغربی می خواست ، وهیچ چاره نداشتیم ، جزآن که وزیرملک اهواز، که او را ایوالفتح علی بن احمد می گفتند ، مردی اهل بود وفضل داشت ، ازشعروادب وهم کرمی تمام ، به بصره آمده بود.

 پس مرا درآن حال بامردی پارسی که هم ازاهل فضل بود آشنایی افتاده بود و او را با وزیرصحبتی بودی ( با او رفت وآمد ودوستی داشت ) واین مرد پارسی هم دست تنگ بود و وسعتی نداشت که مرا مرمتی کند. ( به حال من رسیدگی کند ) احوال مرا نزد وزیربازگفت ،

  چون وزیربشنید ، مردی را با اسبی نزدیک من فرستاد که ( چنان که هستی برنشین -  سوارشو- ونزدیک من آی )

  من ازبد حالی و برهنگی شرم داشتم و رفتن مناسب ندیدم ؛ رقعه ی ( نامه ) نوشتم وعذری خواستم وگفتم که ( بعد ازاین به خدمت می رسم ) و غرض من دو چیزبود :

یکی بی نوایی .

دویم گفتم همانا او را تصور شود که مرا درفضل مرتبه ای است زیادت ، تاچون بر رقعه ی من اطلاع یابد قیاس کند که مرا اهلیت چیست ، تا چون به خدمت او حاضرشوم خجالت نبرم .

 درحال ( فورا ) سی دینارفرستاد که این را به بهای  تن جامه  بدهید.

ازآن ، دو دست جامه ی نیکو ساختیم و روز سیوم به مجلس وزیر شدیم .

مردی اهل و ادیب وفاضل ونیکو منظر و متواضع دیدم و متدین وخوش سخن .

ما را به نزدیک خویش بازگرفت ، و از اول شعبان تا نیمه ی رمضان آن جا بودیم ، و آن چه آن اعرابی کرای ( بابت کرایه ی شترازماطلب داشت ) شتربرما داشت ، به سی دینار، هم این وزیر بفرمود تا  بدو  دادند  ومرا ازآن رنج آزاد کردند .

  خدای تبارک وتعالی ، همه ی بندگان خود را ازعذاب قرض ودین فرج دهاد. بحق الحق واهله.  وچون بخواستیم رفت ، ما را به انعام واکرام به راه  دریا  گسیل کرد ، چنان که درکرامت وفراغ (آسایش) به پارس رسیدیم ، ازبرکات آن آزاد مرد ، که خدای عزوجل از آزاد مردان خشنود باد .

  بعد ازآن که حال دنیاوی ما نیک شده بود وهریک لباسی پوشیدیم ، روزی به  در آن گرمابه شدیم که ما را درآنجا نگذاشتند ، چون از در رفتیم ، گرمابه بان وهرکه آنجا بودند ، همه برپای خاستند وبایستادند ، چندان که ما  در حمام شدیم ، و دلاک  وقیم ( کیسه کش حمام ) درآمدند وخدمت کردند( احترام کردند ) وبه وقتی که بیرون آمدیم هرکه درمسلخ (رخت کن ) گرمابه بود ، همه برپای خاسته بودند و نمی نشستند ، تا ما جامه پوشیدیم وبیرون آمدیم.

  ودر آن میانه شنیدم که حمامی به یاری ازآن خود می گوید : ( این جوانان آنان اند که فلان روز ما ایشان را درحمام نگذاشتیم ) وگمان بردند که ما زبان ایشان را ندانیم ؛ من به زبان تازی ( عربی ) گفتم که : ( راست می گویی ، ما آنانیم که پلاس پاره ها برپشت بسته بودیم ). آن مرد خجل شد وعذرها خواست واین هردو حال درمدت  بیست روز بود ،

  این فصل بدان آوردم تا مردم بدانند که به شدتی که از روزگار پیش آید ، نباید نالید واز فضل ورحمت کردگار- جل جلاله وعم نواله - نا امید نباید شد که او - تعالی - رحیم است .