آقا رضا دریک شهرغریب دور ازپدر ومادرش مشغول درس خواندن بود ، اوفقط 21. سال سن داشت و خیلی خجالتی وکم حرف  بود ، تابستان ها که مدرسه  تعطیل می شد ، می رفت کارگری ، تا برای خرید کیف وکتاب ولباس وهزینهء مسکن خود ، محتاج کسی نباشد .

  اما امسال قراربود دریک گاو داری کار کند، صبح زود پتوی کهنهء را برداشت وحرکت کرد تا بعد ازپرس وجو وسرگردانی زیاد به گاو داری که آدرسش را گرفته بود رسید .

 چون آقا رضا مسائل بهداشتی را کاملا رعایت می کرد وتمیزبود ، همکارانش او را موظف کرده بودند که شام ونهاروصبحانه را آماده کند ، او ضمن نظافت طویله ودادن علوفه به گاوها ، همیشه برای هم اطاقی های خود شام ونهار وصبحانه نیز آماده می کرد .

  آقا رضا ازشدت کار، کم کم داشت کلافه می شد ؛ ازاذان صبح تا دوازده شب هیچ آرامشی نداشت ، مدام این طرف وآنطرف درحال فعالیت بود.

  دریک روزداغ تابستانی ، مشغول بسته بندی جو وعلوفه بود ؛ از زورکاربه نفس نفس افتاده بود وازشدت تابش آفتاب هر5. دقیقه یک لیترآب سرمی کشید ، سرفه کنان چشمانش را که ازگرد وخاک علوفه وجاری شدن عرق می سوخت پشت سر هم با دستمالی پاک می کرد .

  دراین لحظه سروکلهء صاحب گاوداری پیدا شد و بدون این که سلام وتعارفی بکند ، شروع کرد به داد وهوار کشیدن ؛ مدام می گفت :

 بدو ببینم زدود باش .

 داری چه کارمی کنی؟ عجله کن.

این قدرآب نخورو...

  پس ازمدتی آقا رضا که مثل برق گرفته ها می لرزید ، سرش را به طرف صاحب گاوداری برگرداند وبا تمام وجود فریاد زد : ای ظالم ! برو گم شو !

  صاحب گاوداری با تعجب فراوان ، کمی مکث کرد وگفت : با من بودی ! آقا رضا آب دهنش را قرت داد و گفت : بله با شما بی انصاف هستم .

  درپی این اهانت ، آقا رضا خیلی سریع ازگاو داری تصفیه حساب و اخراج شد . با سرو صورت ژولیده و خاکی ، رفت کنار رود خانهء ( که درهمان نزدیکی بود ) ، حمام کرد ولباس های خود را شست ، روی علف ها پهن کرد ، درهوای گرم تابستان پس ازپانزده دقیقه لباس هایش خشک شد .

 حیران وسرگردان وبا نا امیدی فراوان دنبال راه چاره ی می گشت ؛ گاه گداری به فکرسیگارکشیدن هم می افتاد ، چون ازبعضی ها شنیده بود که برای ناراحتی و غصه سیگارکشیدن مفید است .

   از دورچشمش به اتوبوسی افتاد که داشت نزدیک می شد ، درایستگاه بی هدف سوار آن شد و رفت روی صندلی کناریک پیرمرد نشست .

  پیرمرد به او گفت : آقا پسر! می تونی کارکنی ؟ آقا رضا سرش را خم کرد وبا صدای نرم واحترام آمیزگفت : اسم من رضا است وحاضرم هرکاری که داشته باشی انجام بدهم .

   با هم ازاتوبوس پیاده شدند و رفتند  وارد یک مدرسهء بزرگ  شدند که بنا بود پشت بامش آسفالت و گیرگونی شود ، برای انجام این کار، گوشه حیاط مدرسه ، حدود بیست عدد بشکهء قیر وجود داشت .

   پیرمرد گفت : آقا پسر! لطفا این بشکه ها را ازاین گوشهء حیاط غلطان غلطان ببربه آن گوشهء حیاط ، سپس یادت نره همه بشکه ها را صاف کن والا زیرآفتاب داغ ، همه قیرها خالی می شه ها !

  آقا رضا تا ظهرمشغول غلطاندن بشکه ها بود ، ظهرپیرمرد صدا زد : آقا پسر!  بدو بیا نهارسرد می شه.

  آقا رضا هم رفت برای خوردن نهار وخواندن نماز، با خودش گفت : بهتراست کمی استراحت کنم . پس ازآن که  دربرابرهوای مطبوع کولر کمی چرت زد ، برگشت سرکارش ، گوشهء حیاط . دید ای وای همه قیرها خالی شده است !  اویادش رفته بود که بشکه ها را ازحالت خوابیده بلند و صاف کند .

  پیرمرد خیلی ناراحت شد ، گفت : حالا قیرها خیلی نرم وشوله ، کارش نمی شه کرد . فردا صبح زود ، قبل ازاذان شروع کن دوباره قیرها را با کلنگ بکن وبریزداخل بشکه ها .

  آقا رضا ازشدت شرم وناراحتی ، آن شب نه شام خورد ونه خوابش برد ، صبح زود بیل وکلنگ گرفت وشروع کرد به کندن قیرها . چون درخنکای شب قیرها سفت شده بود ، با وارد شدن ضربه های کلنگ ، تکه های قیرروی صورت آقا رضا می پاشید.

  آفتاب بالاآمده بود که پیرمرد صبحانه آورد اما آقا رضا نتوانست حتی یک لقمه بخورد ؛ زیرا باگرم شدن هوا تکه های قیرتمام ریش وسبیل و دهان وپلک های او را به هم چسبانده بود ، پیرمرد با عجله ، کمی بنزین آورد ، آقا رضا با بنزین دست وصورتش را شست وبا زحمت چند لقمه نان وپنیرخورد .

  کارش که تمام شد ، بدون این که دستمزدش را بگیرد ، یک تاکسی دربست گرفت ویک راست رفت پیش برادرش( که درهمان حوالی بود ) ، برادرش حیرت زده به اوگفت : تو این جا چه کار می کنی ؟ با حسرت و دلسوزی ، سروصورت قیری آقا رضا را با تیغ تراشید واصلاح کرد ، کفش ولباس های قیری شان را نیزعوض کرد. سپس با خنده گفت : عزیزم ! بهترآن است که برگردی به مدرسه ، من حاضرم پول کیف وکتاب وهمه نوع وسایل و ما یحتاج زندگی ات را بدهم ، بیشترازاین خودت را اذیت نکن .

 آقا رضا گفت : باشه ، هرچه نظرشماست . اما آقا رضا به این زودی ها برگشتنی نبود ، چون اویکی از طلبه های آزاد حوزه علمیه قم بود ، بنا براین می بایست منتظردرآمدن محاسن تراشیده شده ی خود می ماند.

  تصمیم گرفت تا زمان درآمدن محاسن خود ، برود سرکاردریک کارگاه ساختمانی . فردا ازبرادرش آدرس کارگاه را گرفته خداحافظی کرد و ازخانه بیرون آمد ، غروب آفتاب به یک کارگاه ساختمان سازی رسید وتصمیم گرفت که مدتی درآنجا کارکند .

   آقا رضا چندین روز درآن جا مشغول کار بود ؛ او که گمشده اش را یافته بود وخیال می کرد که اگر مدتی درآنجا کارکند زندگی خوبی پیدا خواهد کرد. روزی از روزها  بعد ازکار، تصمیم گرفت برود غذا وآذوقه ی فراهم کند ؛ لباس های کارگری اش را عوض کرد وآن را دریک گوشه ی گذاشت .

 فردا صبح که سرکارش برگشت ، با تعجب دید لباس هایش را برده اند ، یک ساعت این ور وآن وربا دلی پرغصه تمام سوراخ سمبه ها را گشت ، اما هرچه گشت چیزی پیدا نکرد ، انگارآب شده رفته بود زیرزمین.

  مدیرکارگاه که وضع را این طور دید ، خیلی عصبانی شد ، تصمیم گرفت که او را اخراج کند ، اما ناگهان  درهمان نزدیکی ، گوشه ی یک شلواروپیراهن کهنهء که از زیرشن وماسه ها  پیدا بود  توجه آقا رضا را جلب کرد ، با خوشحالی آن را با دو دست محکم گرفته کشید وبیرون آورد ، دید کمی نمناک  ودرعین حال پرازحشره های کوچک ذره بینی است.

 چون فرصتی نداشت ، خیلی سریع بدون این که آن ها را کاملا بتکاند ، پوشید و شروع  کرد  به کارکردن ؛ تند وتند آجر وسیمان می آورد تا صاحب کار اخراجش نکند.

  بعد ازنیم ساعت کارکردن ، سوزش عجیبی را روی یکی ازران هایش احساس کرد ؛ دوید دریک گوشه ی خلوت ، شلوار تکه پاره ونمناکی را که اززیر شن وماسهء کنارکارگاه ساختمان سازی پیدا کرده بود درآورد ، ناگهان چشمش به یک هزارپای طلایی رنگ بزرگ افتاد که واقعا هزارتا پا داشت وبا سرعت عجیبی به راست وچب درحال حرکت بود !

  آقا رضا مشغول کشتن هزارپا بود که ناگهان سروکلهء چند نفرازماموران انتظامی پیدا شد ، یکی ازماموران نگاهی به آقا رضا کرد وگفت :

- اخوی ! کارت شناسایی داری ؟ !

- بله دارم !

- ببینم !

 - بفرمایید ، این هم کارت !

 - یوخ بابا ، این کارت ها ارزشی نداره ، باید کارت کارگری یا نامه تردد می گرفتی !

آقا رضا فهمید آنچه نباید بشود ، شده واتفاقی که نباید بیفتد افتاده است ، خیلی ناراحت شد اما چاره ی نبود .

چند لحظه بعد نیروهای انتظامی بدون این که حتی اجازه ی تعویض لباس به آقا رضا را بدهند او را دستگیر و به ارودگاه مخصوص آورگان ، واقع در جاده ء اراک انتقال دادند.

 

 عمرکسان دراز وعمرناکسان کوتاه باد.

 

                                                                                                مستند.