چشمان اسفندیار – پاشنه آشل
رستم واسفندیار
داستان رستم واسفندیار یکی ازشورانگیزترین داستان های شاهنامه ی فردوسی است . اسفندیارقهرمان افسانه ی است که زرتشت او را درآبی مقدس شستشو می دهد تا رویین تن ( نیرومند ) شود وازهرگزندی دورماند ، اما اسفندیاربه هنگام فرو رفتن درآب ، چشم هایش را می بندد وآب به چشم هایش نمی رسد؛ ازاین روی ، از ناحیه ی چشم ها آسیب پذیرباقی می ماند.
فردوسی ، رستم واسفند یار را که هردو نیرو وقدرتی شگفت انگیزدارند دربرابریکدیگر قرارمی دهد .
رستم قهرمان شکست ناپذیری است که ازهفت خان دهشت ناک گذشته است .
اسفندیارنیزهم چون رستم ، هماوردان نیرومند فراوانی را به زانو درآورده است .
او شاهزاده ی است که آرزومند است تاج شاهی را برسرگذارد.
گشتاسب پدراسفندیاربه او حسادت می ورزد ، ازاین رو سعی دارد وی را به کشتن دهد.
گشتاسب ازوزیراخترشناس خود (جاماسب) می پرسد که مرگ اسفندیار به دست کیست؟
او پاسخ می دهد که : به دست رستم ؛
ورا هوش درزاولستان بود
به دست تهم پور دستان بود.
گشتاسب به فرزندش اسفندیارمی گوید: اگر تاج وتخت سلطنت می خواهی باید به جنگ رستم سیستانی بروی وآن سرکش یاغی را دست بسته نزد من بیاوری؛
اگرتخت خواهی زمن باکلاه
ره سیستان گیروبرکش سپاه
چون آن جا رسی دست رستم ببند
بیارش به بازو فکنده کمند .
اسفندیاراین دلاور رویین تن قدرت طلب ، به سوی سیستان می با یک صد سوار می تازد؛
به شبگیرهنگام بانگ خروس
زدرگاه برخاست آوای کوس
چوپیلی براسب اندرآورد پای
بیاورد چون باد، لشکرزجای.
پس ازآن که اسفندیاربه زابل می رسد ، توسط فرزند خود (بهمن) پیامی برای رستم می فرستد وبا یک سلسله مقدمه چینی ، هدف ازآمدنش به سیستان را اعلام نموده وبدین سان ازرستم می خواهد که بدون جنگ وخون ریزی سربه فرمان نهد.
اما رستم (فرزند زال) که عمری به سالاری وسربلندی زیسته است ، هرگزحاضرنیست تن به رسوایی وبند دهد . ازاین رو پاسخ پیام اسفندیار را با مهرجویی که با تهدید وگردن کشی همراه است داده وپیشنهاد ملاقات حضوری درکنار دریا هیرمند را مطرح می کند.
بهمن پاسخ رستم را به اسفندیارمی رساند ، اسفندیارنیزبا یک صد سوار برلب هیرمند می رود ، تا مسئله را با رستم از راه گفتگو حل کند .
رستم به دیدار شاهزاده از رخش به زیرآمد وبراو درود فرستاد .
اسفندیارنیزجهان پهلوان (رستم) را گرامی داشته وبا گرمی با وی سخن می گوید.
ازاین دیدارنتیجه ی حاصل نمی شود ودیدارهای دیگری دست می دهد وپس از چندید دور ملاقات ومراسم پذیرایی ، ازرستم می خواهد که خود بند بردست نهد وبه درگاه شاه گشتاسب بشتابد.
اما رستم درپاسخ می گوید که هرگزکسی دست وی را به بند ندیده است وپس ازآن نیزنخواهد دید .
اسفندیارجوان که نه دل جنگیدن دارد ونه توانایی دست شستن ازپادشاهی ، سرانجام راه خود را مشخص می کند؛ راهی که به پادشاهی یا مرگ وی منتهی می شود .
رستم نیزدرباطن دچارکشاکشی پرآزاراست ؛ زیرا جزجنگیدن یا بند بردست نهادن وسرافکنده به درگاه شاه گشتاسب شدن چاره ی ندارد.
دل رستم ازدرد پراندیشه شد
جهان پیش چشمش چو یک بیشه شد
که گرمن دست دهم دست ، بند ورا
وگرسرفرازم گزند ورا
دو کاراست هردو به نفرین وبد
گزاینده رسمی نو آیین وبد
هم ازبند او بد شود نام من
هم ازکشتنش بد سرانجام من
به گرد جهان هرکه راند سخن
نکوهیدن من نگردد کهن ...
رستم می کوشد تا راه های دوستی را بگشاید وتن به جنگ ندهد اما هرچه مهربانی می کند ، نا مهربانی می بیند وهرچه ازآشتی می گوید ، ازجنگ می شنود.
سرانجام رستم اسفندیار را به نبرد می خواند ؛
بدو گفت رستم که ای نام جوی
تو را گرچنین آمده است آرزوی
تنت برتن رخش مهمان کنم
به گرز وبه کوپال درمان کنم ...
زال ، رستم را ازجنگ با اسفندیار بر حذرمی دارد اما همه ی امید ها ازدست رفته است وچاره ی جز جنگ نمانده است . بدین سان دو پهلوان نامدار در برابرهم قرارمی گیرند.
چو شد روز ، رستم بپوشید گبر
نگهبان تن کرد برگبر، ببر
کمندی به فتراک زین بر ببست
برآن باره ی پیل پیکرنشست
بیامد چنان تا لب هیرمند
همه دل پرازباد ولب پرز پند...
به سان پلنگی که برپشت گور
نشیند برانگیزد ازگورشور...
نخستین به نیزه برآویختند
همی خون زجوشن فروریختند
زنیروی اسبان وزخم سران
شکسته شد آن تیغ های گران
چو شیران جنگی برآشوفتند
پرازخشم ، اندام ها کفتند ...
همان دست بشکست گرزگران
فروماند ازکاردست سران
گرفتند زان پس دوال کمر
دو اسب تگاور فروبرده سر
همی زورکرد این برآن آن براین
نجنبید یک شیربرپشت زین
پراکنده گشتند زآوردگاه
غمی گشته اسبان ومردان تباه
کف اندر دهانشان شده خون وخاک
همه گبروبرگستوان چاک چاک.
جنگ بین دو پهلوان به درازا می کشد ، ( زواره ) برادر و( فرامرز) پسررستم ، خشمگین به سوی لشکریان اسفندیار رفتند وزبان به دشنام ونکوهش گشادند.
میان آنان ودو فرزند اسفندیار جنگ درمی گیرد. دراین جنگ دو فرزند جوان وبی گناه اسفندیار کشته می شوند.
بهمن به نزد پدر می شتابد و او را ازکشته شدن برادران آگاه می کند، اسفندیار با دل داغ دیده وچشم اشک بار به رستم نا سزا می گوید.
رستم ، زواره و فرامرز را مسئول قتل دو فرزند اسنفدیاردانسته وسوگند یاد می کند که ازاین واقعه اطلاعی نداشته وازاین بابت ازاسفندیارعذرخواهی می کند.
این عذرخواهی رستم ،روزنه ی امیدی برای فرارازجنگ است .
اما سفندیار تن به صلح وآشتی نمی دهد ، ناچارآتش جنگ باردیگرشعله ورمی شود .
کمان برگرفتند وتیرخدنگ
ببردند ازروی خورشید رنگ
زپیکان همی آتش افروختند
به بربر زره را همی دوختند
دل شاه ایران بدان تنگ شد
بروهای چهرش پرآژنگ شد
چو او دست بردی به سوی کمان
نرستی کس ازتیراو بی گمان
چو او ازکمان تیربگشاد شست
تن رستم ورخش جنگی بخست
چو مانده شد ازکار ، رخش وسوار
یکی چاره سازید بیچاره وار
فرود آمد از رخش رستم چو باد
سرنامور سوی بالا نهاد
همان رخش رخشان سوی خانه شد
چنین با خداوند بیگانه شد
به بالا زرستم همی رفت خون
بشد سست ولرزان که بیستون .
اسفندیارکه رستم را این گونه درمانده می بیند ، بار دیگر ازاو می خواهد که دست را به بند بسپارد وسرتسلیم فرود آورد . اما پیرناسازگارکه نشیب وفراز روزگار بسیاردیده است ، براین درماندگی چاره سازی می کند واز هماورد دلاور خود اجازه می خواهد که به سوی ایوان خویش بازگردد و نزدیکان را برای قبول خواست های شاهزاده موافق سازد.
اسفندیار خواهش او را می پذیرد ورستم به ایوان خود بازمی گردد.
رستم درهیچ حال حاضرنیست تن به بند بسپارد ، زیرا مردی است برتر ازچرخ بلند که گردش روزگار می تواند جانش را بستاند اما نمی تواند سر او را فرود آورد.
رستم درایوان با دوستان به مشورت می نشیند .
پدر رستم ( زال) که همه ی درهای امید را بسته می بیند به فکرچاره جویی ازسیمرغ می افتد؛ مقداری ازپر سیمرغ را در آتش می افکند ، لحظه ی بعد سیمرغ پیدا می شود و پیکان شکسکته ها را ازتن رستم بیرون می آورد وتن زخمی رخش نیز از تیمارسیمرغ بی نصیب نمی ماند .
آنگاه سیمرغ رستم را به کنار دریا می برد و درخت گزی را بدو نشان می دهد ومی گوید : ازاین درخت تیری دو شاخه اختیارکن وآن را درآب رز بپروران که جان اسنفندیار را جزاین چیزی نتواند گرفت .
زمانه برد راست آن را به چشم
بدان گه که باشد دلت پرزخشم.
رستم تیری ازشاخ گز می برد وبه ایوان بازمی گردد .
چون خورشید سر ازکوه به درمی آورد ، رستم بار دیگر سلاح می پوشد وبه میدان می شتابد .
اسفندیارازشفایابی وتندرستی رستم به حیرت وشگفتی فرو می رود ویقین می کند که رستم ازجادوی زال تندرست گشته است .
رستم یک بار دیگر اسفندیار را به صلح وآشتی دعوت می کند ، اما اسفندیار به او چنین خطاب می کند :
... فراموش کردی تو سگزی مگر
کمان وبر مرد پرخاش گر
زنیرنگ زالی بدین سان درست
وگرنه که پایت همی گور جست
بکوبمت زین گونه امروز یال
کزین پس نبیند تو را زنده زال .
رستم درپاسخش می گوید :
بترس ازجهان دار یزدان پاک
خرد را مکن با دل اندر مغاک
من امروز نز بهر جنگ آمدم
پی پوزش ونام وننگ آمدم
تو با من به بیداد کوشی همی
دو چشم خرد را بپوشی همی .
لابه ی رستم به اسنفند یار کارگرنمی افتد. ناگزیر رستم ؛
کمان را به زه کرد وآن تیر گز
که پیکانش را داده بود آب رز
همی راند تیرگز اند کمان
سرخویش کرده سوی آسمان
همی گفت کای پاک دادار هور
فزاینده ی دانش وفر و زور
همی بینی این پاک جان مرا
توان مرا هم روان مرا
که چندین بپیچم که اسنفندیار
مگر سربپیچاند ازکارزار
تو دانی که بیداد کوشد همی
همی جنگ ومردی فروشد همی
به باد افره این گناهم مگیر
تویی آفریننده ی ماه وتیر
تهمتن گز اندر کمان راند و زود
برآن سان که سیمرغ فرموده بود
بزد تیربرچشم اسفندیار
سیه شد جهان پیش چشم آن نام دار
خم آورد بالای سرو سهی
از او دورشد دانش وفرهی .
بدین سان روزگار اسفندیار به انجام رسید .
درآخرین لحظات زندگی ، رستم بر بالین وی به سختی می گرید واسفندیار خود ، او را دلداری وتسلیت می دهد ؛ آن گاه فرزندش (بهمن) را به وی می سپارد که درتربیت ونگه داری اش بکوشد.
دراین داستان اسنفندیارازناحیه چشم آسیب پذیراست ، زیرا هنگام فرورفتن درآب مقدس به فرمان زرتشت ،چشمانش را بسته بود ، مانند آشل (قهرمان اروپایی) که ازناحیه پاشنه ی پا آسیب پذیربوده است . ومی خواهد به این مسئله تفطن دهد که همه انسان ها دارای نقطه ضعف هستند .
شاهنامه فردوسی ،
چاپ مسکو.
این یک کودک مسلمان آسیایی است که همه او را فراموش کرده اند!