واژگان همچون شفاعت و عبادت و وهابيت و توحيد از واژگان کليدي بحث نقد ديدگاه وهابيت درباره شفاعت از منظر علامه طباطبايي است.

شفاعت در لغت: در تاج العروس شفع را برخلاف وتر و به معني جفت معني کرده است.[1] ابن اثير در معناي شفاعت چنين مي‌نويسد: در گفتگوها از شفاعت سخن زياد به ميان مي‌آيد. هم در امور اخروي و هم در امور دنيوي. شفاعت درخواست عفو و اغماز است نسبت به گناهان و جرايمي که انجام گرفته است.[2] راغب اصفهاني مي‌نويسد: شفاعت به معني ضميمه شدن چيزي به ديگري است به منظور مدد و ياري رساندن. بيشتر موارد استعمال شفاعت آنجاست که حرمت مقام بالاتر به کسي که پايين‌تر است ضميمه شود. شفاعت در قيامت نيز از همين باب است.

 شفاعت در اصطلاح: علامه در اين زمينه نوشته است: شفاعت از ماده شفع اخذ گرديده است در برابر واژه وتر. در حقيقت شخصي که متوسل به شفيع مي‌شود مي‌داند که نيروي خودش به تنهايي براي نيل به آرزوهايش کافي نيست. از اين رو نيروي خود را با نيروي شفيع گره مي‌زند و در نتيجه آن را دو چندان نموده به آنچه مي‌خواهد مي‌رسد.[3]

محمد تقي مصباح يزدي در تعريف شفاعت مي‌نويسد: شفاعت که از ريشة شفع به معني جفت گرفته شده است در محاورات عرفي بدين معني به کار مي‌رود که شخص آبرومندي از بزرگي بخواهد که از کيفر مجرمي در گذرد يا بر پاداش خدمتگذاري بيافزايد.[4]

برخي شفاعت را به شکل عام‌تري تعريف کرده‌اند و هرگونه وسيله و واسطه‌ي که باعث بخشودگي گناهان انسان و تقرب او به درگاه خداي متعال مي‌شود را نوعي شفاعت تلقي کرده‌اند از جمله در تفسير نمونه.[5]

در اکثر تعاريف اصطلاحي همان معني لغوي و مبدأ اشتقاق آن که زوج باشد منظور گرديده است؛ زيرا اگر به ميانجي‌گري و درخواست عفو و اغماز شفاعت اطلاق مي‌شود به دليل آن است که شخص آبرومندي به ديگري دست به دامن و متوسل مي‌شود تا خداي متعال از سر تقصيرات او درگذرد. از اين رو وهابيان در قالب طرح بحث شفاعت مجموعه‌ي از آموزه‌ها مانند توسل و استغاثه و زيارت و... را نقادي کرده‌اند.

اما تعريف علامه جامع‌تر به نظر مي‌رسد. ايشان شفاعت را بر دو قسم تکويني و تشريعي تقسيم کرده و توسل به اولياي الهي را که هريک وسيله و واسطه‌ي ابلاغ و تبيين کننده‌ي احکام و آموزه‌هاي وحياني هستند نوعي شفاعت به شمار آورده‌اند؛ زيرا مردم به مدد آنان است که مي‌توانند به احکام واقعي دست يافته راه رستگاري و نجات را طي نمايند.

وهابيت در لغت و اصطلاح:

وهابيت در لغت از ريشه هبه و در اصطلاح فرقه شناسان شعبه‌ي از مسلمانان است که در عربستان در ناحيه «نجد» توسط محمد بن عبدالوهاب حنبلي در اواخر قرن دوازدهم هجري تأسيس گرديده است. از ويژگي بارز آنان آن است که براي تفکر عقلاني در فهم درست متون ديني هيچ گونه ارزشي قائل نيستند و تنها به ظاهر آيات و احاديث اکتفا مي‌کنند و تمام فرق و مذاهب اسلامي را که افکار آنان را نپذيرند مشرک تلقي مي‌نمايند.[6]

توحيد در لغت و اصطلاح:

توحيد در لغت: صاحب تاج العروس در تعريف توحيد نوشته است: توحيد ايمان به خداي يگانه است. ابن منصور گفته است: واژه‌ي «واحد» به معني منفرد بالذات و واژه‌ي «احد» به معني منفرد بالمعني است. جامع اين اوصاف تنها خداي متعال است.[7] در المعجم الوسيط توحيد را اين گونه تعريف شده است: توحيد اعتقاد قلبي است به خداي يگانه و در اصطلاح اهل حقيقت مقدس و منزه دانستن خداي متعال است از هر آنچه که در ذهن بشر تصور شود. چنان که امام علي(ع) فرموده است: «التوحيد ان لاتتوهمه.»[8]

 توحيد در اصطلاح انديشمندان اسلامي آن است که انسان هرچيزي را که تصور مي‌کند خدا را نيز همراه آن تصور کند يعني همه‌ي عالم را مظهر او و در محضر او بداند. علامه در کتاب رسائل توحيدي مي‌نويسد: آن ذات پاک از هرگونه تعيين اسمي و وصفي و تقيد مفهومي منزه و مبرا بوده و مقيد به هيچ قيدي نيست حتي قيد اطلاق. سپس با استناد به برخي آيات و روايات در پي اثبات آنند که اسلام در امر توحيد پيشتاز است؛ چرا که توحيد اسلام که همان توحيد اطلاقي است آخرين درجه‌ي توحيد و اوج آن است.[9]

علامه در جاي ديگر مي‌نويسد: خداي متعال واحد است يعني محدود به هيچ حدي از حدود نمي‌باشد تا تصور شود که خارج از اين حد فرد دومي نيز وجود دارد. اين همان معناي «قل هو الله احد» است؛ زيرا لفظ «احد» در مواردي استعمال مي‌شود که تعددي در کار نباشد. روشن است که در مورد امرنا محدود و نامتناهي نمي‌توان «عدد» فرض نمود؛ زيرا هر دومي که فرض شود غير از اولي خواهد بود. پس در نتيجه هر دو محدود و متناهي خواهند بود و به واقعيت همديگر مرز خواهند داد.[10]

متفکران اسلامي براي توحيد اقسامي را بر شمرده‌اند: از جمله علامه توحيد را بر سه قسم يا مرحله تقسيم کرده است: ذاتي، اسمي، فعلي. به اين معني که هرچيزي از جهت ذات و اسم و فعل قائم و وابسته به خداي متعال است.[11]

جعفر سبحاني توحيد را در چهار بخش: ذاتي، صفاتي، افعالي، عبادي. پيگيري و تبيين کرده است.[12] محمد بن الامير الصنعاني توحيد را دو قسم مي‌داند: توحيد ربوبي، توحيد عبادي.[13]

عبادت در لغت و اصطلاح:

عبادت در لغت: به معني پرستش و بندگي و نهايت ذلت به کار رفته است. در لسان العرب و مانند آن واژه عبادت به پيروي همراه با فروتني تفسير شده است.[14] راغب اصفهاني عبادت را به نهايت ذلت و خواري معني کرده و مي‌نويسد: اين عمل سزاوار کسي نيست جز خداي متعال.[15]

عبادت در اصطلاح: نوعي سپاسگزاري است چنان که علامه مي‌نويسد: اگر انسان بفهمد که تمام نعمت‌ها را موجودي به نام خدا آفريده است فطرتاً به پرستش و تواضع او خواهد پرداخت. چون اين يک قانون کلي است که ضعيف در برابر قوي همواره رفتار متواضعانه دارد.

علامه همه اي اين خضوع‌ها را داراي يک حقيقت دانسته و مي‌نويسد: نزد غير خداي متعال چيزي که ما را وادار به خضوع کند وجود ندارد. بنابراين در برابر غير خدا خضوع کردن جايز نيست مگر اين که اين خضوع‌ها نيز برگشتش به خضوع در برابر خداي متعال و امتثال اوامر او باشد.[16]

در اغلب موارد مع الاسف عبادت به خضوع و تزلل تفسير شده است. اما حقيقت آن است که بگوييم فصل مقوم عبادت در واقع همان نيت و قصد انسان است. از اين رو از منظر علامه حتي «سجده» که بالاترين درجه‌ي تزلل و خضوع است به تنهايي عبادت محسوب نمي‌شود.

برخي از جمله رشيد الدين ميبدي در تعريف عبادت نوشته‌اند: عبادت همان دعاست. اما با کمي تأمل مي‌توان گفت که اين سخن با توجه به آيه شريفه 6 سوره نوح قابل قبول نيست. بر اين اساس عبادت از دو رکن تشيکل يافته است:

1. يکي تزلل قولي، فعلي.

2. ديگري عقيده و نيت.[17]

از زمان تشکيل مذهب وهابيت تاکنون مشاهد متعددي تخريب شده است. براساس ديدگاه وهابيت اکثر مسلمانان به دليل اعتقاد به شفاعت و توسل و استغاثه از اموات و مانند آن کافر گشته‌اند. از اين‌رو صراحتاً خون و مال آنان را حلال اعلام شده است. آنان با همين رويکرد به تخريب گسترده‌ي مقابر و مشاهد ائمه و اولياء الله دست زدند که نمونه بارز آن تخريب قبرستان بقيع است.[18] آنان براي اثبات مدعاي خود دلايلي را ارايه کرده‌اند که برخي از آن‌ها در ذيل مي‌گذرد:

1. شفاعت و مدد خواهي و استعانت مخصوص خداست. به قول صنعاني هرکس از مخلوقي ياري و کمک بخواهد اين عمل او شرک در عبادت به شمار مي‌رود و کننده‌ي اين کار پرستنده‌ي آن شخص تلقي خواهد شد. اگرچه به زبان موحد باشد. چون مشرکين نيز به وجود خدا اعتراف داشتند ولي با اين حال اين اعترافات آنان را از نتائج شرک دور نساخت و مانع از آن نشد که خون شان ريخته و فرزندان شان اسير وا موال و دارايي‌شان به غارت رود.[19]

محمد بن عبد الوهاب در رساله‌ي اربع القواعد مي‌نويسد: شفاعت دو قسم است: شفاعت منفي و شفاعت مثبت. شفاعت منفي شفاعتي است که کاري که مخصوص خداست و جز او برانجام آن قدرت ندارد از غير خدا خواسته شود. از آنجا که شفاعت از اموري است که «لايقدر عليه احد» طلب آن از غير خدا نفي شده است. زيرا اگرفعلي که فقط ازآن خدا باشد ازغيرخدا درخواست کنيم لازمه‌ي اين درخواست اعتقاد به الوهيت غير خداست. چون اين غير را قادر به آن فعل دانسته‌ايم. اين همان شرک است.[20]

2. شرک مشرکان صرفاً به دليل شفاعت خواهي بوده است نه شرک در خالقيت و مانند آن. چنان که ابن تيميه در رساله اول از مجموعه رسائل «الهديه السنيه» نوشته است: آنچه بر هر مسلماني واجب است آن است که همتش را صرف پروردگارش بکند و با استعانت و توکل به او حق بندگي را عملاً ادا کند. برخلاف کسي که ايمانش زباني است و وظيفه‌ي عبوديت را ترک نموده ضد آن را مرتکب مي‌شود. مثل اين که به غير خدا روي مي‌آورد و به او پناه مي‌برد و از او طلب شفاعت مي‌کند. چنين عملي عيناً همان عمل مشرکان عصر جاهلي است.[21]

وهابيان معتقدند که درگيري اصلي رسول اکرم(ص) با عقايد مردماني بود که برخي آفريده‌ها را ميان خود و خدا به عنوان واسطه و شفيع تلقي مي‌کردند؛ زيرا در مسئله توحيد ربوبي مشکلي با مشرکان وجود نداشت. اما اين اعترافات توحيد ربوبي آنان به تنهايي هيچ گونه ارزشي نداشت؛ زيرا از منظر صنعاني توحيد دو قسم است: ربوبي و عبادي. توحيد ربوبي را حتي شيطان و فرعون و ابليس قبول داشته‌اند. بر اين اساس نمي‌تواند داعي ارسال رسل باشد. پس اين همه سر و صدا صرفاً براي تبيين و اثبات و عملياتي کردن توحيد عبادي است.[22]

خلاصه استدلال آن در اين خصوص آن است که: شيعيان با تضرع و زاري در برابر قبور ائمه و اولياء زمينه‌ي فروکاهش مفاهيم بلندي هم چون توکل و استعانت را به توسل و شفاعت خواهي فراهم مي‌آورند و در مقام توجيه مي‌گويند ما بدين وسيله مي‌خواهيم به خداي خود نزديک‌تر شوم. اين در حالي است که تلقي مشرکين از پرستش بت‌ها نيز همين بوده است.[23]

3. واسطه همان «اله» است. براساس آيه شريفه: «و لقد بعثنا في کل امه رسولا ان اعبدوالله واجتنبوا الطاغوت.»[24] پيامبران الهي همواره مردم را به عبادت خداي يگانه دعوت مي‌کردند و آنان را از عبادت غير خدا برحذر مي‌داشتند. از سوي ديگر برخي از محبت و اطاعت‌ها نيز نوعي عبادت به شمار مي‌رود. چنان که قرآن کريم اطاعت از هواي نفس يا شيطان را نوعي عبادت و پرستش آن‌ها تلقي کرده است.

بنابراين هرگونه ابراز محبت‌هاي افراطي و تزلل نسبت به غير خداي متعال نوعي شرک است. آنان در اين زمينه شاهد خود را آن مي‌داند که در جمله «لااله الاالله»، «اله» همان واسطه و وسيلة است که مشرکان بدان معتقد بودند و به آن‌ها تقرب مي‌جستند و در زمان ما شيعيان از آن به عنوان شيخ و سيد و قبر و مشهد و مانند آن ياد مي‌کنند و ضمن ابراز محبت‌هاي افراطي چيزهاي خارق العاده و غير طبيعي از آن‌ها مي‌خواهند.

مشرکان عرب زبان و مورد خطاب رسول اکرم(ص) نيز همين معني را فهميدند.[25] ابن تيميه نيز در هيمن راستا نوشته است: کلمه «اله» در شعار معروف مسلمانان يعني «لااله الاالله» به معني خالق نيست. چون مشرکين به خالقيت خدا معتقد بودند. بلکه به معني کسي است که سزاوار خضوع و محبت افراطي و تزلل است.[26]

4. اساساً نيت واقعي بنيان گذاران مسجد و بنا روي قبور چيزي جز فراهم آوردن بستر و زمينه‌ي مناسب براي اجتماع گسترده‌ي مردم براي شفاعت خواهي و استغاثه و توسل و عتبه بوسي و مانند آن نيست.

وهابيان مي‌گويند لازمه‌ي اين کار شرک است هرچند خود سازندگان اين بناها به اين لازم ملتزم نباشند. از اين رو علماي وهابي مرتب مي‌نويسند: هرگونه تبرک و توسل و شفاعت خواهي و استغاثه در برابر قبور ائمه عيناً همان اعمالي است که مشرکين پيشين در برابربت‌ها انجام مي‌دادند. دقيقاً از همين جهت است که رسول گرامي اسلام اين کار را نهي کرده است.[27]

دکتر صالح بن فوزان مي‌نويسد: در بعضي از کشورها اکنون مقابر به شکل بت درآمده و رسماً مورد پرستش قرار مي‌گيرد. وي از علماي اسلام خواسته است که با اين شرک به مبارزه برخيزد و از حاکمان اسلامي نيز خواسته است که هرچه زودتر اين بت‌ها (قبور ائمه) را تخريب کنند.[28]

 در فصل سوم ديدگاه وهابيان و استدلال‌هاي مورد اشاره آنان از منظر مرحوم علامه طباطبايي مورد نقد و ارزيابي قرار گرفته است. گرچند وي نامي از وهابيت به ميان نياورده است و سلوک تعليمي و تفسيري ايشان به گونه اي است که غالباً هنگام نقادي يک نظريه نام صاحب آن را متذکر نمي‌شود.[29]

1. علامه براساس نوع نگاه و رويکرد فلسفي خود مدعاي اول وهابيان را که شفاعت ازآن خداست پذيرفته و مي‌نويسد: اين سخن که شفاعت مال خداست جاي شگفتي ندارد؛ چون يک نظريه و کشف تازه‌ي نيست؛ زيرا براساس برخي آيات شريفه تمام امور عالم از آن خداست.[30] روشن است که اين ملکيت اعتباري و موهومي نيست که مردم براي تنظيم امور اجتماعي خويش ناگزير از وضع و اعتبار آن‌هاست. بلکه يک نوع رابطه حقيقي است. در رابطه‌ي حقيقي ميان مالک و مملوک وابستگي ذاتي وجود دارد.

و باز براساس رواياتي که در توحيد و خصال و معاني الاخبار مرحوم شيخ صدوق با سند متصل از شريح بن‌ هاني رسيده است که جملگي حاکي از آن است که وحدت خداي متعال عددي نيست و اين به روشني بيانگر آن است که ملکيت اشياء از جمله براي خداي متعال ملکيت حقيقي به شمار مي‌رود؛ زيرا از منظر فلسفي وجود او صرف الوجود و خالص است و بر هر وجود ديگري ولايت و اشراف دارد. چون اگر در کنار وجود او چيزي باشد که حقيقتاً معناي وجود بر آن صدق کند بالبداهه شمارش بر آن عارض گرديده و گفته مي‌شود: اين يکي است و آن ديگري دوم.

بر اين اساس از منظر علامه نه تنها شفاعت بلکه تمام عالم امکام مال خداست و در کنار وجود خداي متعال در واقع وجودي نيست مگر آن که وابسته و قائم به وجود اوست.[31]

پس اين سخن که شفاعت مخصوص خداست در است. اما برخي آيات شريفه شفاعت را عموميت داده و براي غير خدا نيز اثبات کرده است منتهي با اين شرط که خدا به او اذن بدهد و از شفاعتش راضي باشد و مانند آن.

علامه با اسلوب تفسيري ويژه‌ي که دارد و با عنايت به تحدي قرآن در فصاحبت و بلاغت و عدم وجود تناقض و اختلاف و مانند آن در صدد جمع بين اين آيات شريفه بر آمده و مي‌نويسد: نسبتي که اين دو دسته آيات باهم دارند نظير نسبتي است که دو دسته آيات مربوط به علم غيب با هم دارند.

توضيح آن که: يک دسته آيات علم غيب را منحصر در خداي متعال مي‌داند و دسته‌ي ديگر آن را براي غير خدا نيز اثبات نموده و قيد رضاي خدا را نيز شرط دانسته است.[32] و نيز نسبت ميان آن دو دسته آيات شفاعت نظير نسبتي است که ميان دو دسته آيات راجع به مرگ و نيز دو دسته آيات راجع به خلقت و رزق و امثال آن وجود دارد[33] که در قرآن کريم اين اسلوب فراوان به چشم مي‌خورد.

بنابراين از منظر علامه آيات شريفه‌ي که شفاعت را نفي مي‌کند صرفاً شفاعت به طور بالاستقلال را نفي مي‌کند؛ زيرا جز خداي متعال هيچ موجودي مستقلاً و بالذات مالک هيچ يک از کمالات از جمله شفاعت نيست.[34]

2. علامه در نقد مدعاي دوم وهابيان که شرک مشرکان صرفاً به دليل شفاعت خواهي بوده است مي‌نويسد: انحراف اصلي بت پرستان تنها شفاعت خواهي و استغاثه و توسل در برابر غير خدا نبوده است. بلکه منشأ شرک آنان اين بوده است که بت‌ها را حقيقتاً ارباب خود تلقي مي‌کردند. کساني که قائل به الوهيت حضرت عيسي(ع) بودند و او را «اله» مي‌دانستند نيز اين گونه نبوده است که صرفاً از او طلب شفاعت کنند بلکه قائل به اقنوم ثلاثه متساوي الجوهري يعني خداي پدر و خداي پسر و روح القدس بودند و مسيح را واقعاً خدا مي‌انگاشتند.[35] علامه در ادامه‌ي اين نقادي به برخي آيات شريفه نيز استناد نموده است.[36]

3. در پاسخ دليل سوم وهابيان که مدعي‌اند منظور از الوهيت در جمله «لا اله الا الله» همان معناي است که در زمان ما شيعيان از آن به عنوان واسطه و شفيع ياد مي‌کنند و باورمندند که واسطه‌ها داراي سلطه غيبي و تصرف مافوق طبيعي هستند از اين‌رو به آن‌ها روي مي‌آورده مدد و شفاعت مي‌خواهند. در حالي که مشرکان نيز نسبت به بت‌ها و بزرگان خود عين همين تلقي را داشتند. آنگاه پيامبر گرامي اسلام(ص) با فصاحت و بلاغت و بيان همه فهم و اعجازآميز خود خطاب به آنان فرمود: «قولوا لااله الاالله تفلحوا.» اما آنان با تعجب پرسيدند: «اجعل ال‍آلهه الها واحدا ان هذا لشيء عجاب.» اين تعجب بيانگر آن است که مراد رسول گرامي اسلام از کلمه «اله» برخي واسطه‌هاي مورد تقديس و تکريم آنان است نه خالق جهان و گرنه جاي تعجب نبود.[37]

 علامه ابتدا اين استدلال را پذيرفته و مي‌نويسد: درست است که قرآن نور است.[38] و در مقام تحدي نيز از مردم خواسته است که در آيات تدبر کنند آنگاه خواهند ديد که هيچ گونه اختلاف و تناقضي در آن وجود ندارد. بديهي است که اگر قرآن همه فهم نبود الزاماً اين گونه تحدي گسترده و عمومي معني نداشت.

اما در ادامه مي‌نويسد: البته نبايد در کنار اين مطلب که قرآن نور و همه فهم است از مطلب ديگر که مفسران واقعي قرآن معصومين(ع) هستند غفلت ورزيم؛ زيرا بخشي از معارف و آموزه‌هاي وحياني به صورت کلي مطرح شده است که مسلماً فهم مضامين ملکوتي آن‌ها نياز مبرم به احاديث ائمه دارد. چنان که رسول اکرم(ص) فرموده است: قرآن ظاهر انيق و باطن عميق دارد.[39]

خداي متعال ضمن آوردن مثالي[40] به تفاوت فهم و دريافت متفاوت افراد بشر از آموزه‌هاي ديني تصريح کرده است. پس فهم مشرکين براي ما حجيت ندارد.

از آنجا که علامه معتقد است که در قرآن کريم بسان يک معجزه ذره‌ي تناقض وجود ندارد مي‌نويسد: اگر «اله» طبق مدعاي وهابيان به معني واسطه و شفيع باشد مسلما با ساير آيات سازگاري ندارد. در نتيجه منظور از «اله» بت‌هاي مشرکان است که معتقد بودند آنان اربابان مستقل و بالذات هستند. نه اولياء الله و مقربين درگاه خداي متعال که هريک واسطه‌هاي فيض الهي به شمار مي‌روند.

4. اما در نقد دليل ديگري وهابيان که مي‌گويند: رسول گرامي اسلام(ص) از ايجاد بناء روي قبور شديداً نهي کرده است تا مردم مانند مشرکين براي انجام يک سلسله مناسکي از قبيل زيارت و توسل و شفاعت خواهي اجتماع نکنند.[41] مي‌توان گفت موضوع نهي رسول گرامي اسلام(ص) از احداث بناء روي قبور صرفاً بناهاي است که مشرکان روي قبور بزرگان خود مي‌ساختند و به تقديس و پرستش آن‌ها مي‌پرداختند.[42] نه بناهاي که موحدين صرفاً براي عبادت خداي متعال و زنده نگهداشتن نام و ياد اين اسوه‌هاي انساني احداث مي‌کنند.

از منظر علامه احداث بناء روي قبور هيچ گونه منع عقلاني و شرعي ندارد و در طول تاريخ اين مسئله وجود داشته است و از آنجا که خداي متعال بناء و مسجد سازي روي قبور اصحاب کهف را رد نکرده است مي‌توانيم آن را دليل بر امضاء و تقرير اين مسئله تلقي کنيم.[43]

علامه مي‌نويسد: هيچ مانعي وجود ندارد که همان خداي که به عسل و ادويه گياهي خاصيت شفا بخشي داده است همان قدرت و نيرو را به اصفياي خود نيز مرحمت نمايد. چنان که قرآن کريم چنين نيرو و تصرف تکويني را براي برخي از اولياي خود اثبات کرده است.[44]

علامه مدعي است که اولياي الهي داراي اسماء حسني و اسم اعظم هستند و شاهد خود را آن مي‌داند که جابر از امام باقر(ع) روايت کرده است که امام فرمود: اسم اعظم خداوند هفتاد و سه حرف است و تنها يک حرف آن نزد آصف برخيا بود که توانست به وسيله‌ي آن در يک چشم برهم زدن تخت بلقيس ملکه‌ي سبأ را نزد حضرت سليمان(ع) حاضر کند. آنگاه امام فرموده است: نزد ما ائمه هفتاد حرف از اسم اعظم وجود داد.[45]

وي در ادامه نوشته است: هيچ کس نمي‌تواند ادعا کند که اين تصرف و کرامات و سلطه‌هاي غيبي مخصوص دوران زندگي عالم ناسوت و طبيعي ائمه(ع) است و ديگر در آن‌ها به روي مردم مسدود شده است؛ زيرا براساس آموزه‌هاي مسلم ديني ما معتقديم که انسان داراي حيات ابدي است. بر اين اساس ائمه و اولياء الله و صالحين همچنان زنده‌تر از گذشته در عالم برزخ که عالي و کامل‌تر از عالم ناسوت و طبيعت است زندگي مي‌کنند و صداي ناله‌ها و استغاثه و توسل و شفاعت خواهي مردم را به روشني مي‌شنوند.[46]

نتيجه آن که آنچه بر قلم امثال ابن تيميه و محمّد بن عبدالوهاب و پيروان آن‌ها در طرح اين شبهات جاري شده است کاملاً ناموجه و تأمل برانگيز است.

 



[1]. الزبيدي، تاج العروس، ج5، ماده شفع.

[2]. «قد تکرر ذکرالشفاعه في الحديث فيما يتعلق بامورالدنيا وال‍آخره وهي السوال في التجاوزعن الدنوب والجرائم بينهم» (النهايه لابن اثير، ماده شفع.)

[3]. علامه سيد محمد حسين طباطبائي، الميزان في تفسير القرآن، قم، ناشر: مؤسسه اسماعيليان، ج1، ص157.

[4]. آموزش عقايد، درس پنجاه ونهم.

[5]. جمعي از نويسندگان، تفسير نمونه، ج4، ص363.

[6]. وهابي‌ها، ترجمه و نگارش سيد ابراهيم سيد علوي، تهران، ناشر: انتشارات اميرکبير، ص161.

[7]. سيد محمد مرتضي حسيني زبيدي، تاج العروس، فصل واو من باب الدال.

[8]. محمد علي النجار و همکاران، معجم الوسيط، المکتبه الاسلاميه، ترکيه، ماده احد.

[9]. رسائل توحيدي، علامه سيد محمد حسين طباطبائي، ترجمه وتحقبق: علي شيرواني هرندي، ناشر: انتشارات الزهراء، ص 10، اين کتاب شامل رساله‌هاي توحيد ذاتي، و اسماء حسني، و افعال الهي، و واسطه‌هاي فيض الهي است.

[10]. طباطبائي، شيعه در اسلام، درس 23.

[11]. رسائل توحيدي.

[12]. جعفرسبحاني تبريزي، فرهنگ عقايد ومذاهب اسلامي، ج3، ص25.

[13]. «الاصل الثالث: ان التوحيد قسمان: القسم الاول: توحيد الربوبيه والخالقيه والرازقيه ونحوها ومعناه: ان الله وحده هوالخالق و... القسم الثاني: توحيد العباده ومعناه: افرادالله وحده بجميع انواع العبادات...» شيخ محمد بن اسماعيل صنعاني، تطهير الاعتقاد عن ادران الالحاد، مصر، الازهر، ناشر: انتشارات محمدعلي صبيح، ص3.

[14]. محمد بن مکرم ابن منظور، لسان العرب، ج3، ص273.

[15]. حسين بن محمد راغب اصفهاني، المفردات في غريب القرآن، دمشق، دارالعلم، ص532، مجمع البحرين، شيخ فخرالدين الطريحي، ج4، ص372.

[16]. علامه سيد محمد حسين طباطبائي، الميزان في تفسير القرآن، قم، ناشر: مؤسسه اسماعيليان، ج10، ص274.

[17]. «قال رسول الله(ص) انماالاعمال بالنيات» (وسائل الشيعه، ج1، ص48).

[18]. سيد احمد بن زيني دحلان المکي الشافعي، خلاصه الکلام في بيان امراء البلد الحرام، ترکيه، ناشر: مکتبه ايشيق، 1399ق، ص230.

[19]. محمد بن الامير الاسماعيل اليمني الصنعاني، تطهير الاعتقاد عن ادران الالحاد، مصر، ناشر: المنار، ص12.

[20]. شيخ محمد بن عبدالوهاب، کشف الشبهات في التوحيد، مدينه منور، جامعة الاسلاميه، 1413ق، ص3، «اما الاستغاثه بالاموات والجن والملائکه و الاشجار و الاحجار فذلک من الشرک الاکبر و هو من جنس عمل المشرکين الاولين مع آلهتهم کاللات والعزي» (التوسل، الشيخ محمد عيسي آل مکباس، نقل عقيدهء وهابيت.)

[21]. الهديه السنيه و التحفه الوهابيه النجديه، مصر، ناشر: المنار، ص8.

[22]. الامام المحدث السلفي المجتهد الشهير محمد بن اسماعيل الاميراليمني الصنعاني، تطهير الاعتقاد عن ادران الالحاد، مصر، ناشر: انتشارات محمدعلي صبيح 1373ق، ص1.

[23]. افندي صدقي الزهاوي، الفجر الصادق، مصر، ناشر: مطبعه الواعظ، ص43.

[24]. سوره نحل، آيه 36.

[25]. محمد بن عبدالوهاب، الجامع الفريد، جده، ناشر: دارالاصفهاني للطباعه 1393ق، ص254، و شيخ محمد بن عبدالوهاب، کشف الشبهات في التوحيد، مدينه منور، جامعة الاسلاميه، 1413ق، ص 6.

[26]. شيخ الاسلام ابن العباس احمد بن تيميه حراني الدمشقي الحنبلي المتوفي 728ق، حاشيه منهاج السنه، ص134.

[27]. الواسطه بين الخلق والحق، ص15، و منهاج السنه النبويه في نقض کلام الشيعه والقدريه، ص 131، لشيخ الاسلام تقي الدين الامام ابي العباس احمد بن تيميه 728ق، مصر، ناشر: الآداب، ص15.

[28]. دکتر صالح بن فوزان، الارشاد الي صحيح الاعتقاد، ص32، قد اتخذت القبوراليوم في بعض البلاد اوثانا...

[29]. جوادي آملي، مقدمه تفسيرالميزان، ج1، ص31.

[30]. سوره نجم، آيه 31.

[31]. رسائل توحيدي، علامه سيد محمد حسين طباطبايي، ترجمه وتحقيق: علي شيرواني هرندي، قم، انتشارات الزهراء، ص27.

[32]. سوره نحل، آيه 65؛ سوره جن، آيه 27.

[33]. سوره مؤمنون، آيه 80؛ سوره انعام، آيه 61.

[34]. شيعه در اسلام، علامه سيد محمد حسين طباطبائي، ص 328.

[35]. علامه سيد محمدحسين طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، قم، ناشر: مؤسسه اسماعيليان، ج14، ص353.

[36]. سوره رعد، آيه 16؛ سوره اسراء، آيه 98،

[37]. شيخ محمد بن عبدالوهاب، کشف الشبهات في التوحيد، مدينه منور، جامعة الاسلاميه، 1413ق، ص 6.

[38]. سوره مائده، آيه 15.

[39]. تفسير صافي، مبحث مقدمه، ص 4.

[40]. سوره رعد، آيه آيه 17.

[41]. وهابي‌ها، ترجمه ونگارش سيد ابراهيم سيد علوي، تهران، ناشر: انتشارات اميرکبير، ص336.

[42]. شيعه شناسي، علي اصغررضواني، قم، ناشر: نشرمشعر، ج2، ص335.

[43]. علامه سيد محمدحسين طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، قم، ناشر: مؤسسه اسماعيليان، ج13، ص368.

[44]. سوره مائده، آيه 110.

[45]. رسائل توحيدي، علامه سيد محمد حسين طباطبائي، قم، انتشارات الزهراء، ص73.

[46]. همان، ص 149.